گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه خدا

یه تجربه خوشمزه!

سلام بابایی.امشب رفتیم خیابون ملاصدرا که یه پوشاک بچه فروشی بنام سارافون رو ببینیم باهم...داشتیم برمیگشتیم دیدیم یه مغازه نوشته :لیوان! خلاصه رفتم توشو دیدم غذایی که میده تو یه لیوان بزرگه که زیرش نوشیدنیه و روش چند تیکه مرغ و کراکت و اینجور چیزا...از 5500 تومن داشت تاااااااااااا 11000 تومن که دریایی بود. من مکس رو خریدم.7000 تومن....برم پیشت..هی داری میگی ابووووووا..!! رفتم..
21 آذر 1392

خاطرات جدید!

سلام ریحانه جان. الان ساعت 00:30 بامداد پنج شنبست و شما خوابیدی و مامانی داره سبزی خرد شده هایی که بابایی خریده بسته بندی میکنه! دیشب اولین شبی بود که پیشت نبودم. کشیک بودم. مامانی گفت کلی اسم بابارو صدا زده بودی...قربونت بشم..دندون سفیدتم تقریبا شده 2 میلیمتر...آخی...2، 3 روزم هست که داری تلاش میکنی خودت بشینی..به پهلو دراز میکشی و دست رو کمرت میذاری! ماشاالله دخترنازم....فقط بابایی ببخش به خاطر قطره دادن بهت..آخی به گریه میوفتی...ولی چاره ای نیست...برای سلامتیت لازمه بخوری....راحت بخوابی بابایی...بوس بوس...راستی کت آبی پشمیم که واسه مجردیم بود و به گفته مامان بزرگت 24 هزارتومن از امام حسین تهران خریده بودم  چندروز پیش دادم به کت دوز...
21 آذر 1392

اولین شبی که بابا جانی نبود!

سلام دیشب اولین شبی بود که بابا جانی پیش ما نبود.اولین شیفت شبش تو ماه ای سرده که تقریبا ماهی یبار میشه دیشب رو تخت کلی بابا رو صدا کردی به زبون خودت بابا... بوبو.. ابووا....و به در نگاه میکردی شاید بابایی بیاد خلاصه جاش خیلی خالی بود من و تو هم به یادش خوابیدیم خدا سایه همه پدرها رو سالم و سلامت و خوشبخت بالا سر بچه هاشون نگه داره  
20 آذر 1392

روز به یادماندنی من و تو و مامان!

سلام ریحانه جان. یه خبر دست اول برات دارم : اولین دندونت رویت شد! خیلی مبارکه.مگه نه؟! مامانی داشت بهت سوپ میداد که گفت یه چیزی داره به قاشق میخوره..بعدکه دید فهمیدیم دندون دخترمونه! ادندون پایینته. امروز روز تولد مامانی هم بود. مرغ بریون و شیرینی خامه ای و کادوی تولدم خریدم. یه شال سبز با گل سر خوشگل که پر داره. برا توهم یه گل سر صورتی خوشگل خریدم که وقتی بزرگ شدی استفاده کنی.. الان تو گهواره ای.مامانی داره خوابت میکنه.ولی داری گریه میکنی..درد دندونت فکر کنم بابایی...الهی که روزی همه دندوناتو به بابا مامانی نشون بدی. اولین نفرم به مامان و بابا بزرگت که تهرانن گفتم. خیلی خوشحال شدن. مامان بزرگت که گفت براش آش دندون بذارین. امروز بهداشتم بر...
18 آذر 1392

اولین شیرداغ درهوای سرد!

سلام ریحانه جانی امروز اولین سفرکوهستانیت در میون برفارو تجربه کردی! سخوید یزد. در بین مسیرم درحالیکه هواسرد بودوداشت برف و بارون ریز میومد شیرمامانیو خوردی. البته دیرهم رفتیم.ساعت 3 بود راه افتادیم. راستی یه قضیه مربوط به من: یه بار که رفته بودیم تهران مامان بزرگت گفت بچه ها تو پیری عصای دست بابا و مامان هستن. منم قوطی پلاستیکی خالی دلسترو برداشتمو انگار که عصا دستمه گفتم : عصا عصا....! دیگه از اون موقع این شد تکه کلام موضوعات مختلف. مثلا عصا و ولخرجی! عصا وکوه رفتن! عصا و خانه سازی! و.....کلی داستانهای دیگه!  منظور ازعصا هم من هستم بابایی!!..الان تو گهواره داری بابا بابا میگی و حرف میزنی.ساعت 9:20 شبه. نیم ساعت پیشم قرعه کشی جام جهانی...
15 آذر 1392

تولد7 ماهگیت مبارک!

سلام ریحانه جانییییییییییی...امروز بابایی 7 ماهگیت تموم شدو رفتی 8 ماهگی.مبارکککککککککه امروز چندتا جا رفتیم : اول که رفتیم میثم آقا خیاط  که کنارمسجد گنبدسبز مغازشه، سه تا کار بردم براش..یکی رفوی شلوارم( داشتم اداره پینگ پنگ بازی میکردم گرفت به لبه میز یه کم سوراخ شد) یکی اندازه کردن کت پشمی آبیم که خییییییییلی خاطره باهاش دارم.اینو وقتی هنوز مجرد بودم با مامانم از میدون امام حسین تهران به قیمت 13 یا 14 هزارتومن خریدیم. دانشگاه و خیلی جاهای دیگه پوشیدمش. یکیم دوختن شلوار از پارچه شلواری که مامان بزرگت بهم هدیه داده بود. آقا میثمم گفت هیچکدومش در تخصصش نیستو برو پیش فلانی که افغانیه. کارش تمیزه. بعدش رفتیم سر زمینمونو دیدیم به به! ز...
12 آذر 1392

ماجرای ن!!

سلام ریحانه بابایی..الان که دارم برات مینویسم مامانی داره بهت سوپتو میده و توهم یه کم داری گریه میکنی...شام مرغ و برنج درست کردم. آخه مامانی حالش خوب نبود و استراحت میکرد..این اولین باری بود که برنج میذاشتم! نمک یادم رفته بود که بریزم! تجربه اولم بود خب...بماند...چندروزه که داری میگی : ن ! ..چی میخوای بگی یعنی.....ن...بزرگ که شدی خودت بهم بگو...اسباب بازیاتم برات تکرار شدن..دیگه برات جذاب نیستن...باید برات جدید بخریم...سوپتو نخوردی بابا...گریه کردی...مامانی بغلت کرده آروم شدی...دیروزم رفتی مجتمع ستاره...کلی داشتی اینورواونورو نگاه میکردی...برا مامانی یه لباس پشمی بلند خریدیم 20 هزارتومن.خیلی میرزید! ...الان مامانی گذاشتت گهواره که بخوابی...ه...
10 آذر 1392

اولین های ریحانه خانم!

سلام ریحانه جان..الان خوابیدی.ساعت یک و نیم شبه.امروز اولین باری بود که بردیمت فروشگاه رفاه. اونم مرکزی...داخل که شدیم تو بغل من بودی..یه کم که گذشت شروع کردی به ناآرومی..بعد مامانی بغلت کرد و آروم شدی و از دست ما یاد گرفتی که چطور جنس برداری. بعد هی سمت قفسه ها خم می شدی و جنی میخوستی برداری! دیروزم اولین باری بود که در مراسم پخت حلوا نذری مادروپدربزرگت شرکت میکردی.ازت عکسوفیلمم برداشتم. محبوبه خانم خواهر شوهر خواهرزاده مامانتم (دختر خاله شما!) نذر کرده بوده به اسم تو و نذرش برآورده شده بوده، اینه که دودست لباس خوشگل بهت داده . یکیش یه کلاه سایبون دار فرنگی داره که صبح مامانی که داشت با تلفن حرف میزد کلاهو گذاشتم سرتو آوردمت جلو مامانی.تا...
9 آذر 1392

آغاز فعالیت بزرگ!

سلام ریحانه جان..چندروزه که میخوام بنویسم ولی وقت نشد. الان که دارم مینویسم یه کم چاییدم! آخه امروز یزد کلی بارون اومد و منم برای کارآموزی نظارت گاز همراه یه مهندس رفته بودم بالاپشت بوم یه خونه که دودکشارو چک کنیم کلی هواسرد بود...بگذریم...چندروزه که داری رو شیکمت خودتو میکشی..جالبه..نه؟..امروز سه باکس آبمیوه سیب سان استار گرفتم.واسه مامانی.اخه چون به شما شیرمیده، آب سیبشم خوبه راستی..الان رفتم انباری و بخاری برقیو بردم اتاق.آخه سرد بود اتاقو مامانی داشت به شماشیر میداد..راستی بابا چندروزم هست که تختو تشکتو خریدیم.مبارکت باشه...بوس بوس عزیزم.. ...
1 آذر 1392

اولین محرم باتو...

سلام دختر عزیزم.امسال اولین سالیه که تو محرم پیش ماهستی. مامانی برات نذر کرده بود که سالم  دنیا بیای به 72 تابچه شیروکیک بدیم. رفتیم امروز (عاشورا.23 آبان 92 پنجشنبه) گلزار شهدای نعیم آباد و نذرتو ادا کردیم. مامانتو مامان بزرگ رفتن توزیع کردندو من توماشین پیشت موندم. مامان تعریف میکرد که تعزیه خون ها بودند و ازکنار مامانی اسب و شتر رد شده بوده! صبح ساعت 7 صبحم بردیمت مجلس روشضه خونی مرحوم ملک ثابت و تو گهواره علی اصغر خوابوندمت و عکس و فیلمت گرفتم. خداروشکر که گریه نکردی تو اون صدا. معجزه امام حسین. انقد سرتو تکون میدادی که سربندت هی شل میشد. با چندتا از اون شیرای نذری هم ازت عکس انداختیم. دیشب و امروزم یزد بارون اومده...در ضمن ...
23 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد