گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه خدا

خوش خبری!

دختر عزیزم سلام. امروز مامان بزرگت خبر داد که باباییت عمو شده! ..حالا باید منتظر باشیم تا دختر یا پسرعموت به دنیا بیاد. منم مشغول درس خوندنم..این هفته دوتا امتحان دارم...امروز از سرکار که اومدم تا 8 شب خواب بودم. خسته بودم آخه.الان ساعت2:20 بامداد روز یکشنبست و من دارم درس میخونم.شما و مامانی هم خوابین.....لالا لالایی.......بوس بوس عزیزکم.. ...
15 دی 1392

آغاز نه ماهگی

ریحانه خانومی آی ریحانه ( به قول مامان بزرگ تهرونیت ریحانه آی ریحانه!) الان دوسه روزی میشه که رفتی توی 9 ماه. امروز که حدود 15 ثانیه نگاه معنی دار به بابایی کردی! داری سعی میکنی که رو زمین  بشینی. به قول مامانیدیگه داره زمینی بودنتم 9 ماهه میشه! 9 ماهم تو شیکم مامانی بودی خب! امروز خیلی خسته بودیم من و مامانی. لحافو رو زمین پهن کردیمو شما رو گذاشتیم بین خودمون. خواب که چه عرض کنم، تو عالم هپروت بودیم! آخه شما داشتی بازی میکردی و با پا و چراغ قوه و اسباب بازی میزدی تو کله مامان و بابا! از اینکه پیش مامان بابا بودی آروم بودی عزیزم...قربونت بشم...داری کم کم کاریای عجیب غریب میکنی. راستی تو وب خوندیم که دخترای متولد اردیبهشت خوش رفتار و علا...
14 دی 1392

شکارلحظه ناب!

عزیزم سلام. امروز اولین عکسی که توش تقریبا میشه گفت روزمین نشستی رو انداختم! زودی دوربینو آوردمو انداختم. مامانی هم سرما خورده...خوابیدی الان عسلی...بوس بوس...نی نی وبلاگ عکس تا حجم 200Kb رو قبول میکنه. سایز عکست 500 هستش. نتونستم کمترکنم سایزشو. اینه که میذارم فردا مامانی عکسو بذاره برات رو وبلاگ...
10 دی 1392

روز تقریبا پرماجرا

سلام ریحانه ای. امروز اولین امتحان پایان ترم پیام نورو در رضوانشهر یزد دادم. امتحانش مکانیزه بود. از 14 شدم 10.73. خوبه ؟ درس تحلیل استراتژی های سازمانهای موفق و ناموفق. عصرش خیلی خسته بودم. 3 ساعت خوابیدم. مامانی هم امروز سرماخورده بود. بردیمش دکتر. الان موقع شیردادن ماسک میزنه و شما هم هی با ماسک بازی میکنی! امروزم مامان بزرگ بردنت حموم. کلی تمیز و خوشبو شدی عسلم...بوووووووووس. هرشبم خونه رو گرم میکنم که شما و مامانی راحت بخوابین. دریچه کولرو با فویل گرفتم اینه که اتاق گرمتر میشه. شبا بخاری برقی روشن میکنیم چون اتاق لوله کشی گاز نداره.....قربونت بشم دختری بابایی...الان داری با کیسه نایلون بازی میکنی....آخ آخ... ...
8 دی 1392

دست دست!

دست دست بازم دست! سلام دختر عزیزم. امروز یکی دیگه از هنراتو به منصه ظهور گذاشتی! دودستی دست میزدی و شادی میکردی. یه کاریم که خیلی خوشحالت میکنه اینه که بغل من یا مامانی باشی و از پشت درودیوار برات دالللی بکنیم. غش میری از خنده! سه روز دیگه امتحان پایان ترم دارم. کلی دعام کن بابایی که خوب بدم.الان ساعت 00:15 بامداد پنج شنبستو داری توبغل مامانی شیر میخوری...فکرکنم خوابتم برده باشه...خوابای طلایی ببینی عزیزم.مثل رنگ موهات.بوس. از طرف بابافرشیدی. ...
5 دی 1392

اربعین

سلام دختر عزیزم.امروز اولین اربعین حسینی بود که در کنار ما بودی. ساعت 14:30 بود که رفتیم سمت بیداخوید. چندان برفی نبود. شما هم شیرگرم خوردی و خوابیدی! سرت خیلی عرق کرده بود. مامانی کلاه پشمی صورتی رو هم کرده بود سرتو خلاصه داغ داغ بود سرت! برگشتنی رفتیم خونه مامان بزرگتو ناهار اونجا غذا نذری خوردیم.چندروزه که موقع غذا خوردن به قول معروف خیلی کرکر میکنی! حتما به خاطر دندون درآوردنته..ایشالا که همه دندونات سالم و سفید دربیان...الان سات 1:30 بامداده و ظرفشویی داره ظرفارو میشوره و شما هم پیش مامان جانی داری شیر میخوری...شایدم جفتتون خواب باشین....میرم پیشتون...بوس بوس...راحت بخوابی عزیزم.. ...
3 دی 1392

اولین شب یلدای ریحانه جانی!

سلام عزیزم. امشب، اولین شب یلدایی بود که پیش ما بودی. خیلی مغازه های یزدم گشتم تا لباس هندونه برات پیداکنم، ولی پیدا نشد! تنقلات خریدم. مثل اسنک عربی و فیلیپینی و پاپایا و بادوم زمینی و آجیل و قسمت اول سریال شاهگوش! موضوعش اینه که یه دخترپسر دانشگاهی که دانشجوی برقن عاشق هم میشن و خلاصه.......بابای دختره هم کله پزه ( اکبرعبدی) ...جالبه،نه؟ کلی عکس و فیلم هم ازت انداختیم عزیزم...ایشالا یه روز همشونو میبینی...هی هم به من میگی : اببببببببببببببوووووووووووووووووو ووووا    !!! قربونت بشم...خیلی خستم..امروز کلی واسه شما دنبال لباس بودم....بابارو نازناز کن بخوابه....بوس بوس عزیزم..
30 آذر 1392

یک خاطره نارنجی-پرتقالی!

ساعت 23:30 پنج شنبه مامانی داره میشوره شمارو که آمادتون بکنه واسه خواب! امروز ناهار خواستم عدسی بخورم. بعد بامامانی گفتیم (مامانم میخواست ماکارونی بخوره) نارنج توحیاطو بکنیم آبشوتو عدسی بریزیم. همینکه چیدیم و نصفش کردیم دیدیم به به...پرتقاله! اونم چه پرتقالی...خلاصه که جالب بود...آی قربونت بشم. راستی امروز مامانی لختت کرده بود که لباساتو عوض کنه گفت چون هواسرده بغلت کنم...چقدر نرمی! عین یه پیشی ملوس...قربونت بشم...بوس بوس بوس..
28 آذر 1392

ناراحتی معده خانوادگی!

سلام عزیزجونم. سه روز پیشتر از سوپری شکرانه تو خیابون چمران دوبسته کالباس گرفتم با یه بسته کراکف که یه نوع سوسیسه پنیردار. 3 روزه دسشویی درست نتوستیم بریم!! گلاب به روت بابایی.....بعداز 7 سال ناپرهیزی کردیم و دنبال این چیزارفتیم...توهم امروزتازه شیکمت راه افتاد. امروزم رفتیم فلافل آبادان توخیابون فروغ. سلف سرویسی بود. برام جالب بود. از هرنوع سالادی که میخواستی میتونستی روش بریزی..دونه ای 2 تومن...ولی بامامانی قول دادیم که دیگه اولویت اولمون خونه سازی باشه. باهم گفتیم که زیرزمینو بکنیم اتاق آرامش..جکوزی و اینجورچیزا بذاریم..آرزو که عیب نیست! شایدم تونستیمو ساختیم..الان مامانی داره خوابت میکنه....راستی دهنتو که وامیکنی بخندی خیلی بانمک میشی...
28 آذر 1392

اولین جدایی ریحانه جانی از مامانی!

سلام دخترم. الان 4 روزه که مامانی از ساعت 16:30 تا 18:30 میره کلاس برنامه نویسی وب در مرکز فناوری اقبال. موقع رفتن به کلاس تو و مامانی و میبرم و بعد که مامانی میره کلاس، من و تو باهم بطوریکه توی کریر خوابوندمت و داری شیشه عقب ماشینو نگاه میکنی میریم خونه مامان بزرگت. یدونه دندونی که درآوردی خیلی بانمکه بابایی. چندتا عکس انداختیم ازش... کم کم هم میخوای خودت بشینی.امروزم یه سایز پوشک بزرگتر بی بی لیدو برات گرفتیم. مبارکت باشه!..مامانی داره باهات بازی میکنه تا کم کم بخوابوندت...ساعت 00:30 بامداد چهارشنبه 92/9/27 ...کارت ورود به جلسه امتحانای پایان ترم اول رو تو سایت دیدم. محل آزمونم رضوانشهر یزده. خیلی دعام کنیا بابایی که نمره های خوب خوب بگی...
27 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد