گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه خدا

بچسب به بابایی!

سلام عزیزدلم. چندوقته که میریم همبرگری حضرتی کنار امامزاده سیدجعفر، خوشمزست. ( تو دلت نگی چقد مامان بابام اهل فست فودن!) دیشب یعنی یکشنبه 93/1/24 باز رفتیم اونجا. ایندفعه باشما رفتم تو مغازه. همینکه رفتیم تو، چسبیدی به بغلم. سفت و محکم! اونجا بود که دیدم  چقد  باباییتو به عنوان پایگاهت میدونی. پایگاهی میون همه غریبی ها و مشکلات....خوشبخت بشی دخترم..
26 فروردين 1393

نقش خاطره ها

سلام عزیزدلم. سه شنبه 93/1/19  خودت پیچ رادیوی ماشین رو زیاد کردی. پاشدی دم تلویزیون و به صفحه اش دست زدی. مامانی جلوت تخم مرغ آب پزو فوت میکرد تا بخوری، شما هم فوت فوتک میکردی!  امروز پنج شنبه هم نزدیکای ساعت  12:50 بامداد مامانی دندون کوچولوی بالاییتو کشف کرد! زنگ زدیم به مامان بابا بزرگت تهرانم گفتیم. کلی خوشحال شدند. راستی، خیلی باحیایی بابا...چونکه بغل هیچ مردی نمیری، جز من. خوشبخت باشی دخترم. الانم مامانی داره شیرت میده تا بخوابی. منم همبرگر سرخ کردمو منتظرم تا مامانی بیاد باهم شام بخوریم. تن ماهی هم داره گرم میشه رو گاز...راحت بخوابی بابایی...
21 فروردين 1393

سلامی به تازگی بهار

سلام ریحانه جان. امروز بعدازیک هفته و اندی که از تهران برگشتیم وقت کردم بیام وبلاگ. یه هفته تهران بودی : برای اولین بار بستنی خوردی اولین بار رفتی لواسون خونه عمو افشین اولین بار رفتی پارک جمشیدیه اولین بار رفتی دربند..از زیر در انگشتای مامان و بابابزرگو میگرفتی..البته تا آخرکار بغل بابابزرگ نرفتی!! ولی با عمه نوشینو و مامان بزرگ کلی عیاق شدی...اولین بارم یه کشف جالب کردی. اینکه جغجغه ات سوتم میزنه!! آخه بهش فوت کردی و صداشو درآوردی..اونجا من و مامان کلی رونی خوردیم! ( منظور همان آبمیوه رانیه که ما میگیم رونی!) بعدشم هی میگفتیم : امروز که ما رونی نخوردیم! امشبم باباییو دعوا کردی. آخه میخواستی نون خشک بذاری دهنت من نذاشتم بعد داد زدیو دعوام ...
14 فروردين 1393

باباو مامان خسته نباشن، ریحانه جان سلامت باشه!

بالاخره اومدم وبلاگت. سلام. بعد از چندین روز پرتلاش برای درست کردن گیفت نوروزیت، الان جمعه ساعت 17:25 فرصت کردم بیام. شما هم تو بغل مامانی داری شی شی میخوری. دوسه روزه از رو روروکت میخوای دولاشی پایین. خیلی خطریه. باید مراقبت باشیم. دیروز رفتیم خ فرخی، مغازه سالومه که جعبه کادویی میفروشه، جعبه گیفتو خریدیم. هرچیم دنبال پاکت برای کارت پستالت بودیم پیدا نشد که نشد. بالاخره از سالومه کاغذ کادویی نخودی رنگ طرحدار که یه کم ضخیم هم هست خریدیم تا خودمون پاکت درست کنیم. دیروزم لیوانی که عکس تو روش بوده رو تحویل گرفتم.خیلی ناز شد. 9 تومن حساب کرد. 3 تا گرفتم. تقویمو کارت پستالتم از چاپ دیجیتال معراج که چهارراه باهنره گرفتم.  یه نمونه از این کا...
23 اسفند 1392

روز پرتقال خونی!

وایو وایو وای! آخ آخ! سلام ریحانه. بابایی امروز داشتی با کاغذ بازی میکردی که دستتو بریدی و خون از انگشت کوشولوت اومده بوده....امروزم اولین پرتقال عمرتو خوردی. آخه دیگه رفتی تو 11 ماه و دیگه همه میوه ای میتونی بخوری. عکسای آتلیه هم که باید چاپ بشن رو اتخاب کردیم...همشون ناز شدن. ..داریم گیفتای عیدتو حاضر میکنیم. خونه هم کلی بهم ریختس. کی بهم ریختهههههههههه؟؟؟؟!!!! . بوس. ...
14 اسفند 1392

اولین عکس آتلیه ریحانه خانم.

عزیزدلم سلام. امروز اولین روزی بود تو عمرت که آتلیه عکس انداختی.از ساعت 13:45 تاااااااا 17. در صحنه های مختلف ازت عکس انداختیم. من و مامانی هم انقد ادا و سروصدا درآوردیم تا شما بخندی تا عکست قشنگتر بشه.  آقای عکاس با خانومش بودند. به باباییت گفتن : ریحانه خانم گریه نکن ایشالا خدا باباییتو شفا میده!! یا مثلا انقد بالا پایین پریدم که آقا عکاس گفت عکسای باباییو به کل شهر بلوتوث میکنیم !! راستش اول فکر میکردیم غریبی کنی ولی اصلا غریبی نکردی هیچ بلکه با دخترشون هم که اسمش آوین بود کلی بازی کردی. اون انگشت میکرده تو دهنت تو هم انگشت میکردی تو چشش!!  یتو کی از عکسا خواستم با یه گوسفند گنده بخندونمت که ترسیدی و کلی گریه کردی! آخ...
11 اسفند 1392

مهندسی ریحانه خانم!

سلام عزیز دلم. امروز که مامان بزرگ جلو روت بارادیو بازی میکرده شما هم داشتی با رادیو کارمیکردی و حتی دررادیو روهم بازکردی! منم رفته بودم تا براماشینمون لاستیک نوبخرمو یک جفت لاستیک کره ای خریدم بااجرتش شد 305 هزارتومان. پدرزن همکارم بود. راستی مامان و بابابزرگت توتهران خیلی از صدای دقان دقانت خوششون اومده! هروقت زنگ میزنم میگن صداتو براشون بذارم...منم امروز نمره درس تشریحیم اومد روسایت. 17.14 . خوبه بابایی؟ درس مدیریت تحول...مامانی الان داره میخوابونتت. آخه ساعت 1 بامداده چهارشنبست! راحت بخوابی عزیزکم...بوسبوسبوس ...
7 اسفند 1392

دقان دقان دقان دقان!!

سلام عزیز دلم. الان دوسه روزه که یه جمله جدید یاد گرفتی میگی. به قول مامان بزرگت اینو ترکی میگی! : دقن دقان دقان..! ( د + کسره)..با موبایل هم صداتو ضبط کردیم.. دیشب صداتو واسه مامان و بابا بزرگو عمه تو تهران پخش کردیم. کلی خندیدن. دیشبم چنددست لباس خوشگل برات خریدیم که برای تقویمت و آتلیه لباس خوب داشته باشی...فکر کنم دیگه خواب رفتی....برم پیش بچم بخوابم منم....لالا لالایی..... ...
2 اسفند 1392

روز جداشدن اززمین..

سلام دختر عزیزم. الان داری خیلی گریه میکنی..چراااا؟؟ تو تختخوابی ....رفتم دیدیمت..مامانی داشت لباساتو عوض میکرد که راحت بخوابی...امروز برای اولین بار توی عمرت پاشدی سرپا (خودت) و میخواستی از تخت بری بالا ! مامانی شکارلحظه کرد و فیلمتم گرفته..من اداره بودم که بهم زنگ زد و گفت این خوشخبریو. منم برگشتنی به خونه یه شاخه گل رز خریدم برات.ناقابل...انشاا... که با این پاهات بری دانشگاه و مدارج بالا و به شمت خوشبختی پر بکشی عزیزم...راحت بخوابی...بوس بوس...
29 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد