گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه خدا

واه واه بلا به دور!

سلام عسلی.چشمت روز بدنبینه.دیشب گفتیم بریم زمین بعد باماشین بریم توپارکینگ ببینیم خیرسرمون چه جوری شده! رفتن همانا و دیگه نتونستن دراومدن همانا! خلاصه زنگ تاکسی بیسیم زدیم و اومد رفتیم خونه.شماهم ترسیده بودی.....آخی.....شرمنده بابا.مامانی گفت شب ساعت چهار خوابیدی......صبحم رفتم تعمیرگاه ماشینو دادم درست کنند.مشکل اگزوز داشت....ای بابا....ناراحت شدیما کلی....اینم ازاین ماجرا..... سلامت باشی بابایی
10 اسفند 1393

کتابی برای آینده

سلام عزیزم.امروز سرکار بودم یه خانومه کتاب آورده بود میفروخت. من سه تاخریدم ازش.دوتاش برا شما.البته الان زوده که باهاش کارکنی.نگه میداریم تا وقتیکه انشاا.... بزرگترشدی..کتابای هوش و رنگ آمیزیه..برم دنبال کارام.چندتاکارمونده دلرم.سرکارم آخه.بوسی
9 اسفند 1393

خونه بسازیم!

سلام بابایی. تایتل جالبیه؟ اینو هروقت میخوایم سر زمینمون بریم میگی..تو خونه هم میگی بعضی وقتا.دیشب دراز کشیده بودی رو مبلو چشاتو الکی میبستی و میگفتی خوابم میاد! خیلی باحال بود...راستی مامانی چندروزیه که بدجور سرماخورده. آنفولانزاست فکرکنم...دیروزم رفتم آهنگری سفارش پنجره پارکینگو دادم.طرح ابری شکله.شیکه.انشاا.... خوب درمیاد....ساعت 10:20 صبح سه شنبه چهارم اسفنده.سر کارم.دیروزم کلی یزد برف اومد...خداروشکر..خوب بخوابی بابا.چون میدونم خوابیدی الان!
5 اسفند 1393

سلام نازبابا

سلام ریحانه جان خوبی بابا؟ قد شونصد صفحه توگوشیم بلاگ نوشتم ولی تو وبلاگ نمیتونم pasteکنم...باید درستش کنم.چندروزی بود که من و مامان سرمای ویروسی بدی خورده بودیم..خداروشکر شمانگرفتی. چندروز پیشترا رفته بودیم تقی آباد پیشکوه قبل از بیداخویده یه باغ 300 متری پونزده میلیون ببینیم.اب و برق وگازم داشت.بعد گفتیم خرج خونمون کنیم عاقلانه تره..راستی یه سریال نشون میده بنام گذرازرنج ها.اسم شخصیت اولش دنیاست. تا شروع میشه میگی دنیا دنیا...ببوسمت نازی بابایی..گوشم گرفته بابا..مخصوصا راستی.دوسه روزه قطره ریختم.امروز حتما میرم برا شستشوش...دیگه جونم برات بگه.....سلامتی.....هرروزم که داری شیرینتر میشی..ماشاا...!  سرکارم الان بابا. با گوشیم برات نوشتم....
2 اسفند 1393

سلام ریحانه خانوم. اولین باری که ماجرا تعریف کردی..!

سلام عزیزم..بالاخره بعد از چندیییین روز و شب سعادت نصیب شد که بیام  وبلاگو برات بنویسم..فردا ساعت 8:30 دومین و اخرین امتحانه ترممه.تحقیق در عملیات. اولیشو خوب دادم.آمار. مهندس خونه ساز هم فعلا استپ کرده که امتحاناشو بده و بعد بیاد تیغه رو شروع کنه. فعلا مقنی داره چاهو میکنه. نزدیک 20 متر شده....و اما ریحانه جان....شما...ماشاا... سرشار از کار و فعالیتی....ماشاا...! از دیروز جمعه 93/10/26 شروع کردی به تعریف کردن ماجراها و حرف زدن تو آینه...24 ام هم که تولد بابایی بودو و مامانی با سفارش همبرگر از همبرمربع سرکوچه سورپرایز کرد! راستی دونه هم تعارف کردیا.....انگشتای پاتو!....منم سس زدمو خوردم!..دیگه......یگه...فعلا چیز جدیدی ذهنم نمیرسه...تا...
27 دی 1393

دیوار خونه مبارکه!

ریحانه جانی سلام. امشب بابا دیوار خونمونو چیده بودند دیگه. پله هاشم چیده بودم. خیلی میخواستی که از بغل مامانی بیای پایین و بینی. اما زمین خاک و گل بود و هوا هم سرد. من خودم رفتم پایینو یه دیدی زدم. جالب بود برام. مخصوصا دیوار گرد ...چندتا از شیرین کاریها و شیرین زبونیات که مامانی برام رو یه کاغذ نوشته که من تایپ کنم. چون مامانی به علت مشغله زیاد !( رسیدن به امور جاریه ریحانه خانم!) وقت نمیکنه اینارو تو وبلاگت بنویسه. - پاسو پاسو... خطاب به باباجانی به معنای پاشو! - پوشیدن کفش تق تقی و راه رفتن با انها و دوبراه گذاشتن در کمد ( آفرین دختر نازو باترتیبم) - بالا..بالا پشت باباجان سوار شدن و بالا رفتن. - دیشب شب یلدا بود. یه...
2 دی 1393

بالاخره سقف تموم شد!

سلام دخترم .دیروز سقف تموم شد.ازشر یه ادم بدقول خلاص شدیم.بنام یعقوبی.امروزم قرار بوده درو خونه روبذارن.بگذریم.دیروز مامانی میخواست موهاشو ببنده که زودی تل سرو نشون دادی.ماشاا... دخترباهوشم..حدود یکساعت و نیم دیگه تا ساعت چهار بشه بیام خونه پیش شما.مامانی الان پیام داد که حموم میخواین برید..امشبم کشیکم...بوسی
16 آذر 1393

لونه ریحانه!

سلام عزیزم.لونه! لونه چیه؟آهااااااااان....پس بشنو: پشت مبل کنار پنجره حیاطو کردی لونه خودت! هرچی دم دستت گیربیادو میریزی اونجا و میشینی بینشون.لنگه دمپاییت پرتقال ادویه آشپزخونه دمب گربه(!) نه این یکی شوخی بود...دیگه..دیگه..خلاصه چیزای زیاد دیگه.اسم اینجارو گذاشتیم لونه ریحانه.مامانی هم داره گیفتای شب یلدارو اماده میکنه که بفرستیم برای مادربزرگو عمه,تهران.کارت پستالو تل سر با هندونه نمدی روش شکلات..اینم ازاین..پنجشنبستو سرکارم.تا یه ساعت دیگه میرم خونه..امروزم ننه جون اینا حلوا میپزن.باید بریم اونجا.بوس.
13 آذر 1393

الو شهردار!

دخترم سلام.دیشب باهمدیگه بازی هورتونو شهردارو کردیم..گلوله پشمی صورتیو که شبیه گرده کارتون هورتون بود و میذاشتم دم گوشمو میگفتم شهردار..الو...شهردار.توهم غش غش میخندیدی...خیلی جالب بود.نمیدونم زمانیکه داری این وبلاگو میخونی اثری از کارتون هورتون هست یانه.اگه هست حتما ببین.بانمکه.گفتم تا یادم نرفته الان که سرکارم بنویسم تو وبلاگت.مامانی هم روزا حسابی سرش باشما مشغوله.و شبا.خیلی برات زحمت میکشه.قدر مامان و بابارو خیلی بدونیا...افرین دختر خوشگلم..امروزم زنگ تیرچه بلوکی زدم گفت بچه ها دارند کار میکنند.هنوز بتون سقفو نریختن.زیادی معطل کردند...خوش بگذره.بوسی.
9 آذر 1393

وبلاگ نویسی سرکار

سلام ریحانه جان.الان بابا محل کارشه و بیکار! چون شبکه ها قطعه.مخابرات قطع کرده به خاطر همکدسازی تلفنهای یزد..باموبایل وبلاگ نوشتن هم جالبه.راستی دیروز که خونه ننه جون بودی ابوالفضل جلوت داشته صدامیکرده و تو هم درکمال آرامش کوبوندی تو صورتش! بهت لقب ریحانه پلنگ دادند چون گفتند حریف خودت هستی! ..الان لالایی کردی.ساعت 8:30 صبحه...خوب بخوابی...
2 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد