گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه خدا

توافق هسته ای

سلام بابا.همین الان خبرگزاریها اعلام کردند ایران و 5+1 توافق هسته ای کردند.تا چه بشود! گفتم بگم که در جریان باشی بابا!  مامانی هم زنگ زد گفت باتری شارژیهایی که برات خریده بودمو انداخته تو اسباب بازیتو پرقدرتم بوده.... فعلا بای
23 تير 1394

ناخن اوف شده

سلام بابا.پریشب گریه کردی.ناخونت روز شکسته بود .به این خاطر. بعدافطارم میخوام قرارداد بااوستااصغربنا بنویسم. تلگرافی گفتمت چون خیلی کار تو اداره دارم! بای بابایی
22 تير 1394

سوووووسک!

سلام بابا دیروز عصری مامان باید کلاس مدیریت فنون گستر میرفت. البته کلاسم کنسل شده بود و ماشالله یه زنگ نزده بودند بگند!بگذریم....راستش یه مقدار اذیت شدی.همینکه مامان رفت گریه کردیو گفتی کوش مامااااان!!! خلاصه من در حیاطو بازکردم که بیای آب بازی. همینکه یه مقدار شروع کردم به آب دادن باغچه سرمو برگردوندم ببینم کجایی دیدم وااااای.....در هال بازو در کوچه بازو ریحانه خانوم نیست!!! یاابالفضل.....زودی لباس تنم کردم و اومدم بالا دیدم به به اومدی تا وسطای کوچه......زودی گرفتمتو.......خلاصه خیلی بخیرگذشت...دو هزارتومنم صدقه دادیم...... شبش نزدیکای افطار رفته بودی حیاطو یه سوسک سیاه تپلیو بادستت برداشته بودی به مامان که داشت باتلفن حرف میزدی نشون داد...
15 تير 1394

گربه ریحانه!

سلام بابا. ازشیراز یه گربه باتریخور گرفتم برات نه تومن. کله و دمبشو تکون میده. دغدغه اصلیت این شده که گربه باتری نداره! به مامان بزرگو عمه دیروز زنگ زدیمو هی اینو میگفتی...مامان بزرگم خندش گرفته بود.... بوسی.
14 تير 1394

خوشاشیراز...

باباسلام. ساعت یه ربع مونده به هشت شب. سه تایی روتختیم.هشت و بیست دقیقه اذون میگن.وقت افطار...دیروز ساعت حدودا دو بعدازظهر از سفرشیراز برگشتیم. دوروز اونجابودیم. برا ماموریت کاری من.هتل ارم اتاق ۵۲۶ رو برامون رزرو کرده بودند. شرکت پریماگازشرق.ناهارو شامو همه چی پای شرکت بود...بابا من نه سال پیش شیراز بودم برای دوماه خدمت سربازیم. برام خیلی خاطره انگیزبود.حالا همراه شما رفته بودم.حافظیه سعدیه باغ ارم شاهچراغ بازاروکیل جاهایی بود که باهم رفتیم و کلی عکسم انداختیم.دم حافظیه پیرمرده بهت فال داد و توهم کله فنچشو دست کشیدی! جالب بود برام..برات یه روسریو کلاه عشایری هم خریدیم..بهت خیلی میاد.....فعلا بوس بابا.   ...
12 تير 1394

ماه رمضان

سلام بابا..خوبی ...یه بعدازظهر گرم تابستون ساعت چهار.ماه مبارک رمضان.چهار تیر.امروز امتحانام تموم شد.دنبال بناییم.سه روزه جواب نمیده..........فعلا بای.رو تخت خواب دراز کشیدم.
4 تير 1394

لغت نامه ریحانه!

بدون مقدمه! شیرلیوان تو: شیرتولیوان سوسکی: سوسک(مورد علاقه ریحانه خانم!) قصه سوسکی و پروانه رو که مامانی شبا تعریف میکنه برات دوس داری  بابا بوزو بابابزرگ سوگن سوگند.     عمه نوشی عمه نوشین.     آب دخ آب یخ.    خطک خودکارمداد.    پشکم پشمک.   پشکمو پشمالوصفتیه که مامانی به بابایی داده! اولین قصه گویی های ریحانه داستان مورد علاقه یه روز یه خرگوشه رفت دنبال آقاموشه موشه پرید توسوراخ خرگوشه گفت آخ.و تو میخندی و خودت هم بعضی وقتاتعریف میکنی یامامانی قطعشو میخونه و شمابقیشو میخونی ازچندروز پیش یعنی از 94/3/30 اولین حضورریحانه درپارک زنان طوبی یزد. درجمع دوستان مامانی و همه ازت تعریف ...
31 خرداد 1394

shampoo klorane

سلام بابا. پریشب ازداروخونه سهروردی میدون ابوذر شامپوبچه کلوران گرفتم برات. کالاندولا. خیلیم خوشبوس.29 تومن. گفتم شامپوخوب برا بچم بخرم. چندروزیه که بهت میگیم اسمت چیه میگی ریانست! باحاله. فعلا بای بابا
27 خرداد 1394

شب هیجانی!

سلام بابا.ببخشید چندروزه نرسیدم چیزی بنویسم. آخه سرمون گرمه.گرم به امتحانات من خونه سازی بزرگ کردن شما....سقف همکف خونمونو زدند. جلوش آهن گرد جوش خورده....دیشبم از پله های زیرزمین که داشتی میومدی پایین ظاهرا داشتی دوپله ای سقوط میکردی که مامانی گرفتت....من ندیدم چون داشتم ماشینو پارک میکردم حیاط.بعدم زنگ مامان بزرگ تهران زدیم برا احوالپرسی.گوشیو دادم دستت که حرف بزنی شماهم گفته بودی: ازپله ها افتادم پایین.....وااای مامان بزرگم کلی جوش زده بود که چی شده! خلاصه کلی خندیدیمو توهم خندیدیو هی خودتو میزدی به پاهام موقعیکه داشتم باتلفن صحبت میکردم.....به مامان بزرگم گفتم که نه بابا چیزی نشده!!! بعدم به شما گفتم که بابا لازم نیست همه چیو ازخونه بگی!...
24 خرداد 1394

ری.....حاااااا.....نههههه!!!!!

سلام ریحانه جان....دیروز برای اولین بارساعت حدودای 15 مامانی میگه اسم خودتو اینجوری تونستی بگی....ری.....حااااا....نهه...فیلمم گرفته مامان..پریروز یه توپ رنگی خوشگل گرفتم برات تا آوردم برات خودکار کشیدی روش....عاشق خودکاری!  سقف همکفمون رو هم تیرچه هاشو اماده گذاشتن روسقف...فوم قراره بینش بذارن.صاحبخونه میخواست امسال به کس دیگه ایی بده خونرو گفتیمش داریم خونه میسازیم تمدید کرد. فعلا بای
12 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد