گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه خدا

شبی در کناربیمارستان

باباسلام.دیروز بالاخره بعداز حدود یکماه کش و قوس پنجره فانتزی پارکینگمون حاضرشدو رفتیم باهم دیشب دیدیم.جالب شده. قرارشده امروز با یه دکوراتور بریم سر زمین برای دیدن دیوار پارکینگ تا یه طرح خوشگل پیاده کنیم.بعد از این بازدید رفتیم بیمارستان شهید صدوقی تا دوای دیابت اقابزرگو بهش بدیم.دوروزه دوباره بردن بیمارستان.به خاطرعفونت.منو راه ندادند برم داخل .مامانی رفت تو و من وشما بیرون بیمارستان اینور اونور میرفتیم و سه تخمه مزمز میخوردی شما! ... شبی بودکه گذشت...ساعت حدود نه صبح چهارشنبه 19 فروردین.راستی پریروزم چندتا عروسکو اسباب بازیو وسایل آموزشی از فروشگاه ذهن زیبا روبرو پاساژ آریا و مغازه آموزشی کودکان چهارراه مهدیه خریدیم.انشاا... باید کم کم ا...
19 فروردين 1394

نمیخواستم! پسکونک!!!

سلام.حالا هی بخند!! هی بخند..قضیه اینه که تازگیا به چیزی که نخوای و دوس نداشته باشی میگی نمیخواستم! من و مامانم کلی میخندیم...دیشبم به پستونک میگفتی پسکونک!! خیلی باحال بود.دیشب روتخت درازکشیده بودم حسابداری بخونم با آبپاش و شونه موهامو شونه میکردی. یه لحظه حواسم رفت به درس آبپاشو کوبوندی تو مخم! آخ! ...عمه و مامان بابابزرگم رفتن تهران.بیشتر برا دیدن آقا اومده بودند.بیمارستانم رفتند. ماهم تقریبا هرشب خونشون میریم و من یه مقدار پاهاشونو بکارمیگیرم.آخه سکته باعث شده پاها تقریبا بیحس شه.توکل بخدا.هیشکی عاقبتشو نمیدونه...خوابی الان بابا حتما.ساعت نه و نیم شنبه پونزده فروردینه...من سرکارم...بوس.
15 فروردين 1394

آمدند!

سلام ریحانه. بالاخره دیروز حدودساعت 7:15 بعدازظهر مهمونا ازتهرون رسیدند.خسته شده بودند کمکی. به قول عموافشین چون یکنواخته مسیررانندگیش مشکله. باپژوسفید عمو اومده بودند.باسوگندخانوم! تپلیو بانمک.کلی ازشما و خونمون (البته خونه صاحبخونه!) تعریف کردند..شام مامانی مرغ پخته بود ..شماهم که طبق معمول عاشق کاکا! به قول مادربزرگ مادر خوبی میشی! اخه سوگندو دوست داشتیو یه جورایی هواشو داشتی.....دوست دارم بابا...روزای عیدم سرکاراومدن ناجوره!...فردامیامو پسفرداش دیگه تعطیله فیتیله تاااااا شنبه! میشه 15 فروردین.بوس
10 فروردين 1394

مسافرانی ازتهرون!

سلام بابا.چندروزه که مشغول تمیزکردن خونه هستیم که مهمونامون ازتهرون بیان.امروز میان انشاا... عمه و مامان و بابابزرگ و عموافشین و دخترعموت سوگندخانم که برای اولین باره که میبینیش! البته ماهم همینطور.ببخشید اگه چندروزی به خاطرارکردن مااذیت شدی..چاره ای نبود..دیروزم از پوشاک سیگل خ کاشانی برات دوتا لباس خوشگل خریدیم...مبارکت باشه....سرکارم الان.ساعت هشت ونیم صبح یکشنبه نهم فروردین.
9 فروردين 1394

عیدت مبارک

سلام بابا. عیدت مبارک.نوروز 94. این دومین عیدیه که پیش مایی. با اون پیراهن فیروزه ایی شیکت.مبارکت باشه. امروز رفتیم خونه خاله فاطمه و دیدن بابابزرگ. آخه چندروزی بیمارستان بودنو آوردنشون خونه. بهتره خداروشکر. این دوسه روزم مشغول خونه تکونی بودیم بابا. شماهم کلی کمکون کردی...ماشاا... دختر نازم....خوب بخوابی بابایی. ساعت تقریبا 2 بامداد سوم فروردینه....بوس.
3 فروردين 1394

رون مرغ خوری توماشین!

سلام بابایی. داریم روزای آخرسال 93 رومیگذرونیم..مثل پارسال, امسالم مامانی زحمت کشید و تقویمو کلیپ برات درست کرده.پرینتشو ازچاپخونه سیب خیابان چمران گرفتم.دیشبم از مرغی نزدیک میدون ابوذر سه تارون گرفتیمو نشستیم توماشین خوردیم.یکی ازکوچه های صفاییه که روبرو پارک آزادگانه...یه سری دیگه هم ازش گرفته بودیم.خوشمزست.خلاصه توماشین گربه بازی شده بود که نگو!...سرکارهستم بابا....ساعت 10:10 دوشنبه 25 اسفند..بوس
25 اسفند 1393

دخترم منتظرمدرسه!

سلام بابا سرکارم الان ساعت 14:40 چهارشنبه بیستم اسفند واحدهماهنگی فروش اداره گاز یزد. راستش مامانی یه چیزی بهم اس داد که حیفم اومد زودی ثبتش نکنم و اون اینکه دخترم با روسری و کیف میگه: میخوام برم مدرسه.....اخ اخ.....ماشاا.....
20 اسفند 1393

اولین مسافرت درون شهری یکساعته بهمراه پیاده روی با بابایی!

سلام عزیزم. فکرکنم تایتل گویای همه چی هست.از ساعت 21:30 دیشب تااااااا نزدیکای 23. باماشین رفتیم سوپرلطیف خ کاشانی سنگک بسته بندی گرفتیم به قیمت دوهزارتومن بعد رفتیم صفاییه و برگشتی هم از فانتزی خوشه پیراشکی و کیک خریدیم..تازه نمیخواستی بیای خونه.خلاصه به زور آوردمت ماشین.مامانی هم کلی نگران شده بود و وقتی ما خوشه و بعدش پیاده روی بودیم 19 (!) بار زنگ زده بود.نگران شده بود کلی. گوشیمو تو ماشین جاگذاشته بودم آخه. شما هم که نمیومدی بریم توماشین.خلاصهههه....این اولین سفر طولانیت تنهایی بابابایی بود..امشبم رفتیم سر زمین و دیدم که کفو ماسه بادی ریختن...برگشتی هم رفتیم پارک هفت تیر داشتی آکواریومو نگاه میکردی اونجا.هی میگفتی ماهی ببینیم ماهی ببینیم...
19 اسفند 1393

احتمالا آخرین کشیک سال 93!

سلام ریحانه ای. دیشب آخرین کشیکمو دادم.شرکت گاز..مامانی گفت دیشب دنبالم میگشتی...آخ آخ آخ....دیروز یه مقدار ویروسی شدم ! یعنی مریض....ماسه بادی هم آوردم کنارزمینمون بریزن کف.لوله کشی فاضلابمونم برازیرزمین تموم شد.حدودا یک میلیونو دویست شد...پریروزم جمعه رفتی بامامانی روضه حضرت فاطمه. خونه پدرومادرصاحبخونه بودش..شبش هم رفتیم دوتارون مرغ خوشمزه خوردیم.ده هزارتومن. زیرپل قطار صفاییه بود..نمیدونم الان که میخونی این متنو باشه یانه مرغیه....سالم باشی بابایی..
17 اسفند 1393

کفش نو مبارک.

سلام ریحانه جان..پریروز رفتیم براشما خرید عید.لباس و ساپورت سفید و برس موی سرو ازمجتمع ستاره یه جفت کفش صورتی گلدار خوشگل.البته قبلش یه لنگ کفش قبلیت توراه گم شد...ِِِِِ...هرچیم گشتیم پیدانشد که نشد....ازخیابونم که داشتم میبردمت بغلم بودی محکم خوابوندی توگوشم که بیای پایین ازبغلم! فکرکنم تو عمرم اینجوری کتک نخورده بودم! ماشاا... حریفی همه جوره بابا! روزای خیلی خوبیو برات میبینم عزیزم....بوسی
14 اسفند 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد