هدیه خدا

نی نی ما! ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

ریحانه و جواهراتش !

سلام بابا.چندروزه که مامان به کارای خوبت تو خونه ستاره میده و این ستاره ها که جمع شد یه جایزه برات میگیریم. دیشبم رفتیم برا جایزه خریدن. اسباب بازی فروشی آریا. 52 متری امامشهر. یه ست لوازم آرایش انتخاب کردی ! قبلش از گیلانه شام خریده بودیم. داغ داغ مثل همیشه ! تو ماشین هی میگفتی جعبه رو باز کنیم.....خلاصه رفتیم پارک فلکه دوم آزادشهرو و بساط شامو پهنکردیم و جعبه شمارو هم باز کردیم....به به....صندل و لاک و شیش هفت تا انگشترو.. ..چه شود..!!

وقتی اومدیم خونه انگشترارو دستت کردی و با صندلت تق تق کنان شروع کردی راه رفتن ! هی هم رژلب اسباب بازیتو استفاده میکردی و فیس و افاده به ما میومدی !! ...

مبارکت باشه عزیزم..

بوس.

[ يکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ 7:59 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
افطاری خونه ننه

سلام بابا. چندروزه که نشد بلاگ بنویسم. دیروز خونه ننه افطاری بودیم.به صرف جوجه کتاب طبخ خاله مریم. شبشم رفتیم بستنی دی میدون نماز. یه دو اسکوپ پرتقال کاکائو خوردی و تو باغچه جلو مغازه با صندلت راه رفتی و گلیش کردی.آخرشم نشستی تو ایستگاه اتوبوس و بغلت کردم آوردم ماشین...دیروز عکسای آتلیه هم گرفتی. عکست انقد خوب شده که خانمه گذاشته عکس تلگرامش! 

بوسی بابا. یه خرگوشم گرفتم برات دیروز.

[ چهارشنبه 10 خرداد 1396 ] [ 12:41 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سند اومد تو خونه !

باباسلام. دیروز بالاخره بعد دوسال سند خونه رو گرفتیم ! یه چهارساعتی البته کارداشت تو اداره ثبت. هفته پیش جمعه هم رفتیم بنافت. باغ ننه رو دیدیم. من و مامان رفتیم باغی که تو ارتفاع بود تو و ننه هم پیش عمو ننه بودی...

بوسی. 

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ] [ 11:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولد چهارسالگیت مبارک ریحانه

سلام. دیروز جشن چهارسالگیه شما بود بابا. با تم دخترتوت فرنگی. فکرکنم چیزی نگم تا عکساشو ببینی کاملتر باشه! بس که پرمحتوا بود! از توت فرنگی تازه بگیر تا کیک و دسر و.... تو اتاق خودت. پریروزم رفتیم اتلیه عکستو گرفتیم...چی بگم دیگه ! خبر تو خبره ...امروزم انشالله میریم کلاس اموزشی که مامانی میخواد رباتیک درس بده. یه جعبشم هفته پیش بعنوان نمونه مامانی برات خرید..

هفته شلوغیه....

بوس

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ] [ 14:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
قایق سواری

سلام بابا. چندروزه که عصرا میریم پارک بزرگ شهر. هوا خیلی خوبه. توهم روی تپه سبز پارک کلی میدویی و بازی میکنی. یه شب که پاچه هاتو داده بودی بالا رفته بودی رو حوض چندطبقه اول پارک. به زور آوردیمت بیرون! نمیخواستی درآی. .دیروزم سه تایی رفتیم قایق پدالی. به قول مامان انقد سنگین بودیم که کله اردکه رفته بود بالا تهش پایین ! بیست دقیقه ای چرخیدیم تو آبو پیاده شدیم..شبم رفتیم رو پشت بوم. بساط بلالو هندونه و آجیلو آلوچه آفتابیو چایی پهن کردیم. با خرگوش چاقت! من و مامانم دوتا شهاب سنگ دیدیم.هوای خنکی بود. توهم سردت شده بود.

بای

[ شنبه 2 ارديبهشت 1396 ] [ 11:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خرید کرم

سلام بابا. کنار ساختمون خرید پنبه ریز وایسادم الان. بامامان رفتین تو ساختمون. کوچه قبل میدون باهنره. الان حدود نیم ساعته. مامان یه کرم بلاروسی سفارش داده بود. اومدیم بخریم ازش...

بیایین دیگه بابا...!

بوس

[ پنجشنبه 31 فروردين 1396 ] [ 16:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام بر خرگووووش چاق !

سلام بابا..یکی دوروز بود بهت قول داده بودم یه خرگوش چاق بگیرم برات. تااینکه تو سایت دیجی کالا یه عروسک خوشگل خرگوش دیدم. زود سفارش دادمو دیروز باهماهنگی مامان ساعت چهار که رسیدم خونه زنگ درزدم. اومدم تو و عروسکو که مامانی گذاشته بود کمد اتاقمون برداشتم و گفتم ریحانه ریحانه کجایین؟ تو ومامانم پشت درکمد دیواری اتاقت قایم شده بودی. پریدی بیرونو یهو منو خرگوشو دیدی. کلی ذوق کردی و خلاصه تاشب کلی باهاش بازی کردیو روش خوابیدیو.....خرگوشه گوش درازه...

مبارکت باشه بابایی.

بوس

[ چهارشنبه 30 فروردين 1396 ] [ 11:31 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مهمانی با ننه و خاله

بابا پریروز خواستی که مهمون بیاد خونمون. دیروز ننه و خاله رو اوردیم خونمون ....خونه رو اب و جاری کردیم و رفتیم باهم دنبالشون...از ساعت 7 تا نه حدودا....کلی با خاله عروسک بازی کردی...تو حیاط روفرشیو پهن کردیمو بخور و بازی....هندونه و طالبی و دستنبو و شیرینی حاج خلیفه و آجیل و...

خوش گذشت. موقع رفتنم زنگ زدم فلافل بیست سفارش دادم. خ مهدی. وقتی رفتیم به صاحبش گفتم اقا پنج تا فلافلی که گفته بودمو....گفت چرا دروغ میگی ؟؟؟؟؟ بعد معلوم شد دکون عوض شده رفته خ سلمان....خلاصه شما و ننه رو گذاشتم خونه ننه و با مامان رفتیم فلافلو با ماسینه و نون بربری داغ برا خاله گرفتیم ....

اینم از خاطرات دیروز....ساعت یه ربع به یازده. اداره ام بابا...

[ يکشنبه 27 فروردين 1396 ] [ 10:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز پدر مبارک.

سلام بابا. دیروز روز اول عید پدرمرحوم اقامجید , باجناق من بود..به همین خاطر روز قبلش رفتیم گلفروشی مصنوعی بلوار خامنه ای یه جعبه گل مصنوعی خریدیم. شما هم یه شاخه گل رز مصنوعی از دستت گرفتم...برای روز پدر. ممنون بابا.

دیروزم رفتیم خونشون. تو حیاط نشسته بودیمو تو و حسین اقا و زهره خانوم بازی میکردی..به کاکتوس تو حیاط هم دست میزدی..

دیشب بهم گفتی بغلت کنم گلمیخ پرده رو دست بزنی..بعدم خواستی به قسمت بالای تاجش دست بزنی. گذاشتمت رو گردنم که البته ترسیده بودی (ولی وقتی کوچیکتر بودی نمیترسیدی) بعد چون مامان دستشویی بود گفتم بذار مامان بیاد بعد دوباره بذارمت رو گردنم...همینکه مامان اومد زودی دویدی پیشمو گفتی زودباش مامان اومد! منم زودی گذاشتمت رو گردنمو بردمت طرف تاج پرده....مامانم دید خلاصه....

شبم اول گفتی پیش من میخوای بخوابی...یه کم بودی پیشمو بعد رفتی پیش مامان....

بوسی بابا.

[ چهارشنبه 23 فروردين 1396 ] [ 9:37 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
برگشت ازسفر یک هفته ای نوروز

سلام بابا. بالاخره دیشب از سفر یک هفته ایه تهران و محمودآباد برگشتیم..تایادم نرفته بگم دیشب ساعت یک و نیم که ازسفربرگشتیم تومسیرمون رفتیم همبرمربع. سه تا همبر گرفتم. بدک نبود. توهم گفتی همش بو نونش میاد کاشششششکی بو گوشتشم میومد !! سوژه ای شد خلاصه...

بله...جونم برات بگه که سوم عید رفتیم پیش مامان بزرگ بابابزرگ و عمه. دوساعتی ننشسته بودیم که عموافشینم اومد و مارو باماشین جدیدش برد تفریح. پارک شیان و پارک پلیس و لواسان کوچک گشتیم..باسوگندم کلی بازی کردی و عکس انداختی.روز پنجم هم رهسپار مجتمع نفت شدیم..اولین بارت بود. یه بار سال 90 من و مامان و خاله مریم و اقارضا اومده بودیم...حضورت در کنسرت بهنام صفوی, دیدن اجرای حسن ریوندی که البته حوصلت سررفته بود!, دیدن مراسم اتش بازی کنارساحل و بالن ارزوها که البته ماله ما هوا نرفت چون پارافینش بیخود بود ! ...دیگه....بادبادک هوا کردن...کلی عکس خوشگل ازت انداختن و.....دیدن ابشارموزیکال...ایناخلاصه...امیدوارم که خاطرات خوبی برات بوده باشه بابا...الانم خونه ننه ایم. عروسکاتم که برات خریدم شامل یه عروسک باربی یه صندوق چوبی و یه دخترخانم کوچیک رو هم اوردی...

بوسی

[ جمعه 11 فروردين 1396 ] [ 22:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عید96 مبارک.

سلام ریحانه جان. عیدت مبارک بابا. اولین عید توخونه خودمون. خیلی چسبید. کنار گلهایی که از گلخونه یاسمن خریده بودیم. روز قبلشم رفته بودی پاتختی دایی مخمدرضا. با لباسای سعید و کفش تق تقیو و لاکای صورتی !

همون روز عیدم یه خبر بد اومد : فوت پدر مجید آقا. باجناق من...بنده خدا هفت ساله که رو تخت خونه بود...دیروزم خاله ثریا رو بردن اورژانس. ریتم قلبش نامنظم شده بوده. الانم سی سی یوه.خونه ننه هستیم...دعاش کن..

انشالله پسفرداهم میریم تهران. بعدشم محمودآباد اگه خدابخواد...

بوس

[ سه شنبه 1 فروردين 1396 ] [ 15:12 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مریضی بد.

سلام بابا. جمعه گذشته رفتیم انتهای سلطانب. دوهفته پیشم رفته بودیم. برفاش آب شده بود. با چوب و سنگ آتیش درست کردیم و دورش به شادی پرداختیم ! دیروز عصری یه دفعه سردرد شدی و آخرش بالا آوردی...تب کرده بودی..خلاصه حدود ساعت دوازده بود رفتیم مجیبیان ..دکترم گفت ازمایش خون بدی و ادرار . چون تبت بالا بود. تو بغل مامان با آسانسور رفتین بخش. طبقه دوم بیمارستان. از مچ دستت خون گرفته بود. جالبه که بارونم گرفته بود...خلاصه دکتر گفت احتمالا ده که بودین چیز الوده ای خوردی.....شایدم راس میگفت. اخه بادستت زغال و چوب میریختی تو آتیش و بادستت قند گذاشتی دهنت برا چایی خوردن...البته من و مامان باید میگفتیم دستتو بشوری حتما.....ببخش بابایی !

اسمم بابا برا محموآباد شرکت نفت دراومده. انشالله پنجم فروردین اونجاییم.این اولین باریه که میری اونجا...من و مامان سال 90 رفتیم اونجا..مطمئنم خوشت میاد.

بوس بابایی.

[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 8:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
از آی گشنمه! تا زبان آموزی و کلاسهای تسنیم تا سالگرد آقا...

تایتل کاملیه. نه ؟

سلام. هفته پیش خب رفتیم انتهای سلطانب. یه منطقه بکر و کشف نشده! انقد رو زمینش جای پای برفی گذاشتیم که نگو!

تو این یک هفته هم یه بار رفتیم خونه ننه اخرش بلند نشدی. گفتین پاشو بابا گفتی آاااااااااا ی گشنمه آااااااای..!!!! گفتی اینو تا نبریمت.ننه و خاله ثریا روده بر شده بودند از خنده!

کلاسهای تسنیمم دوجلسه است رفتی..جلسه دوم اخرش گریه کردی که مامان کووو؟ اخه من تنهایی اومده بودم دنبالت. مامان خونه بود. خلاصه با یه لپ لپ که توش یه خرس قهوه ای کوچولو جایزه اش بود آروم شدی..

چهارشنبه پنجشنبه هم مراسم سالگرد آقا بود....بیت الحسین. خدا بیامرزه آقارو..

دیشبم از پاساژ آریا یه لباس سفید با آستینای توری برات خریدیم. هم لباس عیدته هم برا پاتختیه دایی محمدرضا که 29 اسفنده. مبارکت باشه بابا.

بوسی

[ شنبه 14 اسفند 1395 ] [ 11:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بازم برف

سلام ریحانه جان. امروز دوشنبست. جمعه ای رفتیم سخوید. برف خوبی باریده بود.کلی شلوغ بود.توومامانیم رفتین توبرفا یه ادم برفی حدودا قدخودت ساختین.عکسشم انداختیم. بعدش سردت شده بود زودی اوردیمت توماشین بخاری روشن کردم.....خبر دیگه ای نی جز سلامتی شما! اداره ام بابا ساعت هشته..خوابمم میاد....هااااااااااااا...خمیازست این !

بوسی

[ دوشنبه 2 اسفند 1395 ] [ 8:05 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عروس خانوم عروسکی

سلام. چون وقت اذون ظهره بابا نماز میخوام برم زودی میگمت. پریشب رفتیم نمایشگاه اقتصاد مقاومتی حسینیه ثارالله چهارراه معلم. یه عروسک قد خودت گرفتیم. باتورای صورتی..خوشگله. اسمشو گذاشتی کیمیا.

راستی به منم میگی گربه کثیف !!! دستت درد نکنه بابا! 

بوس

[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ 12:08 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خبرداغ همین الان!

سلام بابا. کفشتو امشب بردیم دوسایز کوچکشو برداشتیم. ازمغازه بغلم ماژیک خریدیم برات. میدون مارکار. خونه ننه ایم الان. دیدیم باماژیک قرمز یه چشم باابرو کشیدی! 

خبرداغ . همین الان.خبر....خبر....

بوس. داری به نقاشی ادامه میدی ...

[ دوشنبه 25 بهمن 1395 ] [ 21:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کفش نو بازم مبارک

سلام بابا. امشب همین یکساعت پیش با نامه خرید ننه یه جفت کفش خوشگل سفید برات خریدیم. ننه هم بود . یه دمپایی خرید و مامان هم یه جفت کفش. داری الان باننه بازی میکنی. خونشونیم....

یه هندونه کوچیکم ننه آورده بود نصفشو خوردم نصفشو دادم شما...فکرنکنم هنوز یه تیکشم خورده باشی.فعلا درگیر کفشتو بازی باننه هستی!

شب بخیر

[ يکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ 20:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزجمعه ای دیگه..

سلام بابا. دیروز جمعه ساعت یک بود حدودا ازخواب پاشدیم و زودی کارامون کردیم و وسایل جمع کردیم رفتیم حسین آباد.ساعت چهار اینا بود حدودا که رسیدیم..برنج و کباب و خورشت کدو برده بودیم. دمای غروب که شد رفتیم سلطانب...یه برف کوچولو هم داشت میزد...برگشتنی هم با چندتا قولی که دادی مبنی براینکه تاگفتیم ازخونه ننه پاشی, رفتیم خونه ننه.تا نه حدودا..

جلودرحیاط بابالشا خونه ساخته بودی و باننه بازی میکردی..

بوس

[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 9:03 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
لااله الا الله

سلام بابایی. دیشب اولین جمله وحدانیت خدارو به زبون آوردی. چندروزه که مامانی باهات قرآن کار میکنه.قل هوالله روهم میخونی...

الان خونه ننه ایم. با جامهری داری همه رو دوف میزنی و میکشی ! قبلش باننه رفتیم فروشگاه الماس فجر و خریدکردیم.توهم یه آبمیوه هلو سان استار برداشتی.

بوس

[ چهارشنبه 20 بهمن 1395 ] [ 22:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
در اوج فکر...

سلام بابا. دیروز بعدازمدتی رفتیم پارک سربسته چهارراه معلم. ترامپولی...ساعت اول باترامپولی بازی کردی و تاب و ....بعد رفتی سراغ بازی فکری و جورجورک...کاسه درست کردی و گل و....خلاصه در فکر ساختن اینا بوذی تو اون شلوغی! من و مامانیم کلی ذوق کرده بودیم و چندتا عکس انداختیم از کارات! ساعت دوم هم تازه یخت واشده بود! رفته بودی رو رمپ لیزخوردن و سر میخوردی....ده دقیقه به نه رفتیم تاااااااا ده و نیم شب. بعدشم که گشنه بودیم رفتیم گیلانه سه پرس کوبیده خوردیم..نشسته بودیم توماشین و شیشه ها بالا بود عرق کرده بود شیشه ها. گفتیم الان پلیس میگه اینا چیکار میکنن توماشین ! 

دوروز پیشم از پلاستیک مرتضوی سه راه حکیمیان برات قمقمه آب خریدیم.آبی خوشرنگه. مبارکت باشه. نی دار و محمکمه.

بوسی

[ سه شنبه 12 بهمن 1395 ] [ 9:24 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین کفش تق تقی !

سلام بابا. دیشب بالاخره به ارزوی دیرینه ات رسیدی و با کفش پاشنه بلند درحالیکه داشتی کمی تلوتلو میخوردی اولیش کفش پاشنه دار سفیدتو پوشیدی. مغازه پیمان روبروی شازده فاضل یزد. مبارکت باشه. فقط صحنه تلو خوردنت با کلاه پشمی گوگولی دار روسرت خیلی جالب بود !

گفتم زودی بنویسم تا کارای اداره زیاد نشده ...

بوس

[ يکشنبه 3 بهمن 1395 ] [ 8:21 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ساختمان پلاسکو

سلام بابا.پریروز ساختمان پلاسکو اتش گرفت و ریخت پایین. بیست تا اتش نشانم شهید شدند تاحالا.....خیلی ناراحت کنندست.....

امروز سه تایی رفتیم حموم و حسابی تمیزیم خلاصه. البته توومامان جدا و منم خودم رفتم . دیشب و امروز صدا گربه درمیاوردی و رو دماغم پنگول میکشیدی....دیشبم رفتیم فروشگاه رفاه نزدیک دویست تومن چیز خریدیم...اب الوئه ورا و لیموناد سان استارو کیک درنا و اب گلابی گازدار شیرین عسل و پاستای کچاپ مانا و........

الان خونه ننه ایم...داشتی الان به ننه میگفتی ابلیموونبات خوشمزست !

بوسی

[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 21:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی در دامنه کوه اسلامیه

سلام بابایی. دیروز اولین جمعه بعد از پایان امتحاناتم بود. درواقع اگر خدابخواد بعد از اتمامه فوق لیسانس!

حدود ساعت دو بود که گفتیم زودی وسایلو جمع کنیم بریم ده. باوجود تمام ظرفای نشدمون البته ! خلاصه راهی اسلامیه شدیم و رفتیم کنار یه کوه. پشت اسلامیه بود.خوراک لوبیا و تنقلات برده بودیم. با پیک نیک گرمش کردیم و خوردیم. با مامانی هم بدمینتون بازی کردی و خلاصه خوش گذشت. دیروز تولدم هم بود. 33 سالم تموم شد.

راستی چندروزه دمب پیشیو هاپو میکنی تو دماغم میگی عطسه کن !

بوس

[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 10:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
همین الان توی شهربازی کودک .

سلام عزیزم. الان داری بابچه ها تو شهربازی کودک بازی میکنی..الان باسرسره رفتی تو دریای توپ! قبلش ترامپولین و سرسره بادی..امروز تفت نرفتیم و اینجا اومدیم. چهارراه معلمه..چندوقته که ننوشتم برات...معاینه چشم بردیمت و گفت عالیه..هفته پیش بود فکر کنم...الان مشغول بازی هستی...

بوس

[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 18:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین سری مهمونا...

بابا سلام. امروز خاله هاتو و خلاصه همه میان خونمون..دیروز میوه و شیرینی خریدیم. و سفارش گل دادیم برا عکس آقا. از مغازه گل افروز.روبرو اداره گازه.یه گلدون کاکتوسم شما پسند کردی خریدیم برات.

راستی دیروز یه گیتار کوچیکم خریدیم. چندروز پیشترم به آرزوت رسیدی : اسکووووترررررر !!!!!!!

یه اسکوتر صورتی خریدیم..

ادارم بابا. ساعت یک ربع به چهاره. باید زودی برم گلارو بگیرم و برم خونه به مامانی کمک کنم.مهمونا ساعت هفت میرسن..

بوس

[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ 15:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
برف یزد..

سلام بابا. چندروزه یعنی میشه گفت ده روزه نرسیده بودم بیام وبلاگ. درگیر اسباب جمع کردن بودیمو و مقدمات سفر تهران . به خاطر یه درس که واحد عملی داشت باید میرفتم دانشگاه. چون هوا سرد و یخبندون بود باقطار رفتیم..قبل رفتن از خیابون ایرانشهر برات جوراب خریدم و پالتوتم دادم خشکشویی چروک اکرمیه ..مامان بزرگ و بابابزرگو عمه از دیدنت کلی خوشحال شدند. مخصوصا از شیرین زبونیات...یه کلاه پشمی و کیفم هدیه گرفتی..برگشتنی ساعت شش و نیم صبح حرکت بود. شبش چهارساعت خوابیده بودی..اینه که صبحش داشتی حسابی شیرینکاری میکردی !! ..بعضی وقتا چشاتو لوچ میکردی....خلاصه....صحنه های خنده داری بود...خونمونم که رسیدیم دیدیم به به...ده سانت برف نشسته روماشین.. یه کم برف بازی کردی و بعد رفتی توخونه برف برات ریختم تو ظرف تا بازی کنی...خونه هم کلی سرد بود. پکیج خاموش بود..

هنوز اتاق تو و خودمون باید مرتب بشه...

بوس.

[ يکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 11:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام هانس!

یه کارتونه داره شبکه نهال نشون میده به اس نیلو و فلندی. یه بچه هه توش هست به اسم هانس. توهم چندبار کارتونو دیدی..دیروز که اومدم خونه از سرکار گفتی بهم : سلام هانس اومدی هانس !!!

موقع اسباب کشی توپ شیطونکت افتاد تو چاه. یکی دیگه برات از فروشگاه تپل مپل خریدم.اینم یه روز هست یه روز گمه ! دیروزم یه کیسه تیله خریدیم برات. رفتیم بعدش رفاه شیش سیخ کباب خوردیم.

دیروز مامانی آشپزخونه رو مرتب کرد.امروز انشاالله اتاقارو شروع میکنیم.دیروز دوتا پرده حموم خوشگلم برا حموم و دستشویی خریدیم..

بوسی. ساعت ده و ربعه. ادارم.

[ چهارشنبه 26 آبان 1395 ] [ 10:13 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بالاخره خونه سازی تموم شد!

سلام بابا. بالاخره خونه سازی تموم شد. الان دوشبه که خونه خودمونیم..شبا هم میذاریم اتاقت بخوابی ولی هنوزعادت نکردی و ما میاییم اتاقت تا بتونی بخوابی.البته هنوز اثاثارو همشو نچیدیم..فرشو پهن کردیم. اولم اتاق شمارو چیدیم..تم اتاقتم دختر توت فرنگیه یا بقول خودت سوت فرنگی.

خبر خاص دیگه ای فعلا نیست...

بوس

[ شنبه 22 آبان 1395 ] [ 14:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام بر خونه نو !

سلام بابا. دوسه روزه که پرده خونه رو زدیم و میشه گفت خونه سازیمون تموم شد بالاخره (صلوات !)

داریم اسبابارو کم کم میبریم. دیروزم فرشارو بردن بشورن و مبلارو هم روکش کنند. دیشب نشسته بودی رو جزیره آشپزخونه و بهم میگفتی بابا بیا ببینمت..خیلی رمانتیک بود...منم داشتم میرفتم حیاط کارتنارو از ماشین بیارم...یه گردگیر دمب شترمرغی هم خریدیم برا پاک کردن لوسترا. توهم دستت میگیری و همه جارو میخوای پاک کنی...

انشاالله این هفته میریم خونه خودمون بابا ..

بوس

[ يکشنبه 16 آبان 1395 ] [ 10:39 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مریضی تو اسباب کشی...

سلام بابا...دوسه روزه مریضی. آنفولانزاست ظاهرا. دیشبم خیلی سرفه میکردی. مصادف شده با شروع اسباب کشی ...اولشم اسباب بازیای تورو بردیم. دیروزم هرچی بود ریختم تو کمدا وکفو  کاملا شستم. کابینتم تموم شده..

انشاالله زودی خوب شی. بوس

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 10:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین شبی که خونه خودمون خوابت برد

سلام بابا. دیروز روز خوبی برات بود.چونکه بامامانی رفته بودین اتوبوس سواری (!) تااااااا پارک هفت تیر. ازسرکارکه تعطیل شدم منم اومدم اونجا...مامان فلافل و مخلفاتم ریخته بود تو کیف تو و برده بود پارک. خلاصه اونجا بازی کردیو منم یه کم روچمنا کنار پیشیا دراز کشیدم..عکسم انداخته مامان.

دیشب بعدازیک هفته که ننه سرماخورده بودرفتیم خونشون. اونجاهم کلی باخاله و ننه بازی کردیو بعدش رفتیم سرخونمون...اونجا که رسیدیم بعد نیم ساعت خوابت برد..روپتویی که ننه داده بود...

الانم بهزیستی آزادشهرم. ننه و خاله ثریا رو آوردم برا کاریکه داشتن اینجا...ساعت ده صبح پنجشنبه..

صبحم که خواستم بیام پاشدی و منو دیدی...

بوس

[ پنجشنبه 29 مهر 1395 ] [ 9:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین خونه تمیز کردنت !

سلام بابا. امروزعاشوراست..طبق معمول سالهای قبل اومدیم کنارترانس موتور سرکوچه آقا...توبغلم بودی و داشتی هیاتهارو نگاه میکردی..تموم که شد از کوچه خاله فاطمه اومدیم..در خونشون بازبودو داشتن گوسفند میکشتن..حسین از خونشون دراومدو تورو دید...همینکه خونه ننه رسیدیم گفتی میخوای بری پیششون...خلاصه باننه رفتی..الانم تواتاق نشستم کنارمم شربته....

راستی چندروز پیشترا از سرکار که برگشتم دیدم خونه خییییییلی مرتبه..مامانی گفت تو مرتب کردی .....واقعا حیرت انگیز بود !!!

بوس

[ چهارشنبه 21 مهر 1395 ] [ 15:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دوف زدن به گاوا!

خیلی باحال بود...داشت پریروز فیلم پلیسی ایراتی نشون میداد که پلیسا ریختن تو یه گاوداری تا موادفروشارودستگیر کنند..بعدتوبه مامان گفتمی آقاپلیسه میخواد گاوارو دوفشون بزنه!!!! خییییییییییلی جمله باحالی بود...

چندروزه خمیربازی برات خریدیم همه رنگارو قاطی کردی شده فیلی....بازی میکنی...هی هم سی دی آریا که تو جعبش بوده رو نگاه میکنی.

بابا...چمن مصنوعیو شیرآلاتو پکیجو بستیم....منتظریم کابینت کارشو تموم کنه..انشالله کم کم میخواییم اسباب کشی کنیم..

راستی دیروزمیرفتی تو خونه توریت درشو میگفتی زیپشو ببندیم بعد توش هی قلت میزدی ..

بوسی

[ دوشنبه 19 مهر 1395 ] [ 10:19 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه پراحساس...

دیروز رفتین خونه ننه دیدن خاله افسانه تازه از مشهد برگشتن..بعدش دیدیم کیک تولد آوردند...تولد محمدرضا و ابوالفضل بودش.یه کیک سفید با تزیین روی کیک love..بعدش مامان و خاله ثریا گقتندحدود یکساعتی تو ناراحت بودی...بعد معلوم شد تو هم کادو تولد میخواستی فکر کردی تولو توست!خلاصه خاله افسانه بردت خونشون و یه لباس چهارخونه خوشگل برات کادو دادن...اینه که اسم بلاگو گذاشتم ریحانه پراحساس...انشاا... که بتونیم همیشه به حرفای دلت برسیم بابا....

بوس

[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 13:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
جایزه!

سلام بابا.چندروزه که سرماخورده بودم. تو هم واگرفته بودی. خداروشکر بهتری..دیروز به خاطراینکه دخترخوبی هستی یه جایزه کوچیک برات گرفتم. مدادشمعی. آخه مامانی میگفت توکلاس خیلی دوسش داشتی و باهاش نقاشی میکردی..دیروزم قفسه های کابینتو آوردند..شبی رفتیم دیدیم .البته قبلش شمارو گذاشتم خونه ننه و دوساعتی تو ساختمون کارکردم. حیاطو تمیز کردم..

بوس..بوس...و بازهم بوس!

[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 11:02 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز پرکار...

سلام بابا..دیروز روز خسته کننده ای بود برا هممون...ظهرش که با مامانی رفته بودین بازار خان و بادکنک گرفته بودی و سیدفتح و بعدش خونه ننه...ازبازارم یکی دوتا چیز مامانی برات خریده بود..گیره و النگو...ساعت چهارم اومدم خونه ننه ناهار خوردم..بعدش ساعت شش و نیم رفتیم تاسیسات فروشی صفاییه با آقا رضا باغشاهی ...لوازم بهداشتی و شیرآلاتو اینارو انتخاب کردیم..جاش تنگ بود هی توهم میلولیدیم! ...ساعت ده که رسیدیم خونه کلی خسته بودیم. زودی هم خوابیدی..ساعت یازده حدودا...

بوس

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 8:16 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ازخواب بیدار شد. ههههییییی !

سلام بابایی..این شعرو سه تایی باهم میخونیم. جلو آینه .تو جلووایمیسی. بعد مامان بعد من..هی گفتنت مثل جیغ زدنه ! ....باحاله.. 

دیروز رفتیم تفت و فراشاه...ساندویچ ملچ مولوچ سه تا همبر گرفتیم باجوجه. چسبید! بعد رفتیم فالوده و بستنی خوردیم..

بابا از هفتم تاحالا برات ننوشته بودم...درگیر کارای خونه سازی بودیم...رفتن به پرده فروشی..آسفالت کردن جلو در...و...و...آخرا کاره انشالله..

فعلا بای

[ شنبه 27 شهريور 1395 ] [ 8:07 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مرغ تنوری زیر نور کناف..

سلام بابا. دیشب بعد چندروز رفتیم خونه ننه. آخه همش درگیر کارای خونه سازیو کابینت بودیم...دیروزم دوباره رفتیم جای دیگه برا انتخاب جنس کابینت...قبلیه بهم خورد..خلاصه کلی ننه و خاله ثریا ذوق کرده بودند از دیدنت..آخرشبی هم از مرغ تنوری ثنابانو یه رون و سینه و یه پرس سیب زمینی گرفتیم رفتیم تو خونه جدیدمون زیرنور کناف خوردیم..آی چسبید.بعدم افتادیم دنبال فالوده شیرازی. ساعت یک نصفه شب! 

دیدیم هنه جا تعطیله از سوپرمعین سه تا فالوده شیرازیه میهن خریدیم.

واین بیوووووود داستان دیشب ما. ( بیودشو مثل حرف زدن انیمیشن دیرین دیرین گفتم !)

بوسی بابا 

[ يکشنبه 7 شهريور 1395 ] [ 10:56 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تاب خانوادگی..

سلام. دیشب رفتیم پارک اکبرآباد..دوسه شبه که میریم..ساعت دوازده بود...هیشکی نبود پارک. سه تایی سوار تاب شدیم! ..بعدم سرسره بازی کردیم. خیلی خوب بود...دیروزم صبح رفتم سرساختمون کفو شستم..همه جام درد میکنه! دیشبم رفتیم که پنجره ها رو ببندیم. صبح بازگذاشته بودم که خشک بشه

..

بوس

[ شنبه 6 شهريور 1395 ] [ 14:19 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چشامون کور شد!

سلام بابا. دیشب رفتیم سرساختمون داشتند لامپ کنافو میزدن.همینکه وارد شدیم از نور زیاد چشامونو زد! خیلی قشنگ شده....مخصوصا اتاق تو...شاگرد برقکار بهت گفت اسمت چیه چند سالته اتاقتو دوس داری....بعدم از سقفامون عکس انداخت...

چندتا نواقص داشت که انشالله باید درست بشه...

راسای دیروزم برای اولین بار که داشتی باخودت بازی میکردی فامیلتو تونستی بگی.. پورعبدلی.!

آفرین عزیزم..

بوس

[ چهارشنبه 3 شهريور 1395 ] [ 12:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چشامون کور شد!

سلام بابا. دیشب رفتیم سرساختمون داشتند لامپ کنافو میزدن.همینکه وارد شدیم از نور زیاد چشامونو زد! خیلی قشنگ شده....مخصوصا اتاق تو...شاگرد برقکار بهت گفت اسمت چیه چند سالته اتاقتو دوس داری....بعدم از سقفامون عکس انداخت...

چندتا نواقص داشت که انشالله باید درست بشه...

راسای دیروزم برای اولین بار که داشتی باخودت بازی میکردی فامیلتو تونستی بگی.. پورعبدلی.!

آفرین عزیزم..

بوس

[ چهارشنبه 3 شهريور 1395 ] [ 12:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
فالوده و پیتزا تو اوشاهی...

سلام بابا. دیروز مامان رسما ازون کار نمدی به خاطر حقوق درصدیش کناره گیری کرد. شب اولش آب آلبالو خوردیم.بعد رفتیم مشتی خ فرخی فالوده نداشت یه لیوان چهارتومنی ذرت برات خریدم.بعد رفتیم فالوده ایی نزدیک میرچخماق دوتافالوده و سه تاقاشق گرفتیم.بعدش اشتهامون واشد! رفتیم کندو یه قارچ و گوشت بزرگ خریدیم رفتیم فضای سبز سه راه کوچه آبشاهی نشستیم...آب خوبیم داشت تو جوباش میرفت...

م...دیگه....امروزم باید بری مدرسه....

بوس.

ساعت ده دقیقه به یازده اداره هستم.

[ سه شنبه 2 شهريور 1395 ] [ 10:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین غذا در خونه جدید

سلام بابا. دیروز مامانی رفت سرکار نمدی. روز اول بود. ظهر که ازخواب بیدارشدی ننه رو که تو هال خونمون دیدی گفتی آهان مامانی رفته تمرین کنه بعدشم برام جایزه میخره! ..حدود ساعت یک با ننه رفتید خونشون و مامانی هم اومد خونه خودمون. کلید چون نداشت مرخصی گرفتم اومدم خونه و مامانیو بردم خونه ننه.از سوپری سرکوچ ننه هم یه سک سک که بعدش دیدیم توش تفنگ آبپاشه بعنوان جایزه خریدیم. ساعت چهارم اومدم خونه ننه. بعدش رفتیم جاده دهنو رنگ درای چوبیو انتخاب کنیم...شب که شد مامانی گفت برات کباب بگیرم. از رستوران نگین کباب گرفتم و رفتیم حیاط خونه جدیدمون بانور موبایل کبابارو خوردیم.اینم شد اولین غذای ما در منزل نو...راستی عصرم رفتیم کالای برق جام جم ریسه های کنافو گرفتیم..البته خسته کننده بود چون یکساعتی معطل شدیم...

بوس

[ يکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 11:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
باهم زیر یک چتر!

سلام بابا. دیشب رفتیم بل امامزاده جعفر برامامان مانتو بخری که امروز اولین روز کارش مانتو مناسب بپوشه. چون وقت اذان بود رفتیم امامزاده نماز خوندیم. بعدش رفتیم خانه کاشانه برات یه عروسکی چیزی بخریم..یهو چشمت افتاد به چترهفت رنگ بالای قفسه.گفتی میخوام! خلاصه چترو گرفتم دستمو دوتایی رفتیم زیرش! خیلی خوشت اومده بود. ذوق زده شده بودی!..

امروزم بابا چراغای سقف کنافو داشتند میزدند....دیگه آخراشه....

بوس

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 12:11 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چشم نبستن!

تایادم نرفته گفتم زودی این بلاگو بنویسم...

دوسه هفته پیش بود به مامانی صبح گفتی میخوام چشامو نبندم. آخه وقتی صبح پامیشم بابا نیست...! 

دیروزم بابا نمای خونه تموم شد....

امروزم مامانو بردم محل کارجدیدش. نمددوزیه. البته گفته بوده صبحش که شنبه بریم ما گوشی برنداشتیم. ننه اومده بود خونه پیش تو..کارش خوبه بابا..صادرات به دوبی و اینوراونورم دارن..دعاکن مامان کارش بگیره اونجا..حتی صاحابش گفته مامان اونجا به بقیه درس بده و کلید دستش باشه و .....

سرمون شلوغه حسابی! دعامون کن.

بوس

[ چهارشنبه 27 مرداد 1395 ] [ 11:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
نقاشی درمدرسه

سلام عزیزم. دیروز مدرسه ات رفتی. رو چندتا کاغذ با قلم مو دایره رنگی کشیده بودی..منم برات میوه خردشده آماده کرده بودم..آخه دفعه قبل برکه زردآلو بقیه بچه ها خورده بودی دلت درد گرفته بود..دیروزم وقتی خونه اومدم همینکه زنگ زدم پابرهنه اومدی بالا...زود!

جمعه هم با خاله افسانه اینا رفتیم ده بالا..باغ صمدی ..باغ کناری اصغرآقا..این باغو حدود سال 87 یا هشتمن و مامان اومدیم...تازه ازدواج کرده بودیم.   ..یادش بخیر..

حیاط خونمون تقریبا تمومه...درچوبیارو امروز میبرن برا رنگ آمیزی...

بوس

[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 9:38 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز اول مدرسه!!

سلام بابا. دیروز روز اول مدرسه ات بود.کارگاه مادر و کودک بلوارامام جعفرصادق کوچه شهیدمعظمی. ساعت 6:45 عصر به مدت یکساعت..مامانی کلی عکسم ازت گرفته....

دیروز آسمان مجازی سقف حموم دستشویی هم زدن...پله های زیرزمینو هم نصب کردند. برای اولین بار دیروز از پله های زیرزمین رفتی پایین...

الان بانک دی خ کاشانیم. اومدم ضامن همکارم بشم.ساعت یازده و نیمه. از ساعت 8 مرخصیم...صبح رفتم موسسه ثامن چهارده تومن وام بگیرم..دوساعت و نیم وقت گرفت...دعا کن زودتر کار خونه سازیمون تموم بشه...

بوسی عسلی

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 11:38 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بای بای نیروگاه!

سلام..یکی دوهفته اییه که نیروگاه سرکوچمون بااعتراض همه تعطیل شده..میخوان بیصداش کنن..دوسه شبه که پارک جلو نیروگاهو چراغ کشی کردن ..دیشب رفتیم اونجا بازی کردی..دوتاچیپس ساده چی توز و دوتا رانی آلبالو و یه آب آلبالو سن ایچ خریدیم...سرزمینم نماز خوندیم...راستی دوروزه دوباره سروکله دوتا بچه گربه ها پیداشده! بابا پریشبم با ننه و خاله رفتیم فراشاه...فلافلو کیکو تنقلات بردیم...خوش گذشت...

بوس. ادارم. ساعت سه و نیمه. خسته و گشنه!

[ دوشنبه 11 مرداد 1395 ] [ 15:27 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ننه ازمشهد اومده.سه روزه میریم فراشاه...

خوندی موضوعو؟ سلام..مختصرو مفید. چندروزه نرسیدم بنویسم برات. ننه ازمشهد اومده. برات لباسو کاسه بشقاب کوچیک خریده...پریروز از مرغی اول خ فتاح یه مرغ کامل خریدیم رفتیم فراشاه..کنار آبگیر داخل ده. داشت آب میریخت تو خزینش..فرداش مامانی فلافل و ذرت درست کرد رفتیم اول فراشاه نشستیم.  یه گربه چاقم پیشمون نشسته بود...البته طولی نکشید که صدای سگ اومد و ما و پیشی دررفتیم ! دیروزم رفته بودیم سنگبری شهرک صنعتی تفت سنگ انتخاب کنیم...سنگ داناتفت. زرتشتی بود.بعدش رفتیم ساندویچ نمونه اسلامیه چهارتا همبر خریدیم..رفتیم دوباره کنارآبگیره.....یه سگ سیاه بود گفتی بزی اومده!..فالوده هم زدیم راستی.

ساعت یه ربع به سه. ادارم...

بوس

[ يکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 14:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دمب پیشی و دعا !!

سلام بابا. دیشب دیگه پیشیا دیوونه شدن! افتاده بودی دنبالشون و یهو شنیدیم صدا جیغ گربه میاد...دیدیم به به! داری دمب گربه گلدونیو میکشو اون بدبختم هیچی نمیگه..مامانی که دیده بوده میگه مامانش نیم خیز بوده و.......خلاصه به خیر گذشت. دیشبم به مامانی سرنماز گفتی کاش همه حالشون خوب باشه بتونن از رو ترامپولی بپرن روهوا...!!

ببخشید یه کم سرم شلوغه.ادارم.

بوس

[ سه شنبه 22 تير 1395 ] [ 9:24 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
محله جانبرازان

سلام بابا.پنجشنبه رفتیم محله جانبرازان ده بالا. مراسم ختم یکی ازفامیلا. پدرشوهر خواهر .....دوره فامیلش..اونجا بغلم بودی ..چندتا گیلاسم خوردی..تاساعت دوازده اونجابودیم. طول کشید..شام توراه گیرکرده بوده...یه مسجد خیلی جالبم داشت.بایه حیاط باصفا...

برگشتنی هم مامانی پلو مرغ مراسم روبهت داد خوردی..

امروز شنبه بعدسه روز تعطیلی عیدفطر اومدم سرکار. .شماکه فکرکنم داری پیشیای حیاطو نظاره میکنی...دمب یکیشونم که کوچیکتره بادستت میگیری. گربه گلدونیه.

راستی توماشینم که میشینی بامن دنده عوض میکنی..

بوس

[ شنبه 19 تير 1395 ] [ 14:00 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پارک راه آهن

سلام بابا. دیروز رفتی راه آهن تا دوتاجعبه آلبالو گیلاسی که عمو از لواسون فرستاده بود و تحویل بگیریم. ساعت ده و نیم اونجا بودیم تا کارمون تموم بشه..قطار یازده رسید. نیم ساعتی پارک راه آهن بودیم . چیپس بزرگ ساده مزمز یکی هم با طعم پیتزا و یه آب آلبالو سن ایچ خریدم خوردیم...یه جعبه گیلاسو دادم دوستم و یه جعبه آلبالو رو هم خودمون برداشتیم..خونه ننه هم رفتیم غذا و هندونه خربزه برامون کنارگذاشته بود....

اینم از این بابا...امروز روز آخرماه رمضونه...فرداعیده...

ساعت دوازده است. ادارم.

بوس

راستی بابا الان شنبه بعدعیدفطره که دارم این جمله رو اضافه میکنم : رفته بودم از سوپری جلو راه آهن چیپس بخرم. وقتی اومدم پارک شمارو پیدانکردم . بعد مامانی بهت گفته که بابایی گم شده..زودی بازیو ول کردیو اومدین دنبالم..باریکللا دختر بابا!

[ سه شنبه 15 تير 1395 ] [ 12:01 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شبی در پارکیکه قایق داره!

سلام بابا. دیشب رفتیم پارک هفتم تیر یابه قول خودت پارکیکه قایق داره. کشتی صبا داره آخه..اولش تاب بازی و سرسره رفتی...بعد رفتی ماشین سواری.باب اسفنجی.بعد رفتی ترامبولین. روش داشتی بال بال میزدی..بعد رفتیم جلوی جوی آب پارک پاتو گذاشتی توش. خیلی پرآب بود..بعد چون بوی بلال به دماغت خورد گفتی ذرت ذرت! ساعت دوازده شب جایی باز نبود خوب. بلال پارکم سفته گفتیم شاید. از سوپری یه کنسرو ذرت شیرین خریدم. تا جلو خونمون که رسیدی خوردی و رو صندلی عقب دراز کشیدی. من رفته بودم داخل خونه دیدم چراغارو یه سریشو نصب کردند. روشنشون کردم. از ماشین که پیاده شدی گفتی کی چراغارو زده؟!! تعجب کرده بودی...

دیروزن اومدم پاناکوتا درست کنم ظرف شیکست. پیرکس. ازرفاه رفتم دوباره خریدمو درست کردم. منتها شیرشو بیشتر ریختم یه کم شل شد..

راستی چندروزه چندتا بچه گربه هم پیشمونن. بهشون شیر میدیم.

بوس

[ شنبه 12 تير 1395 ] [ 12:36 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شب میلاد امام حسن مجتبی در میدان کاج..

سلام. دیروز رفتیم عطاری سها دوغ شتر بخریم واسه خاله افسانه. برا قندخوبه.موقع دراومدن آقاهه یه بادکنک که تبلیغ سها داشت داد دستت...یه دسته هم داشت...رفتیم خونه ننه که اینارو بدیم دیگه براافطار موندیم . ابوالفضلم اومد..بازی کردید باهم...بعد حدود ساعت نه و نیم رفتیم بلوک شیشه ای فروش صفاییه ..طبقه بالاش دفترش بود..کلی شیطونی کردیو به همه چی دست میزدی...بعد انتخاب, رفتیم میدون کاج. جشن بود...یکساعتی بودیمو برگشتیم خونه. تو جشن شربت میدادن و گفتی بابا برو شربت بگیر! خونه ننه هم قبل اینکه در ابوالفضلو بازکنی گفتی صبر کن! ...

خوابم میاد بابا! ادارم...

[ سه شنبه 1 تير 1395 ] [ 10:14 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کالای برق

سلام بابا ..چندروز بود که مشغول امتحانات بودم. خلاص شدم. دیروز رفتیم کالای برق جام جم خ ایرانشهر چراغ سردر و پشت بوم خریدیم. برای شما هم یه چراغ خواب خرسی...بعد اینها رفتیم پارک پایین مغازه کلی با چرخ و فلک زمینی بازی کردی. هی و هی دور زدی...پانمیشدی..

ماه رمضان. سیزدهم. اداره گاز.بابایی.

بوس

[ يکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 14:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
فوتبال سه نفره

سلام . دیروز خونه ننه من و تو و ابوالفضل سه تایی فوتبال بازی کردیم.ابوالفضل دروازه بود و من و تو شوت میکردیم.البته پاست که میدادم اول بادست میگرفتی بعد شوت میزدی. توپم سوراخ بود زودی بادش خالی میشد.باید فوتش میکردیم. تو هم دیدی و فوت میکردی توپو! دیشب بابا مخم داشت میترکید دیگه.امروز امتحان سنگین بازاریابی بین الملل داشتم...الان ادارم. درحال تخمه شکستن جهت تمدد اعصاب!

فعلا بای.

[ دوشنبه 17 خرداد 1395 ] [ 9:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سوت فرنگی! سوتبال!

سلام بابا..فهمیدی به چیا میگفتی؟؟...

بله.توت فرت فرنگی و فوتبال!..دیروز بود فکر کنم رفتیم میوه فروشی نرسیده به دور برگردون بلوار مدرس تقریبا روبروی آجرخورشید برا مامان انبه بخریم. سرش سرماخورده یکی دوروزه..بعد توت فرنگیو دیدیو بهم اشاره کردیو کلتو فرو کردی تو شونه من! نمیدونم شاید روت نمیشد! دو جعبه خریدم ...با انبه و هلو....

دیشبم رفتیم سنگفروشی تفت یکبار دیگه سنگارو ببینیم.رو یکیش یه ملخ سبز بزرگ بود که نگاش کردی. موقع رفتنم ازش خداحافظی کردی....

بوسی.

[ يکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ 9:24 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی با فامیل در ده..

سلام بابا ..دیروز با اصغر آقا و خاله ها و... رفتیم سلطانب...کلی باابوالفضل بازی کردی....برگشتنی تو ماشین اصغرآقا باکله زدی تو دهن ابوالفضل لبش خونی شد....قبل رفتنمون هم رفتیم تروکا کیک و تخمه خریدیم. هندونه هم گرفتیم......دیگه...برگشتنیم برا شما و خاله ثریاو ننه چیپس خریدیم....

به قول مامان خاطراتم تلگرامی شده! کوتاه...

بوسی بابایی

[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 11:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دایی ساقوت!!!

اگه گفتی یعنی چی؟؟؟؟ الان میگمت....

دیروز رفتیم پارک بزرگ شهر.میخواستی قایق مرغابی سوار بشی..متاسفانه پول نقدنداشتم. کارت همرام بود...خلاصه کلی ناراحت شدی و گریه کردی....رفتیم پارک هفت تیر .اونجا سوار ماشین باب اسفنجی شدی (به قول خودت سنجاق..آخه دفعه قبل ماشینش سنجاب بود که سوار شدی) ...بعد رفتی کشتی بادصبا. بامامانی ....دودور که زد کلتو چسبونده بودی به مامانی گفتی : میتتتتتترسم میلللللللرزم !!!! ....زودی پیادت کردیم...بعد رفتی سرسره بازی و آب بازی و ....

به کشتی میگفتی دایی ساقوت..همون دایناسور!!

 دیروزم برای اولین بار تونستی خوب شعر زنبورطلایی بخونی و صلوات بفرستی و اسم ابوالفضل بگی....

شیرین کاریات زیاده. جا میمونم بخوام همشو بنویسم...!

بوسی بابا..

[ دوشنبه 3 خرداد 1395 ] [ 9:49 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کته کباب شش تومنی هواپیما و چرخ دستی!

سلام بابا. یه هفتست نرسیدم بیام وبلاگ. کته کباب گیلانه چهارراه شرکت نفت. دوسریه که رفتیم. کباب و جوجه خوردیم. پنجشنبه هم رفتیم میدون امامشهر وسط میدون کباب خوردیم. البته یهو مامان دید از سوراخ وسط زیرانداز مورچه داره میاد! دیگه جمع کردیم خلاصه...یه هواپیما از اسباب بازی فروشی بغل کبابی هم واست خریدیم...دیروزم از اسباب بازی فروشی خ مهدی یه چهارچرخه دستی صورتی خوشگل برات خریدیم...

بابا نما خونمون داره کم کم تکمیل میشه....کم کم باید کفو شروع کنیم...

بای.

[ شنبه 1 خرداد 1395 ] [ 12:24 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بگاز برو!

سلام بابا. دیروز بعد برگشت ازخونه ننه حدود ساعت 9 شب رفتیم فروشگاه میلاد خیابون کاشانی (تروکای سابق)برای خرید مایحتاج..واردکه شدیم گذاشتیمت تو سبدچرخدارفروشگاه....لوبیا و پاستیل و کیک و اینچیزا خریدیمو بعدش رفتیم رفاه . قبل اینکه خونه ننه بریم تنهایی رفتم روغن و لاستیک ماشین عوض کردم...خلاصه....رفتیم رفاه دیدیم دکورشو عوض کرده بود...سبدهای چرخدار مخصوص کودک داشت سوارت کردیم. عکس هم انداختیم..بعدازچندتا خرید مختصررفتیم خونه. توماشین نزدیک خونه کلتو بیرون آورده بودی ازماشین داد میزدی: دهنم آب رفت! کباب میخواااااام !!!!!! بو کباب توهوا بود البته...خونه که رفتیم مامان ماکارونی درست کرد . خیلی لذیذ بود...دیروز کوپنهایی که ننه بهت داده بودو ریختی وسط هال....

ساعت تقریبا هشت صبحه. ادارم.هوا نم نم بارونه...

بوس

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ 7:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سنگ فیروزه ای سردرخونمون..

سلام بابا. دیروز بعدازاداره که اومدم خونه رفتیم یه مصالح فروش تو تفت.آخه جمعه که رفتیم سلطانب تومسیرمون این مغازه رودیدیم و یه سنگ فیروزه ای دیدیم پسندمون شد برای نوشتن کتیبه وان یکاد روی اون..خلاصه دیروز اونو مفتکی گرفتیم. بعدرفتیم پارک بزرگ شهرتفت کلی تاب و سرسره بازی کردی ...یه سرسره مارپیچ بزرگ داشت که خودت ازش میرفتی بالا و سرمیخوردی پایین. .ازاسباب بازی فروشی اونجا هم فرفره باب اسفنجی گرفتیم برات. اول کوکش میکنی بعدکه ولش میکنی روزمین میچرخه و نور ازخودش میده. قشنگه..مبارکت باشه.

دوسه روزه نمای سمت دیوارزیرزمینو شروع کردن.دعاکن زودترخونمون ساخته شه بابا.

بوس

[ دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 ] [ 9:27 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولدت مبارک عزیزم.

سلام ریحانه جان. دیروز تولد سه سالگیتو جشن گرفتیم. با تم زنبوری! یه کیک زرد که شب از شیرینی دهقان خریدیم البته بعد ازچندقنادی رفتن مثل شهربانو دهقان گاتا آنیل دسر قنادی چهارراه مهدیه...قبلشم راستش لاستیک ماشینو پنچرگیری کردم. توومامانم رفتید کرم اکسیدزینک خریدید .خلاصه....شب حدود ساعت نه مراسمو آغاز کردیم..مانانی کلی عکس ازت انداخت. توهم لباس زرد بابال و شاخک تنت بود..ژله دورنگ زرد و قرمز باتزیین پاستیل..برف شادی.....کلی خوش گذشت. دوباره ساعت یازده اومدیم بیرونو دنبال غذا بودیم! از برشته یه پرس کباب ترکی خریدیم. شونزده تومت. خوشمزه بود.تو تاریکی ماشین من یه کمشو بردلشتم برا خودم ..بعدم مامان ..بعد دیدیم بیشتر سبزیا و گوجش ته ظرفه که داشتی میخوردی! شرمنده بابا..نمیدونستم خب!! ولی گوشتم قاطیش بود...اینم از این روز دوس داشتنی.

ادارم .ساعت ده دقیقه به چهلر. گشنمه. مامان پیام داد لوبیا داریم.  ..

بوس

[ يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 ] [ 15:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بوی بابا...

سلام بابا. دیروز که اومدم خونه خواب بودی. مامان گفت رفته بودی لای حوله حموممو خوابت برده . مامانی گفته بوده حوله بوی بابارو میده....

بابا دیروز نمای کوچه رو شروع کردن..سنگ سفید و مشکیارو چیدن...

پریروزم شکلای مشابه چپ و راست صفحه رو با خط بهمدیگه وصل کرده بودی..مامانی به مامان بزرگ گفته بوده که خیلی خوشش اومده بود.

خداحافظ بابا.

[ يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 ] [ 14:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سفرپرباران تهران

سلام بابا..چهارشنبه رفتیم تهران. پنجشنبه باید فصل پنجم کتاب مدیریت عمومی رو پاورپوینت ارائه میدادم.خیلی خوب بود و استادم تشویق کرد..اینا به کنار...موقع رفتن به تهران و موقع رفتن من به کرج چنان بارونی گرفت که نگو! انقدی که چراغ زرد چک موتور روشن شد.شصت تا سرعت بیشتر نمیتونستم برم..خلاصه...خونه مامان بزرگ هم کلی شیرین کاری کردی...انقد که یادم نیست بگم!...پریروزم شب رفتیم پارک خاتمی نزدیک خونه مون...یه گربه بود هرجامیرفتیم چسبیده بود بهمون...دستمون پشمک بود البته.شاید به این خاطر بوده....با کف کفشم کله شو نوازش کردم..

راستی به ساندویچ میگی سانجیبی!

بوس. ادارم. ساعت 8:30 صبح

[ دوشنبه 30 فروردين 1395 ] [ 8:38 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چهلم..

سلام بابا. دیروز جمعه چهلم آقا سرخاکش و مسجدیعقوبی برگزارشد..تومسجد خیلی مامانو اینورو اونور کشونده بودی..اومدیم خونه جفتتون خسته بودین! ..

دیروزم پاورپوینت درس دانشگاهو تموم کردم. پنجشنبه این هفته باید بریم تهران. دانشگاه باید فصل پنحم کتاب مهارتهای عمومی رو ارائه بدم.

....خبر تازه ای نیست جز جنب و جوشای فراوون شما!!

بوس

[ شنبه 21 فروردين 1395 ] [ 9:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
نیروگاه و کباب!

سلام بابا. دیشب رفتیم نیروگاه صنعت یاران برای دیدن بووصداش! آخه یه هفتست نزدیک خونمون نیروگاه استارت کردند و صداش بلنده. روسا میگن برای امتحان اشکالاتش بایدباحداکثر ظرفیت کارکنه. ..خلاصه..دیشب توبیابون بغل نیروگاه زیر دوربین نیروگاه بودیم...گفتیم اگه طوری بشه فردامارو میگیرن! خلاصه...رفتنی هم سه سیخ کباب حاجی قهوه چی خوردیم 19500. گرون و خوشمزه. رستورانش رومبل نشستی و دراز کشیدی تاغذا آماده شد...قبلشم خونه ننه رفتیم و بردمت پارک لاله عباسی. اونجا با یه نی نی بازی کردی و رفتنی بوسش کردیو بای بای کردی....

بوس بابا.

[ دوشنبه 16 فروردين 1395 ] [ 11:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عسل بزن برای ما!

سلام بابا. مامانی یه صداازت ضبط کرده که شعر ای زنبور طلاییو خوندی....آخرشم میگی عسل بزن برای ما ! خیلی بانمکه...

پریروز که رفتیم سرزمین دیدیم بععععععله نیروگاه سرکوچه رو افتتاح کردند و چه صدایی هم میده! زنگ همسایه ها زدم و باهاشون دراین مورد صحبت کردم. قرار شد صبحش دهیاری بریمو بارییس نیروگاه صحبت کنیم...صبح رییسشو دیدمو گفت تا یکماه باید باحداکثرظرفیت کارکنه تا اشکالاتش معلوم بشه..

اینم ازاین.

سخن تازه دیگه ای نیست.

بوس

[ چهارشنبه 11 فروردين 1395 ] [ 9:50 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
رفتن به بنافت و حسین آباد

سلام بابا. پریروز بود که برای اینکه حال ننه و خاله ثریا عوض بشه رفتیم بنافت..اولین بارمون بود خب. اول راه مهریزو رد کردیم بعد زنگ دوستم آقای موحدنیا بچه مهریزه زدم گفت واسه بنافت باید بیاییم داخل مهریز یابریم بلوار امام علی مهریز...خلاصه از بلوار رفتیم و رفتیم و رفتیم تارسیدیم به بنافت....خیلی بزرگه...کوچه پس کوچه زیاد داره..دنبال امامزاده سیدشمس الدین بودیم که بالاخره پیدا کردیم...خیلیییی هم سرد بود. بادبرف بود.بعداززیارت هم تو میدونگاهی پایین امامزاده چادرزدیم و ناهار خوردیم. خاله ثریا توماشین نشسته بود. چون خیلی سرد بود....

دیروزم که آخرین روز تعطیلات بود رفتیم حسین آباد...مامانی ماکارونی پخته بود...کلی چیزمیز خوردیمو یه کم پیاده روی هم کردیم. بعدرفتیم بردستان.خواب بودی اونجا. نماز مغربو تو مسجدامام خمینی بردستان خوندیمو برگشتیم یزد خونه ننه...

اینم ازاین..دیشبم موقع خواب کتاباتو آورده بودی پیشم و بغلم خوابیدی یه کم....اوخ اوخ...چه حالی میده !

بابا نماکارم یه هفته اییه داره کار میکنه. دعا کن به خیروخوشی امسال صاحبخونه بشیم.

بوس

[ شنبه 7 فروردين 1395 ] [ 8:23 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عیدشمامبارک!

سلام بابا. الان نیم ساعت از اولین روز سال 95 گذشته! بامداده...روتخت خسته دراز کشیدمو توهم روتختت خوابیدی. کلی دیروز کارکردیم..جاروزدنو ماشین تمیزکردنو و و و.....حمومن مامانی بردت..امروز صبح که ساعت هشت صبح تحویل ساله میریم سرخاک آقا..دیروزم رفته بودیم سلطانب. یک راه تازه آسفالته بایه تالاب مانند کنارش و باغایی که تازه کفشون سبز شده...همینطور محو تماشای اینا بودیم که یه پیرمرده ساکن اونجا اومد جلووشروع کرد باما صحبت کردن..که اومدین سیزده درکنیدو الان اینجا خطرداره و بیایین بریم خونه ما و ازین جور حرفا..صدا قورباغه ازتالاب میومد که شمامیگفتی قورباغه نمیاد بشینه توماشین ؟!!! خندیدیم بامامانی...

بابا نمامونم درحال پیشرفته....منتاها به قول اوستا مسجد ساختیم ! دعاکن امسال سال صاحبخونه شدنمون باشه بابا...

خوب بخوابی. بوسی

[ يکشنبه 1 فروردين 1395 ] [ 0:36 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
داربست به نمای ساختمون...

سلام بابا خوبی؟....دیروز هفتم آقا بود. ساعت سه و نیم رفتیم خونه آقا و ازاونجا رفتیم خلدبرین....اونجا چشمم دنبالت بود..هی دوردورا میرفتی....عصرکه رفتیم مسجد یعقوبی چشمام دردگرفته بود...دیروزم داربست نما رو بستند. مبارکه..نه؟!!!راستی چندروزه بهت میگم کلتو بچسبون بهم....بعد میچسبونی...بعد میگم دوموردومور کن...بعد تو انگشتاتو میزنی به صورتمو میگی دوموی دوموی...!!!

بوس بوس بابا..

[ چهارشنبه 19 اسفند 1394 ] [ 9:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ورود رییس جمهور...سلام نماکار!

سلام بابا. امروز آقای روحانی اومده یزد. صبحشم نماکار اومد کارمونو ببینه...همزمان شد...قرارشده فردا بیاد کارو شروع کنه انشاالله...دیروز مراسم آقا مسجدابوالفضل بلوار آزادگان بودیم...امروزم هست.بعد نماز مغرب و عشا...

فعلا بوس بابا

[ دوشنبه 17 اسفند 1394 ] [ 15:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خداحافظ آقا.....

سلام بابا....لباس سیاه تنمو و ریشام بلنده.ناراحت و پکر. سه روزه. آقا سه شنبه شب به رحمت خدارفت...این چندروز درگیر کارا بودیم...البته مشکل بود. ازلحاظ اینکه باید حواسمون به تو هم میبود توی این شلوغی...ولی بابا یه صحنه ای که خیلی برام تامل برانگیزه چهره آقا موقع غسل بود. خندون و روشن....واقعا صحنه عجیبی بود....البته خیلی نتونستم بایستم چون باید حواسم به شما بود...مامان خب حسی نداشت...سخت بود.بله....اینم ازاین.دلم ازاین میسوزه که جاش تو اتاق همیشه خالی خواهد موند و نشد که خونمونو ازنزدیک ببینه. البته مطمئنم که روحش رفته و دیده....

حرف تازه دیگه ای نیست..

بوس.

[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 13:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات تهران

سلام بابا. دیروز از تهران برگشتیم. فکرکنم گفته بودمت که میریم برای یک درس عملیه مدیریت استاد گفته بود برم یونی. الان فکرمیکنم نگفته بودم! خلاصه.....مامان و بابابزرگ خییییلی خوشحال شدن از دیدنت...باهم رفتیم سرخه حصار . شب بود. شما خواب بودی البته..موقع خداحافظی هم بابابزرگ و مامان بزرگو بوس کردی و بابابزرگم لپتوگازگازی کرد. ..استادم گفت یک فصل کتابو پاورپوینت ارائه بدم.این از این. آقاروهم ازبیمارستان آوردند خونه..دیشب رفتیم دیدیم...دعاکن بهتر بشند...نمیدونم بخدا...حکمت خدا واقعا عجیبه.

دیروز عصر خوابیده بودم...یه کم بیحال بودم.حالت سرماخورده. سرتوگذاشتی روقلبمو و برام با ملاقه پلاستیکی اسفنددود کردی ! دستمال کاغذیم خیس میکردی میذاشتی روپیشونیم....

ادارم. ساعت یک ظهر. راستی تهران رای مجلس و خبرگان دادیم. شماهم پیش مامان بودی.

بوس

[ دوشنبه 10 اسفند 1394 ] [ 12:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز گربه ای!

سلام بابا. دیروز جمعه تا بخودمون جنبیدیم شد ساعت دوونیم که از خونه زدیم بیرون. چون دیر بود دیگه رفتیم چراگاه...یادته بابا؟؟ ...کباب تابه ای درست کرده بودیم...تا درشو بازکردیم یه پیشیه گوشتالو گفت میوووو !! خلااااصه....یه تیکه کباب دادیمش...شماهم بهش میگفتی بیا و یه تیکه آجر زدی کلش ! دررفتش! ...

جالب بود.....

ادارم بابا...ساعت یک ظهره.

[ شنبه 1 اسفند 1394 ] [ 12:50 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز نظافت منزل...

سلام بابا.شنبه شب این هفته بود که مامانی حالش بدشد. حالت تهوع و....شبش زنگ زدم ننه و دایی محمدرضا و خانمش اومدند. خونه هم خیلی بهم ریخته بود. خداروشکر الان خوب شده مامانی. بعد چندروز دیروز وقت کردیم خونه رو مرتب کنیم..از شستن ظرفا تا جاروکشیدن و آشغالارا بیرون بردن و سرویسارو وایتکس زدن و لباسارو شستن..شبم راحت توی خونه تمیز خوابیدیم ! موقع خوابم آوردمت پیش خودم زیرپتو قبلش توپ بازی میکردی.توپتم آوردی زیرپتو..بعدگفتی گرمته.لباستو درآوردم...خیلی باحال بود...دوموردومورت کردم ! ( میخندی ؟)

فعلا بای بابایی.ساعت 8:45 صبحه.ادارم.

[ چهارشنبه 28 بهمن 1394 ] [ 8:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
جمعه ای در بیمارستان...

سلام بابا.دیروز جمعه میخواستیم طبق روال معمول بریم کوه گردی. فکرکنم گفتم برات که آقا ازاولی که ننه کربلا رفته تو بیمارستانه. دیروز خبردادن که حالش خوب نیست. ماهم حدود ساعت سه رسیدیم بیمارستان سیدالشهدا..مامان رفت داخل و من و تو بیرون موندیم. پنج دقیقه اول تلویزیون اتاق انتظارو تماشا کردی ولی بعدش پاشدی....رفتیم اسباب بازی فروشی کنار بیمارستان...بعد رفتیم دستاتو تو سرویس امامزاده نصرالدین شستی و چنددقیقه که گذشت بنا کردی به گریه و مامان گفتن ! خلاصه.....تااینکه عموسیدمحمد اومدو بغلت کردو رفتید باهم ویفر خریدید. دوتا...پریروزم سرسفره شام به مامانی گفتم چه غذای خوشمزه ای ....تو هم گفتی جیگرمنو میگی ؟؟!!!! خلاصه کلی خندیدیم...

راستی بابا یادم رفته چندروزیه بگمت.اولین کباب ترکی عمر من و مامانیو از کباب ترکی برشته خ مسکن خریدیم. توماشین خواب بودی شما...

دیروزم استادم موضوع پایان نامه پیشنهاد داده.برندسازی شهری. 

ساعت 8:30 صبح.اداره. ریحانه و مامانی حتما خواب هستید.

بوس

[ شنبه 24 بهمن 1394 ] [ 8:28 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پنکه!

سلام بابایی.دیروز پایه ادویه روبرداشته بودی میچرخوندی میگفتی پنکه داره میچرخه ! خیلی جالب بود...ششم اسفندم باید بریم تهران. یک واحد درس عملی دارم به این خاطرباید برم دانشگاه...راستی ننه هم ازکربلا اومده...دوروزه...دیگه جونم برات بگه....سلامتی شما....

فعلا خداحافظ..

[ چهارشنبه 21 بهمن 1394 ] [ 7:45 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات روزجمعه

سلام بابا. جمعه رفتیم جای همیشگمون بیداخوید. میگووماهی تفت شده توپیاز برده بودیم.اونجا چادر زدیم. سرد بودهوا. برف تازه اومده بود. نرم بودند برفا. دوتاتوپتم برده بودی. قرمز و سبز...بعدشم چندتا بوته خار سوزوندیم...بودود گرفتیم ! ننه هم دیروز رفت کربلا....شنبه شبم کشیک بودم. مامانی میگه چندبار سراغمو گرفته بودی...

واما خونه سازی. کف رو سرامیک کردیم. دروپنجره ساز upvc اندازه هاشو برداشته. گفت تاچندروز دیگه میفرستند سفارشو. مارک hofmann هستش. ماله تبریزه.

فعلا خبر تازه ای نیست بابا...اداره ام. ساعت 10:30 صبح.

بوس بوس

[ دوشنبه 12 بهمن 1394 ] [ 10:29 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ماهی کبابی!

سلام بابا . دیروز جمعه رفتیم محل سابقمون توی بیدخود. همون سرتپه. بساط منقل و قارچ و ماهی کبابی بچه شیر که از همشهری خ امام روبرو ک مالمیر خریدیم و فلفل دلمه و آب آناناس سن ایچ و تنقلات بودش. البته زغال درست کردنش مصیبت بود. بازغالی که از سوپری خریده بودم اول خواستیم آتیش روشن کنیم. نشد که نشد. باخورده زغالی که ازقبل داشتم بالاخره روشن شد. زغالش بدبود. یه پیشیه سفیدمشکی هم بود. تیکه ماهی که دستت بود غیب شد. نفهمیدیم خودت خوردی یادادی پیشی! خودت که گفتی دادی پیشی. الله و اعلم! امروزم کف سازی خونرو شروع کردند.

بوس

[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ 11:37 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
گل چاق!

سلام بابا. بالاخره بعد ازچندروز تلاش مشترک شماومامانی گل هشت پرپارچه ای پشم شیشه ای حاضرشد. تپله! روکله هامون که میذاریم بانمک میشه. دیروزم کنافمون تموم شد..این هفته باید کفو آماده کنیم تا هفته بعد انشاالله بیاد سرامیک کنه.

فعلا بای

[ سه شنبه 22 دی 1394 ] [ 9:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دوباره دربیداخوید

سلام بابا. دیروز رفتیم بیدخود(به گویش یزدی!) آفتابی بود و برفی. ناهار مامانی شامی تابه ای درست کرد. اونجاکه رسیدیم مامانی توماشین نشست و من و تو رفتیم توبرف یک ربعی بودیم . سردمون که شد اومدیم توماشین. رفتیم جلوتر نزدیکای ده بیداخوید وایسادیم. قهوه فوری درست کردم باهات چاکلت. روی صندوق عقب ماشین. شماهم یه مقدار باعلفا و برفا بازی کردی و دستتم زخمی شد یه کم. قبل اینکه اینجابرسیم تومسیر یه کامیونت  توی گل چاله گیرکرده بود ترافیک شده بود. جلوترش یه پیشی بود رفت لای چوب درخت. خونش بود مثل اینکه..آخرکار رفتیم سرویس بهداشتی بغل حسینیه..خلاصه تروتازه (!) شدیمو حرکت کردیم...اومدیم جلوتر پیچیدیم راست رفتیم داخل یه خیابون آسفالت که چپ و راستش خونه بود...آخرخیابون وایسادیم..یه جای بکرودوست داشتنی...وقتی رسیدیم و یه کم راه رفتیم شفق شد...آسمون خوشرنگ شد..چندتا عکسم انداختیم...به فکرمون افتاد که یه تیکه زمین اونجا برداریم....وقتی خواستیم برگردیم اذون شد. خوابت برد تا خود یزد خونه ننه بیدار شدی. خونه ننه مامانی و ننه پارچه شلواری که پریروز از بازار خریده بودیم براتو بریدن. یه پارچه پشمی آبی....البته گریه هم زیاد کردی....

ادارم . ساعت نه و نیم. بوس

[ شنبه 19 دی 1394 ] [ 9:28 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چرخ خیاطی

سلام. ازاونجاکه عاشق دوخت و دوز هستی دیروز یه چرخ خیاطی صورتی به بهای (!) 25500 خریدیم. کویتیا خ مهدی. یکی خریدیم توماشین دوسه تا حرکت زد بعد سوزنش وایساد. یکی دیگه خریدیم..بعدشم رفتیم ننه. همکارخاله ثریا اومد میگفته ماشاا... چقدخوب صحبت میکنی....ماشاا...

دوسه روزه هی سرزمین میریم بعدازظهرا که کنافو ببینیم. دیروز کناف آشپزخونه رو شروع کرده بودند....دیشب ساعت یک ازخواب بیدارشدی نون پنیرمیخوردی...منم پیشت نشستم رومبل....

بوس. ادارم. ساعت 8:15 صبح.

[ چهارشنبه 16 دی 1394 ] [ 8:17 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز برفی بیداخوید

دیروز جمعه ای بیداخوید بودیم. برفی و کولاکی بود. تو کیسه فریزری با قاشق برف ریختم آوردم تو ماشین با مامانی آدم برفی کوچولو درست کردید..ماکارونیو تنقلات برده بودیم. عکساشم برا عمه و مادربزرگ باتلگرام فرستاد مامانی..شبی با عینک آفتابی که زده بودی عکس گرفتیم فرستادیم باتلگرام تهران. کنافمونم درحال اجراست...سقف پذیراییو تقریبا تموم کردند....تابعد..

بوسی

 

[ شنبه 12 دی 1394 ] [ 15:36 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه باباییی...

سلام بابایی. انقد ماشاا... سرمونو به خودت گرم کردیو خونه سازیو درس خوندن منو ...یادم میره بیام بنویسم برات. سرمون حسابی شلوغه این روزا.....دیشب رفتیم سرساختمون. دیدیم نصف سقف هالو زیرسازی کناف کردند..کانال لوله آب کوچه هم آب ریختم که زیرش نشست کنه. دیروز بهم گفتند امروز برا آسفالت میان.. خودت که ماشاا.... این روزا حسابی پرجوش و خروشی....ازکجاش بگم! 

این هفته چهارشنبه امتحان دارم. حسابداری مدیریت. دعام کن.

بوس

[ يکشنبه 29 آذر 1394 ] [ 11:18 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چسب برا تشویق ریحانه خانم!

سلام بابا. چندروزه که داری تمرین میکنی خودت بری دستشویی. منتاها برای پی پی کردن فعلا مشکل داریم! قبل اینکه بری دستشویی توی پوشکت خلاصه.....!! البته یکی دوسری رفتی دسشویی و مامانی یادت داده که بگی خداحافظ پی پی ....خداحافظ....! بعدم خوشت اومده خواستی پی پیو بغلش کنی!! دیروز برای تشویق کردنت یه برچسب خوشگل باموضوع سیرک از کتابفروشی چمران خریدیم..دیروز تفت هم رفتیم.البته وقتی رسیدیم خواب بودی...تاااااااوقتی جلو پارک کوهستان رسیدیم گفتی آفتاب تو چشممه!! که منظورت همون چراغای وسط بلوار بودش...بعدم که رسیدیم خونه با عمه و مامان بزرگ صحبت کردی. آخرشم گفتی گوشیو میدم به بابا...خیلی مامان بزرگ خوشش اومده بود...

اداره ام. ساعت 8:10 صبح. شما هم لالایی حتما.خوابای خوبی ببینی.

بوس

[ يکشنبه 22 آذر 1394 ] [ 8:13 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
من پیشیم!! عروس شدم من!!

سلام بابا. دیشب داشتیم خونه رو مرتب میکردیم...من ظرفارو میشستم و مامانی هم خونه رو مرتب میکرد. از بچه گیای مامانی یه کاپشن نو هست که شبیه پوست گربه است. اینو میپوشیدی و میگفتی من گربم چیتم کنید!! یعنی همون پیشتم کنید....بعدم لباس توری سفیدتو پوشیدی و میگفتی عروسم من!! 

وای که چقد میخندیدی.....

بوس

[ دوشنبه 16 آذر 1394 ] [ 9:01 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دسشویی داری کم کم خودت میری....

سلام بابا. چندروزه که باتلاشای مامان داری قبل از تو پوشک دسشویی کردن میری تو حموم و خلاصه.........

جالبه که دیروز پوشکتو که درآوردی دیدی خشکه گذاشتی رو لباسشویی.بعد مامانی میگه اگه دسشویی کرده باشی میذاری کناردیوار داخلی  توالت..

دیرو عصر سنگهارو هم آوردند اززارچ...نمیدونم تو بلاگ قبلی گفتم یانه...پریروز رفتیم سنگبری یشم زارچ سنگ انتخاب کردیم.یه بچه گربه سفیدم اونجا بود که تو دیدیش....بعد باهمدیگه رفتیم طبقه بالای سنگبری تودفتر. من چک و پول دادمو شماهم کنارمیز نزدیک شومینه نشسته بودی....

فعلا بای..

[ سه شنبه 10 آذر 1394 ] [ 8:29 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
لباس نو مبارک!

سلام بابا. دیروز روز تو بود. قراربود عصری بریم سنگبری شهرک صنعتی زارچ. مامانی بهت قول ددر داده بود. وقتی زنگ کارخونه دارش زدم گفت تا پنج بیشتر نیست. ماهم که دیدیم نمیرسیم منصرف شدیم و قراره امروز بریم. قبلش مامانی و شما هول هولکی حموم رفته بودین. خلاصه.........نماز مغربو که خوندیم رفتیم برای خرید واسه ریحانه خانوم....اول رفتیم پوشاک آرین...روبروی شیرینی یزد خ کاشانی ...یه کلاه یاسی صورتی روگوشی گوگولی دار خریدیم برات. 15 تومن.بعد رفتیم پوشاک نوین روبرو سازمان آب کاپشن دیدیم ....گرون بود ولی...رفتیم رفاه. ...یه چرخی زدیم و سی تومن مام نیوا و سس فرانسوی کاله و سس سالسا بهروزو ویفر و برس کوچیک برا شما خریدیم. بعدش رفتیم جورابان خ طالقانی روبرو مجتمع ستاره. یه ساق شلواری خاکستری برات خریدیمو رفتیم جام جم....یه کاپشن خوشگل قرمزرنگ یقه سفید برات خریدیم. 68 تومن. خیلی بهت میاد. بعدشم رفتیم خونه ننه. همه اینارو نشونشون دادی....خونمونم ته کش گچش تموم شد. بیست روز دیگه نماکار میاد. داداش حاجی پارساییان ....دعا کن خونمون زودی ساخته بشه بابا.....این روزا پر فکر و دلمشغولیم.....فقط توکلم به خداست.....بوس

ساعت پنج دقیقه به نه صبحه. طبق معمول پشت میز ادارم و شما و مامانی هم فکرکنم خواب باشین.....بوس

[ يکشنبه 8 آذر 1394 ] [ 8:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شادی و غم

سلام ریحانه جان. پنجشنبه شب دایی محمدرضا و خانمش رادعوت کرده بودیم. پاگشاشون کردیم.به صرف شام و شیرینی. از حاج حسین علیزاده رستوران احسان پنج پرس کباب گرفتم . مامانی هم ژله آناناس باتزیین سیب درست کرد. دیشبم میرزااحمد بابابزرگ مامانی عمرشو داد به شما......خدارحمتش کنه.عصری هم رفتیم دیدنش. اصلا حالش خوب نبود.حتی گفتی ترسیدم که من ازاتاق بردمت بیرون.....شبش رفتیم باقالی و ذرت مکزیزکی و شیرموزهویج خوردیم...باقالی و ذرت از سرکوچه خ فرخی خریدیم. کوچه ای که اولین خونه ماتویزد بود و شما اونجا بود که ازآسمون به زمین اومدی...آب میوه از مشتی خ امام گرفتیم. راستی فلافلم خوردیم. از فلافل بیست. 

امروزصبحم گچکاراومده....دیشبم موقع خواب میومدی زیرپتو پیشم میخوابیدی.....خیلی خوش میگذشت بابا....

ادارم. ساعت 10:15 صبح.بوس

[ شنبه 30 آبان 1394 ] [ 10:14 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خانه سازی همچنان ادامه دارد....

سلام بابا. چندروزه که سقف پشت بام راایزو گام کردیم. اولین باری که چشمم افتاد بهش بازتاب نور خورشید چشممو زد ازرنگ نقره ایش..چندشب پیشترا رفته بودیم طرح کنافو ازدفتر طراحش بگیریم. چون دیراومد رفتیم جلودفترش وایسادیم...سردم بود...تامارودید گفت چراتو سرما وایسادین! انگارکه ندیدبدید بودیم!! خنده داربود....

ازشنبه انشاالله نماراشروع میکنیم. دیشب فروشنده آجرزنگم زدو گفت یکیو پیداکرده که قیمتشم مناسبه.توکل بخدا....

جمعه شب تو پاریس حمله تروریستی بدی شد. خیلیا کشته شدند....خداخودش رحم کنه.

 

[ چهارشنبه 27 آبان 1394 ] [ 10:33 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام به سلامتی

باباسلام. بعد سه روز که سرکارنرفتم امروز اومدم. یه مریضی سخت که تو و مامانی همگرفتید.....پوکیدیم اصلا....توکه قبلش مریض شده بودی......ای بابا.....

پریشب بااین مریضی رفتیم کاسه توالت خریدیم..کاشیکارمیخواست..کاشیکاریمونم به جز کف باقیش تمومه امروز..

خیلی مریضیه بدی بود بابا...

بوس

[ سه شنبه 19 آبان 1394 ] [ 9:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کاشیکار سلام!

سلام بابا. ازدیروز کاشیکار اومده. نصف حیاط خلوتو چینده.امروزم داربستی اومده داره حیاط خلوتو داربست میزنه. دوسه روزه خاله ثریارو آوردند خونه. بهتره خداروشکر. راستی بابا بعدازخوب شدنت از مریضی دیگه قطره بهت ندادیم . اشتهات خیلی خوب شده خداروشکر. چهرتم روشنترشده.مثل بابایی عاشق غذاوخوراکی خوردنی!!

پریشب داشتی کبابی که بیمارستان به ننه داده بودند میخوردی توخونه. بعدم وسطش میگفتی خوابم میاد....خیلی جالبو خندهدار بود...

همه جابرفو بارونه.یزد ابریه. دعاکن بارون بیاد....

بوسی.

[ دوشنبه 11 آبان 1394 ] [ 11:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شبیه خوانی..

السلام علیک یااباعبدا... الحسین

سلام بابا..بالاخره بعداز چندین روز مریضی که باتب و دلدرد همراه بود خوب شدی..البته با تلاشهای واقعا زیاد مامانی. خیلی زحمت کشید...دستش درد نکنه. جمعه گذشته رفتیم بردستون. سه تا ساندویچ سبزی و مرغ که از فروشگاه رفاه خریده بودمو برده بودیم باسیب زمینی سرخ کرده و قارچ و فلفل دلمه و پیاز سرخ شده..همه همراه هم.چون محرم بود پرچمها رازده بودند. توهم میومدی بغل من و مامانی که به پرچما دست بزنی. هوا سرد بود...پیاده راه رفتیم تارسیدیم به یه سگ خوابیده...مامانی گفت گربه ها زودی باشین دررین!!! بین پیاده روی هم دنبال گردو و بادوم بودم من.....روی زمین...

دیروز صبح محمدتقی که از فامیلای مامانیه برامون سبزی تازه آورد. یه عالمه. عصری بردیم خونه ننه براپاک کردن. اونجا هم یه عالمه سبزی بود...خلاصه ننه و مامانیو خاله فاطمه شروع کردن به پاک کردن...راستی بابا خاله ثریا هم عمل قلب کرده و بیمارستانه...نمیدونم گفته بودمت یانه....میگن بدنش بادکرده...به خاطر تاثیر مواد بیهوشی.

دیشب با دخترخاله هات رفتیم شبیه خوانیه حضرت علی اکبر. نزدیک خونه ننه. جالبه که باوجود صدای بلند طبل و....داشتی نگاه میکردی...بعدم میگفتی داشتن بازی میکردند و خوردند زمین!

دیروزم آلبوم نمای خونمونو مهندس داد. یه کتابچه سیمی شده.یک میلیون و صد شد...قشنگ شده.نماچینم اومد نظرشو داد. حدود یازده تومن میشه اجراش. خدایا برسون پولی.....

بوس

[ دوشنبه 4 آبان 1394 ] [ 9:01 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دستت درد نکنه مامانی...

سلام بابا.نمیدونم الان خونه ای یا بیرون. مدرسه ای یا بازار. خردسالی یا نوجوون. هرکیو هرکجا هستی زودی دراولین فرصت دست و روی مامانیو ببوس. این یه هفته واقعا خیلی زحمت خوب شدنتو کشید. خیلی ویروس مزخرفیه. دیشبم یه کم تب داشتی....باتلاشهای من و مامان مخصوصا مامانی خیلی بهتری .

امروزم مهندس گفته ساعت پنج و نیم بریم طرح سه بعدی خونه رو ببینیم.....

راستی بابا خاله ثریا امروز عمل قلب داره. دعاش کن. دیشبم رفتیم دم بیمارستان سیدالشهدا دیدن ننه. یه پرچم امام حسینم خریده بودیم برات که دادیمش به ننه.

بوسی

[ سه شنبه 28 مهر 1394 ] [ 9:01 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شب تبدار...

سلام بابا. هنوز تبت خوب نشده. حدود ساعت دونيمه شب شنبه 25 مهرماهه. وسط هال کنارمامانى خوابىدى. الان اسفنددودکرمو صدقه گذاشتىم کنار. خواب بودى باگريه بيدار شدى. تنت داغ بود....فعلا که به خيرگذشت. امشبم رفتيم سرزمين يه کم تقلا کردى ....خونمون آماده کاشيکاريه...

ايشالا زودى خوب شى. راستى اولين باريه که دارم باتبلت مامانى بلاگ مينويسم.

بوسى.

[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 1:50 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مریضی سخت تو

بابا سلام. دیشب بدجور تب و اسهال بودی. ویروسی بود. بردیمت مجیبیان. قرص و دوا دادو گفت غذای چرب نخوری و گوشت روتوری بخوری.سیب و موز بخوری.ده تادونه اسفندباماست بدیمت.سوپ نخوری....صبحی مامان گفت خواب بودی.تبت قطع شده بوده. دیشب یه عروسکم از سه راه دکترمسعود خریدیم برات. گردنبند پستونکش خراب بود که عوضش کرد فروشنده. امروزم ازصبح کاشیارو میبردند همکف. پارکینگ بودش آخه.

بهترباشی بابا.بوس

[ سه شنبه 21 مهر 1394 ] [ 12:33 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
نمای سه بعدی خانه ما...

سلام بابا. حدودا چندروز پیشتربود که دوتابار ازکاشی سرامیکا رو آوردیم تو پارکینگ. بعدشم مهندس حسینی که مهندس معماره دفترشم سرچهارراه عابدیه ابعاد کارو برداشت که نقشه سه بعدی ساختمانو برداره.بیشتر نماهم میخواییم سنگ وآجرباشه.دیروزم بعداز دوهفته تاخیر (!) رفتیم بردستون. مامانی مرغ و سیب زمینی پخته بود..ساعت نه شبم رفتیم نمایشگاه بین المللی دکوراسیون . البته اکثرا مبل بود. بعدش رفتیم دیدن حاجی عباس که بیت الحسن رو ساخته. آبشاهی. آخه عمل قلب کرده بود. خانمشم موقع رفتن توجیبت پسته و کشمش و نخودچی کرد...

 

بابای

[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 10:18 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین شبی که تنها خوابیدی...

ریحانه سلام.چندشبی بود که وقتی خیلی آخرشبا خوابت میومد مامانی میذاشتت کریر جلو دسشویی و دندون مسواک میزد.تا میومد تورو ببره تخت بخوابونه میدید خوابیدی..دیشب اولین باری بود که وقتی مامانی روتخت گذاشتت چنددقیقه بعدش خوابت برد....دیروزم آشپزخونه و سرویسارو ایزوگام کردند..کاشیهای حمام و کف سرویسارم چکشونو دادم. 1580000 تومان..قشنگه.مبارکت باشه. دیشبم وقتی خونه ننه رسیدیم خوابیده بود..بعدش رفتیم پارک خاتمی و تاب و سرسره بازی کردی..موقع رفتن عروسکتو جاگذاشتی یه آقاهه گفت کوچولو بیا عروسکتو بگیر...گرفتی و اومدی پیش ما..

راستی بابا یه هفته ای هست که اتفاق ناراحت کننده منای حج پیش اومده .حدود پونصد تا زایر ایرانی کشته شدند و حدود پنج هزارتا زایردیگه..خیلی اتفاق غم انگیزی بوده...چندتا قاری قرآنم بوده. یکیشون حسن دانش قاری یزدی بوده. روحشون شاد.

سرکارم بابا..مامانی میگه صبحا خب زود پامیشی چندوقتیه بعدم میگی بابا کو...

خداحافظت باشه.

[ دوشنبه 13 مهر 1394 ] [ 8:28 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
جیگرخوری!!

سلام بابا. عنوانو لذت بردی؟؟؟ چندروزه میخوام بیام وبلاگ اینو بنویسم نمیشه.چندوقته که میگی بهم جیگر منو میخوری؟ منم به تو میگم. بعدم دهنامونو وا میکنم به نشانه جیگرخوری! دیروزم یه بوس راه دور دادی بهم خیلی چسبید! ....

بابا چندروزه دنبال کاشی هستیم تو کاشی فروشیا. توهم خسته میشی خب....عذرخواهی بابایی. بوس

بای بای.

[ شنبه 11 مهر 1394 ] [ 8:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی در بردستان ....

سلام ریحانه. امرو رفتیم یه جای تازه. محله ای تو بردستون. بعد از چراگاه همیشگی...یه خونه خوشگل با درختچه باگلای قرمز بالا دیوارش نزدیک محل مابود. رسیدیم و تو خواب بودی. منم گشنم شده بود. همینکه بامامان سفره پهن کردیم زنبورا ریختن سرغذا....اینه که رفتیم توماشین نشستیم.بعد ازغذا شما بیدارشدی...رفتیم پایینتر یه چشمهت آبشو بالوله آورده بودن...سرد وگوارا بود. البته مامانی نخورد ...گفت میکروبیه....من سه تا بطری پرکردم بیاریم خونه بجوشونیم....یه کوچه باغ داشت وسطش تک و توک گردو ریخته بود....جمعشون کردمو چندتاشو خوردیم...البته مامانی میگفت باید مسئله شرعیشو بپرسه...منم گفتم بابا حلاله.موردی نداره.بالاخره چندتا تیکشو خوردید.....دیروزم رفتیم چراگاه. وسط راه اول جاده اسلامیه ازدوستم یه جعبه کیک گرفتیم. آبدارچیمونه تو اداره. سی تا کیک 21 تومن....

بوس. نشستی جلوم خونه ننه روان نویسو کتابمو برداشتی...خدابه خیرکنه!!

[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 20:05 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی در بردستان ....

سلام ریحانه. امرو رفتیم یه جای تازه. محله ای تو بردستون. بعد از چراگاه همیشگی...یه خونه خوشگل با درختچه باگلای قرمز بالا دیوارش نزدیک محل مابود. رسیدیم و تو خواب بودی. منم گشنم شده بود. همینکه بامامان سفره پهن کردیم زنبورا ریختن سرغذا....اینه که رفتیم توماشین نشستیم.بعد ازغذا شما بیدارشدی...رفتیم پایینتر یه چشمهت آبشو بالوله آورده بودن...سرد وگوارا بود. البته مامانی نخورد ...گفت میکروبیه....من سه تا بطری پرکردم بیاریم خونه بجوشونیم....یه کوچه باغ داشت وسطش تک و توک گردو ریخته بود....جمعشون کردمو چندتاشو خوردیم...البته مامانی میگفت باید مسئله شرعیشو بپرسه...منم گفتم بابا حلاله.موردی نداره.بالاخره چندتا تیکشو خوردید.....دیروزم رفتیم چراگاه. وسط راه اول جاده اسلامیه ازدوستم یه جعبه کیک گرفتیم. آبدارچیمونه تو اداره. سی تا کیک 21 تومن....

بوس. نشستی جلوم خونه ننه روان نویسو کتابمو برداشتی...خدابه خیرکنه!!

[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 20:05 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی در بردستان ....

سلام ریحانه. امرو رفتیم یه جای تازه. محله ای تو بردستون. بعد از چراگاه همیشگی...یه خونه خوشگل با درختچه باگلای قرمز بالا دیوارش نزدیک محل مابود. رسیدیم و تو خواب بودی. منم گشنم شده بود. همینکه بامامان سفره پهن کردیم زنبورا ریختن سرغذا....اینه که رفتیم توماشین نشستیم.بعد ازغذا شما بیدارشدی...رفتیم پایینتر یه چشمهت آبشو بالوله آورده بودن...سرد وگوارا بود. البته مامانی نخورد ...گفت میکروبیه....من سه تا بطری پرکردم بیاریم خونه بجوشونیم....یه کوچه باغ داشت وسطش تک و توک گردو ریخته بود....جمعشون کردمو چندتاشو خوردیم...البته مامانی میگفت باید مسئله شرعیشو بپرسه...منم گفتم بابا حلاله.موردی نداره.بالاخره چندتا تیکشو خوردید.....دیروزم رفتیم چراگاه. وسط راه اول جاده اسلامیه ازدوستم یه جعبه کیک گرفتیم. آبدارچیمونه تو اداره. سی تا کیک 21 تومن....

بوس. نشستی جلوم خونه ننه روان نویسو کتابمو برداشتی...خدابه خیرکنه!!

[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 20:05 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مسجد جامع تفت

ریحانه ای سلام. پنجشنبه رفتیم خونه حسین آقا بابای آقارضا باغشاهی برای مراسم اوس ابوالقاسم..رفتنی فکرمیکردم خونشونو بلدم ولی لای کوچه های دکتربهزاد میدان مادر گیرافتادم. تااینکه ازیکی از کوچه ها دیدیم ابوالفضل پسر اقا رضا داره بیرون میاد. ازش جای خونرو پرسیدیمو بادست نشونمون داد. سرکوچه ای بود که ماشین وایساده بودیم...خلاصه شبش تا ساعت ده و نیم مراسم طول کشید و چون شماهم خسته شده بودی بلندشدیم. صبح جمعه خاله مریم برامون شام دیشبو که کباب مرغ بود آورد. ماهم براناهار خوردیمو بعدش چنان خماری شدیم که نگو!! تا عصر خوابیدیم. بعدش چون طبق روال هفته های پیش عادت چراگاه داشتیم پاشدیم رفتیم تفت. مسجدجامع قدس نماز خوندیمو از سوپری کنارش دوتا ابمیوه تایلندی بادوتا رانی اناناس خریدیم. ابمیوه ها دونه ای 1500 بیشتر به خاطر ظرفش خریدیم. کوچیکو جالب بود. ولی دریغ از یه قطره اب میوه!! خلاصه کنار بانک کشاورزی میدون شورا بالاتر مسجد نشستیمو مواد غذاییمونو میل کردیم.

بابا این برج باید صرفه جویی کنیم ...دهیاری حدود سه میلیون جریمه بریده ...پول دانشگاه حدود 700 دادم...تبلت 560 خریدیم (مامانی هم میگه هی این تبلتو نگو!)...دعا کن بابا همه چی به خیربگذره..دیروزم ادامه برقکاریو شروع کردند...

اداره گاز...ساعت یه ربع به دوازده ظهر. بابایی.

بوس

[ شنبه 28 شهريور 1394 ] [ 11:36 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تدفین اوس ابوالقاسم.....

سلام بابا. دیروز تلخ بود. رفتیم ده بالا برا خاکسپاری اوستا ابوالقاسم.  ..شما بعیدمیدونم یادت بیاد که کی بودند. اولی که منو مامان ازدواج کرده بودیم خیلی بهمون محبت داشت....خدارحمتش کنه.....ساعت 5 تا یازده اونجا بودیم....شبم هوا خیلی سرد شده بود....بابخاری ماشین برگشتیم خونه....

بوس.

[ سه شنبه 24 شهريور 1394 ] [ 12:02 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آخرهفته های کبابی!!

سلام بابا. دیروز جمعه رفتیم کباب لاله مهریز. تعریفیه. ده سیخ کباب با گوجه و دوغ و نون و سبزی : 37500. 

دنبال یه جای خوب بودیم که رفتیم جلو کارخونه نون مهریز...درختکاری بود...ازماکباب خوردنو از آسمون طوفان شدن همانا!!!...خلاصه کبابارو خوردیمو اومدیم خونه بس که چرب و باحال بود دوسه ساعتی دمرشدیم توتشک ! مامانی میگفت ماشین خیلی کثیف شده...عین گربه ها!! که خودشونو میلیسنو کاری به اطرافشون ندارند! پنجشنبه هم بابا رفتیم چراگاه قزل الا کبابی دوتا درس کردیمو خلاصه حالی به حولی! بعدشم رفتیم سمت بردستانو سخوید....چه ویلاهایی ساخته بودند....مامانی که دره اسکی خیلی پسندش شده بود! پایین سخویده.....

راستی بابا چندروزیم هست که تبلت lenovo 5500 بامخلفاتش شد 560 تومن. از مجتمع شهاب طبقه همکف فروشگاه سایلنت....

بوس.

[ شنبه 21 شهريور 1394 ] [ 10:13 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ا (بافتحه) کن! گریه کن! چی میگی؟ چی چی میخوای؟ بیا!!

سلام بابا. جمله عنوان وبلاگ عین بازیه که باهم میکنیم...چندروزه.....وقتی گریه میکنم بهم پستونک ( یابقول خودت پسکونک) میدی....

بابا دیروز ساعت حدود چهاربود رسیدیم چراگاه....جوجه بال کاله و مخلفات دیگه برده بودیم....اونجا روسنگا باذغال جوجه کباب درست کردیم.و گوجه....خوش گذشت..

ریحانه به پلیس میگی مولیس....به پلنگ صورتیم میگی پنگل صورتی.....

راستی دیشب به مامان گفته بودی منم ازلباسای تو میخوام! از این لباس شبا.....بعدگفته بودی به بابا میگم برام بخره!    چشششششم بابایی..انشاالله....

بابا دعا کن پول خونه سازیمونم جور باشه....تاالانش که خوب بوده....

بوس. سرکارم. ساعت 10:30 صبح.

[ شنبه 14 شهريور 1394 ] [ 10:18 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
رون کاله و کرم خاکی گوش بابایی و جشن ازدواج مامان و بابا!

سلام بابا . پنجشنبه ای که گذشت ولادت آقا امام رضابود...هفتمین سالگرد ازدواج من و مامان. .همراه هم رفته بودید سوپردشتی و پودر کیک تک ماکارون وانیلی با بوی حشره کش!!! خریده بودین که مامانی هم زنگ تک میزنه و ناظر QC قول بررسی میده....روی کیک با قلبی ازجنس پودرقند و گل محمدی ساییده شده تزیین شده بود...چندتا عکسوفیلمم گرفتیم...ظهرشم ازرفاه خوراکی گرفتم....از بال و رون کبابی کاله گرفته تا اب اناناس و انبه پرتقال سان استار تا نرم کننده سافتلن و زیتون پرورده رشتی موسویان و...جمعه دوباره رفتیم چهارفرسخی....رونارو مامانی توخونه تو کیک پز پخته بود. باسیب زمینی و برنج....خوردیم اونجا. خوشمزه شده بود.. منتها دیررسیدیم ساعت 7 بود. کوهستانم زود تاریک میشه خب....تاخوردیم نشستیم توماشین که یه دفعه پالاسا نخورن مارو....!!!! صدا جونورم میومد ازکوه....

راستی بابا بعضی وقتا انگشتتو میکنی توگوشم انگار که کرم میره توگوشم! اخه انگشتات باریکه بابا....بوس.

دیروزم کولرگازی جاهاشو نصب کردیم....الانم دارند سیمانکاری میکنند....

بای فعلا. سرکارم. دوستم میگه چقد حواست به خونه سازیه...

[ يکشنبه 8 شهريور 1394 ] [ 10:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بسازبفروش!!

بابا سلام...دیروز ساعت 14:30 باید میرفتیم کمیسیون ماده99 م امام حسین برای تخلف ساختمانی ما...البته ما بی تقصیریم چون میگن چرا زمین کوچیکه و پروانه نداره! منم گفتم اتفاقا میخواستم زمینم بزرگ باشه تا بتونم وام شرکت بگیرم....خلاصه شماهم بودی...آخرش آقاهه بهم گفت بسازبفروش که نیستی!؟ گفتم قبل ازدواج به خانم قول داده بودم که خونه اسمش کنم اینه که....!! خلاصه همه روشونو کردند اونورو ....شبش رفتیم فلافل 20 خ مهدی پنج تافلافل بادوتا همبرگر مخصوص گرفتیم بادوغ شد 27 تومن...رفتیم پارک وحشی بافقی خوردیم...از لوازم التحریریه گل نرگس خ چمران برات یه صفحه برچسب خرس پو خریردیم....توماشین مامانی. همشونو چسبوند به صندلی عقب که بازی کنی باهاشون.....خوش گذشت بابا....

ادارم. ساعت 9:25 ...یه کم خوابم میاد. دوس داشتم بیام خونه پیش شماها....

بوس

[ دوشنبه 2 شهريور 1394 ] [ 9:12 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چراگاه!

سلام ریحانه.پنج شنبه جمعه ای بازم رفتیم بعد دشتک. یه جایی که اسمشو گذشتیم چراگاه! میخندی؟؟ آخه بزغاله های ساکنین اونجا میان تو دامنه کوهشو میچرند...ماهم خب پیش اونا میشینیمو غذا میخوریمو صفا میکنیم خلاصه....جای خشیه به قول یزدیا....دیروزم بعد از غذا سبدمونو برداشتیم رفتیم تو دامنه کوه چایی خوردیمو بادوم زمینی مزمزو برگه زردالو..یه دسشوییم داره که یه مقدار قراضست فقط!! دیروز افتابه برده بودیم بااب واسه دسشویی. ..ماکارونی برده بودیم.هردو روزشه....

بوس

[ شنبه 31 مرداد 1394 ] [ 12:07 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چاااااااق شوددددی!!

سلام بابا....چندروزه که بهم میگی چاااق شوددددی.....منم به تو میگم ....دوباره به من میگی.....باحاله...دیروز شبم چون قول پارک بهت داده بودیم بعدازخونه ننه رفتیم پارک محله ای خاتمی نزدیکای کوچه اسلامیه ....منتها چون من خسته بودم مامانی باشما تاب و سرسره و الاکلنگ بازی کرد....ذهنم این روزا خیلی درگیر خونه سازیه.دوس دارم خونمون خوب و درست ساخته بشه.دعاکن.

بای

[ دوشنبه 26 مرداد 1394 ] [ 7:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چهارفرسخی....

سلام بابا. سه شنبه هفته پیش که تعطیلی بود یه جای خوش آب و هوا و دنج بعداز دشتک پیدا کردیم..پشت یه ساختمون که روش عکس شهیده...یه محوطه باز که مشرف به کوهه...البته ساعت ۶ عصر بود...شبشم رفتیم دیدن خاله مریم..از مشهد اومده بودند..دیروز جمعه هم دوباره رفتیم همونجا..مامانی شامی درست کرده بود..عصر حدود ساعت ۶بود که رسیدیم... همینکه بساط غذارو چیدیم خوابت برد..بامامانی چندتاعکس انداختیمو شماکم کم بیدار شدی...ناهارو خوردیمو البته دیگه شام بود!!)حدود ساعت 8 اومدیم سمت یزد...رفتیم خونه ننه...لوله کشی گازم دیروز شروع کردند بابا....ساعت 8:20 صبحه و من ادارم....فعلا بای بابا....

 

[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 8:11 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سه چرخه مبارک!

باباسلام.دیشب بعدازاینکه یه مقدارخوابیدی توماشین, پاشدی نشستیو شروع کردی به گریه کردن.....مامان مامان...همینکه ماشین روشن کردم تا راه بیفتم دور بزنم باماشین, نگو مامانی هم از پشت سر مارو دیده بوده....خلاصه رفتم تا بلوار دانشجو که مامانی زنگ زدو برگشتم......بعدش رفتیم پیتزاکندو و دوتا پیتزاگوشت بزرگ بایه دوغ بزرگ گلا خریدم.. شد 30.800 تومان...در حین اینکه داشت پیتزاحاضرمیشد رفتیم سیسمونی غزل روبرو کندو و یه سه چرخه خوشگل قرمز برات خریدیم...73 تومن...بعدش رفتیم پارک هفت تیر و پیتزاها رو خوردیم تا ساعت 1:30 بامداد داشتیم قطعاتشو سوار میکردیم...تموم که شد سوارش شدی و برو که رفتی!......مبارکت باشه.

بوس

[ دوشنبه 19 مرداد 1394 ] [ 8:25 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه خوابیده...

الان توماشینیم. تو صندلی عقب خوابیدیو منم جلو نشستم دارم میبلاگم! کنار درمانگاه مرکزی خاتم الانبیا ساعت حدود ده شب 18 مرداد. مامانی رفته دکتر...منم از دیشب پشت کتف چپم درد میکنه...احتمالا بدخوابیدم.....سخن تازه ای نیست جز آرزوی پیروزی تو...

امشبم خاله ها یه باردیگه تاکید کردند که خیلی باهوشی..ماشالله بابا....

خوب بخوابی...شب بخیر

[ يکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 21:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پارک بزرگ شهر

سلام بابا.دیروز عصری بعدازاینکه رفتیم سرزمین و برقکاریهارو دیدیم رفتیم پارک بزرگ شهر بلوار مدرس...جلو پارک دوتا فالوده شیرازی بادوتا آب معدنی گرفتیم .شد شش تومن. میگم قیمتشو چون شاید برات جالب باشه.رفتین پارکو اینارو خوردیم....بعدم نزدیکای اذون که شد تو و مامانی رفتین سرسره بازی و منم مسجد پارک نماز خوندم. هوای پارک به خاطرر بودن دریاچه وسطش حالت شرجی داشت. فواره موزیکال با چراغای رنگی هم وسطش بود.چندتا فیلمو عکسم بااین فواره انداختیم...داشتم میگفتم, بعدنماز که برگشتم دیدم توومامان دارین سرسره بازی میکنین..مامانی گفت یه پسره داشته جارو میزده پارکو که بهش تذکرداده خاک بپا نکنه! هیشکی از مادرا بلندبهش نگفته بوده به جز مامانی شما. ماشالله به مامانی...

کنار سرسره ها یه کشتی صبا بود که شما محو تماشاش شده بودی....ماترسیده بودیم (!) و تو میخواستی سوار بشی.....خلاصه رفتیم ازکنارش....

روز خوبی بود...البته توبرگشت ازپارک بغلم که بودی خوابوندی تو چشم راستم من ناراحت شدمو گذاشتمت زمین....بعدم تو ماشین خوابت برد...

دعاکن خونمون زودتر تموم بشه.

بای بابا.

[ يکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 10:45 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یک دو سه.....

سلام ریحانه. فکرکنم گفته بودمت..قبلا میگفتی یک دو سه پنج هفت...! مامانی میگه دیروز گفتی یک دو سه چهار پنج...دست دست!!!! البته این دستشو من زدم. دیروزم ادارمون کتاب برای فروختن آورده بودند. منم سه تا آموزش الفبا برات خریدم....همراه با شعرونقاشیه....خونمونم دیروز سقف انباریشو با سرامیک زدند...کف بند درارم کارگذاشتن...امروز قرار بود برقکار بیاد با جوشکار که پله گردو برامون نرده هاشو جوش بده....تاالان که خدا کمکمون کرده. باقیشم انشاالله همینطور میشه....دعاکن بابا..

بوسی

[ چهارشنبه 14 مرداد 1394 ] [ 9:38 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
جلو آینه!

باباسلام. دیروز عصر قبل اینکه بریم بیرون رفته بودی جلو آینه و بابرس موهاتو شونه میکردی...ازوسط موهات فرق باز کرده بودی اتفاقا...بعدش شما زودتر رفتید بالا تا من ظرف شستنو تموم کنم و بیام ...همینکه اومدم بالا و در خونرو بستم دیدم به! کلید ماشینو خونه پایینه. خلاصه زنگ ننه زدیمو اومدو کلید بهمون داد..خونه ننه هم که رفتیم آقاو خاله ثریا خواب بودند..ننه چندتا کتاب قصه برات گرفته بود...با کتابا و اسباب بازیات بازی کردی و یه مقدارم شام خوردی..سالاد الویه و آبگوشت...راستی جمعه هفته پیش 31 تیر دایی محمدرضا هم رفت خونه بخت....فکرکنم قبلا بهت گفته بودم...بهرحال...دیروز مامانی گفت که بنویسم به دکتر میگی دوتتوک! ...

ساعت یه ربع به هشت صبح دوشنبه 12 مرداد 94 اداره محترم گاز واحد هماهنگی فروش! 

بای بابا.

[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 7:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پیتزا . پففیل. پارک.

سلام عزیزم.پریشب رفتیم پیتزاکندو. خ کاشانی.دوتا پیتزاگوشت گرفتیم.بادوغ بزرگ. شد 31 تومن. خواستیم همونجابخوریم که به خاطر بوی غذایی که داخل مغازه پیچیده بود و داشتن wc ما(!!) گفتیم بریم خونه بخوریم. ساعت یک و نیم شب بود ....اومدم کارت بکشم که......چشمت روز بدنبینه هرچی کشیدم شتاب قطع بود.....خلاصه که دلخوری شد و..... 

دیروزم ساعت 6 طرح کلاس مامانی بود. داشتم میبردمت خونه ننه که چشمت به تاب پارک افتادو رفتیم تاب بازی .پارک وحشی بافقی. یه پففیلا پنیری چیتوز با آب معدنیم از سوپری جلوپارک گرفتم...تااینکه مامانی زنگ زدو رفتیم دنبالش....دیروزم براخاله مریم هدیه تولد گرفتیم....یه پیرهن از پوشاک آرین. جلو شیرینی سرای یزد خ کاشانی. البته یه بارگرفتیم کوچیکشون بود همراه هم رفتیم خودش انتخاب کرد..بعدشم خداحافظی کردیم چون رفتند مشهد...

فعلا بای بابا

[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 7:29 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یک روز در باغ دره شیر....

سلام بابا. جمعه هفته پیش با خاله فاطمه و زهره خانمو و خونوادش رفتیم باغشون.دره شیر. کلی خوراکی خوردیو بازی کردی.انقدی که شبش پات درد گرفته بود! 

تیغه کاریه خونمونم تموم شده..گردیه بالای پشت بومم زدیم....فقط دعاکن پول کم نیاریم بابا...

بوس

[ يکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ 15:28 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عروسی

سلام .بالاخره شب عروسیه دایی محمدم رسید..تالار آسمان شهر.نزدیک چهارراه دولت آباد.شامم رفتیم دنیای غذا.پارک شادی..شماهم که از اتاق عقد گرفته تا خونه عکس داری!...

خونمونم داره ساخته میشه...اوس اصغر کارش خوبه...داره پشت بومو درست میکنه.....

ساعت تقریبا یک و نیم بامداد چهارشنبه 31 تیر94...خوابیدی پیش مامان.منم رو مبلم....

گودنایت ریحانه

[ چهارشنبه 31 تير 1394 ] [ 1:18 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
درکنار فنی و حرفه ای...

سلام ریحانه. یکی دوهفته ای هست که مامانی درگیر کار فنی و حرفه اییه. برای استخدام. فکرکنم تو بلاگای قبلیم بهش اشاره کردم. الانم تو ماشینم کنار فنی و حرفه ای امامشهر که مامان مدارکشو تحویل بده برا گزینش... دیشبم حدود ساعتای 12 بود که رفتیم پارک محله اییه خیابون چمران...چون دیروقت بود میخواستیم زودی برگردیم خونه که شماهم راضی نمیشدی..اینه که یه مقدار دعوات کردم!! شرمنده بابا..

الان خونه ننه هستی...امیدوارم بهت خوش بگذره..تا مامانم کارش تموم بشه...

بای

[ دوشنبه 29 تير 1394 ] [ 11:51 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
توافق هسته ای

سلام بابا.همین الان خبرگزاریها اعلام کردند ایران و 5+1 توافق هسته ای کردند.تا چه بشود! گفتم بگم که در جریان باشی بابا! 

مامانی هم زنگ زد گفت باتری شارژیهایی که برات خریده بودمو انداخته تو اسباب بازیتو پرقدرتم بوده....

فعلا بای

[ سه شنبه 23 تير 1394 ] [ 11:56 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ناخن اوف شده

سلام بابا.پریشب گریه کردی.ناخونت روز شکسته بود .به این خاطر. بعدافطارم میخوام قرارداد بااوستااصغربنا بنویسم. تلگرافی گفتمت چون خیلی کار تو اداره دارم!

بای بابایی

[ دوشنبه 22 تير 1394 ] [ 9:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سوووووسک!

سلام بابا دیروز عصری مامان باید کلاس مدیریت فنون گستر میرفت. البته کلاسم کنسل شده بود و ماشالله یه زنگ نزده بودند بگند!بگذریم....راستش یه مقدار اذیت شدی.همینکه مامان رفت گریه کردیو گفتی کوش مامااااان!!! خلاصه من در حیاطو بازکردم که بیای آب بازی. همینکه یه مقدار شروع کردم به آب دادن باغچه سرمو برگردوندم ببینم کجایی دیدم وااااای.....در هال بازو در کوچه بازو ریحانه خانوم نیست!!! یاابالفضل.....زودی لباس تنم کردم و اومدم بالا دیدم به به اومدی تا وسطای کوچه......زودی گرفتمتو.......خلاصه خیلی بخیرگذشت...دو هزارتومنم صدقه دادیم......

شبش نزدیکای افطار رفته بودی حیاطو یه سوسک سیاه تپلیو بادستت برداشته بودی به مامان که داشت باتلفن حرف میزدی نشون دادی! مامانی داشت به خاله افسانه حرف میزد جیغی زدو خداحافظی کرد! جالبه که خودتم سوسکو ازدستت انداختیو گریه کردی!......

اینم از این روز.

تابعد.

[ دوشنبه 15 تير 1394 ] [ 10:49 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
گربه ریحانه!

سلام بابا. ازشیراز یه گربه باتریخور گرفتم برات نه تومن. کله و دمبشو تکون میده. دغدغه اصلیت این شده که گربه باتری نداره! به مامان بزرگو عمه دیروز زنگ زدیمو هی اینو میگفتی...مامان بزرگم خندش گرفته بود....

بوسی.

[ يکشنبه 14 تير 1394 ] [ 11:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خوشاشیراز...

باباسلام. ساعت یه ربع مونده به هشت شب. سه تایی روتختیم.هشت و بیست دقیقه اذون میگن.وقت افطار...دیروز ساعت حدودا دو بعدازظهر از سفرشیراز برگشتیم. دوروز اونجابودیم. برا ماموریت کاری من.هتل ارم اتاق ۵۲۶ رو برامون رزرو کرده بودند. شرکت پریماگازشرق.ناهارو شامو همه چی پای شرکت بود...بابا من نه سال پیش شیراز بودم برای دوماه خدمت سربازیم. برام خیلی خاطره انگیزبود.حالا همراه شما رفته بودم.حافظیه سعدیه باغ ارم شاهچراغ بازاروکیل جاهایی بود که باهم رفتیم و کلی عکسم انداختیم.دم حافظیه پیرمرده بهت فال داد و توهم کله فنچشو دست کشیدی! جالب بود برام..برات یه روسریو کلاه عشایری هم خریدیم..بهت خیلی میاد.....فعلا بوس بابا.

 

[ جمعه 12 تير 1394 ] [ 19:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ماه رمضان

سلام بابا..خوبی ...یه بعدازظهر گرم تابستون ساعت چهار.ماه مبارک رمضان.چهار تیر.امروز امتحانام تموم شد.دنبال بناییم.سه روزه جواب نمیده..........فعلا بای.رو تخت خواب دراز کشیدم.

[ پنجشنبه 4 تير 1394 ] [ 16:00 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
لغت نامه ریحانه!

بدون مقدمه!

شیرلیوان تو: شیرتولیوان

سوسکی: سوسک(مورد علاقه ریحانه خانم!)

قصه سوسکی و پروانه رو که مامانی شبا تعریف میکنه برات دوس داری 

بابا بوزو بابابزرگ

سوگن سوگند.     عمه نوشی عمه نوشین.     آب دخ آب یخ.    خطک خودکارمداد.    پشکم پشمک.   پشکمو پشمالوصفتیه که مامانی به بابایی داده!

اولین قصه گویی های ریحانه داستان مورد علاقه یه روز یه خرگوشه رفت دنبال آقاموشه موشه پرید توسوراخ خرگوشه گفت آخ.و تو میخندی و خودت هم بعضی وقتاتعریف میکنی یامامانی قطعشو میخونه و شمابقیشو میخونی ازچندروز پیش یعنی از 94/3/30

اولین حضورریحانه درپارک زنان طوبی یزد. درجمع دوستان مامانی و همه ازت تعریف کردند .همینطور از حالت بیگودی فرخدادادی موهات که ازمامانی پرسیدندو مامانی هم گفته طبیعیه.94/3/26

این عباراتو مامانی زحمت کشیده دیشب رو کاغذ نوشته و منم الان سرکار تایپش کردم.محصول مشترک! 

ساعت 10:15 صبح.روز چهارم ماه رمضان.بوس

 

[ يکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 10:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
shampoo klorane

سلام بابا. پریشب ازداروخونه سهروردی میدون ابوذر شامپوبچه کلوران گرفتم برات. کالاندولا. خیلیم خوشبوس.29 تومن. گفتم شامپوخوب برا بچم بخرم. چندروزیه که بهت میگیم اسمت چیه میگی ریانست! باحاله.

فعلا بای بابا

[ چهارشنبه 27 خرداد 1394 ] [ 11:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شب هیجانی!

سلام بابا.ببخشید چندروزه نرسیدم چیزی بنویسم. آخه سرمون گرمه.گرم به امتحانات من خونه سازی بزرگ کردن شما....سقف همکف خونمونو زدند. جلوش آهن گرد جوش خورده....دیشبم از پله های زیرزمین که داشتی میومدی پایین ظاهرا داشتی دوپله ای سقوط میکردی که مامانی گرفتت....من ندیدم چون داشتم ماشینو پارک میکردم حیاط.بعدم زنگ مامان بزرگ تهران زدیم برا احوالپرسی.گوشیو دادم دستت که حرف بزنی شماهم گفته بودی: ازپله ها افتادم پایین.....وااای مامان بزرگم کلی جوش زده بود که چی شده! خلاصه کلی خندیدیمو توهم خندیدیو هی خودتو میزدی به پاهام موقعیکه داشتم باتلفن صحبت میکردم.....به مامان بزرگم گفتم که نه بابا چیزی نشده!!! بعدم به شما گفتم که بابا لازم نیست همه چیو ازخونه بگی!!! خلاصه بعدش کلی باهم بازی کردیم (ساعت 12 شب!!) مامانی هم میگفت هیجانی نشی که بتونی بخوابی.....

ادارم.تا بعد.

[ يکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 9:23 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ری.....حاااااا.....نههههه!!!!!

سلام ریحانه جان....دیروز برای اولین بارساعت حدودای 15 مامانی میگه اسم خودتو اینجوری تونستی بگی....ری.....حااااا....نهه...فیلمم گرفته مامان..پریروز یه توپ رنگی خوشگل گرفتم برات تا آوردم برات خودکار کشیدی روش....عاشق خودکاری! 

سقف همکفمون رو هم تیرچه هاشو اماده گذاشتن روسقف...فوم قراره بینش بذارن.صاحبخونه میخواست امسال به کس دیگه ایی بده خونرو گفتیمش داریم خونه میسازیم تمدید کرد.

فعلا بای

[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 8:13 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عجب کلاهی!

باباسلام.دیروز رفتیم بازار خان از پولایی که برات جمع کرده بودیم (حدود 940 تومن) یه نیم ست طرح پروانه خریدیم.فعلا مامانی استفاده میکنه وبعدمیده به شما.طرح خوشگلیه.اول گفتیم سکه بخریم بعد گفتیم طلا بخریم که قابل استفاده هم باشه..درراه بازارم تو پیاده رو ازدستفروش یه کلاه دورلبه دار سفیدوصورتی برات خریدیم هشت تومن.خیلی بهت میاد.اینارو خریدیمو رفتیم خونه ننه همینکه رسیدیم خاله فاطمه ایناداشتن میومدن بیرون....زهره خانوم دیدتو گفت چه خوشگل شدی....راستی بابا به پفیلا میگی ووفالا ...خیلی باحاله..به آب یخم میگی آب دخ.ازدیروزم اسم کولرو گفتی...یادگرفتی میگی عزیزم...به منم میگی: دخترم بعضی وقتا! میشم دخترت!!

فعلا بای دخترم.

[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 7:31 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
برگشت ازتهران و رشت

باباسلام.بالاخره دیروز ازسفربرگشتیم.داشتیم تورشت کپک میزدیم دیگه!! رطوبتی بود هوا. تهرانم بابابزرگ اینا سی دی تولدتو میذاشتنو دست میزدند و تو هم دست میزدی..راستی تایادم نرفته به پففیل میگی پوفالا به پستونکم میگی پسکونه!! سوسکم دوس داری و میگی بوسش کنم !!!!! واااای چه دختری دارم من تازوقشنگ دارم من! بله! 

الانم ساعت 22:20 و شما ازساعت 18 خوابیدی...مامانی برای عصرونه هم حاضرکرده موز و شاهپسندو کلوچه...خوابی.....آخراین برج امتحانامه....باید بیشتردرس بخونم...بوس

[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 22:18 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز دریایی

سلام ریحانه ای.امروز ازساعت حدود 3 تا نه و نیم شب, دریا و بندرانزلیو اسکله بودیم.کلی هم عکس انداختیم...عکسا گویای همه چی هست..جالبش این بود که هی میگفتی دریا بریم دریا بریم بعدکه رسیدیم دریا خوابت برده بود! تو چادری که پهن کرده بودیم..ناهارم سیرترشی بود و ماکارونی و تن ماهی و زیتون شور....کلی کنارساحل بازی کردی...برگشتنی هم رفتیم یه جنگل کم درخت و صاف که یه پوشاک فروشیه یه عالمه لباس زنونه و بچه گونه با گیره آویزون کرده بود.ماهم دوتا ازش واسه مامان خریدیم.به قول خودش چون آخروقتو سرچراغ رسیده بودیم 58 تومنو 50 حساب کرد.شماهم هی میرفتی پشت لباسا و داللی میکردی! بعدم تو مسیر یکی از لباسایی که خریده بودیمو انداخته بودی روسرتو خوابت برده بود.خیلی باحال بود..انشاالله فردا حرکت میکنیم به تهران...

فعلا کع خوابیدی تو گهواره و مامانیم حمومه..بوسی

[ دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 ] [ 23:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]

سلام ریحانه جان، الان که دارم برات مینویسم اتاق بغل اتاق هال مادربزرگ تهرانیمو مامان داره شمارو میخوابونه، شایدم خوابیده باشی .فرداصبح انشاالله حرکت میکنیم به سمت رشت برای یه ماموریت کاری..دیروزباسوگندکلی بازی کردینو بهشم کلی اسباب بازیو .... دادی..مامانو بابابزرگ که کلی ازت خوششون میاد..میگن چقدفهمیده ای....امروز بابابابزرگ رفتی تاسرکوچه و بعدگریه کردی که :ماماااااااآاان! خلاصه مجبورشدن بیارنت خونه دوباره! دیروزم بابا اومدنی تومسیر بنزین کم آوردیمو از نزدیکای قم ازیکی 3لیتربنزین لیتری 2500 خریدیم.بعدمارال ستاره رسیدیمو بعداز 40 دقیقه نوبت بنزین زدن ماشد...خیلی باد بود .... موهات توهوا پریشون شده بود، آخه بغل مامان رفتی سرسره بازی مجتمع...خلاصه خیلی خوش گذشت تارسیدیم تهران...بوس بابایی...امروزم عصری بابابزرگ رفت آشغال بذاره سرکوچه که توهم همراهم اومدیو  سرکوچه رانظاره کردی!

فعلا بای 

[ شنبه 26 ارديبهشت 1394 ] [ 19:25 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
توپتو توفک تولدت مبارک!!

بابایی سلام.اولا بگم که در پروسه ازشیرگیریت هستیمو مشکلم هست.مخصوصابرا مامان.جمعه گذشته که مصادف باشب میلاد امام علی (ع) وروز پدربود یه اتفاق مهم دیگه هم افتاد..جشن تولد دوسالگیه ریحانه خانم در منزل ننه.با تزیینات تم کفشدوزک کیک کفشدوزکی که خودمون سفارش داده بودیم به شیرینی یزد تو خیابون کاشانی به مبلغ حدود 65 تومن با لیزرتابی که 98 تومن خریدم از الکتریکیه اول خیابون خرمشهر (نگی چقد بابام گداست پولاییو که داده به رخ میکشه...نه بابا...میگم اینارو شاید وقتیکه داری این بلاگو میخونی دیدن این ارقام و اعداد برات جالب باشه) ژله دورنگ با مغز توت فرنگی که مامانی زحمت کشیده بود, پف فیل ساده و رنگی(که شما بهش میگی توفک!) ..شربت آلبالو...تاج کفشدوزکی برا مهمونا..البته بچه هاشون.(مهمونا خاله ها بودند با بچه هاشون)...آقارم با ویلچر آوردیم داخل جشن...اول گریش گرفت......و اما هدیه ها:

یه نیم سکه از طرف مامانو بابا

سرسره موزیکال بره ناقلا ازطرف خاله افسانه

عروسک بلندقد آوازخون ازطرف ننه

آکواریوم خوشگل از طرف خاله مریم

عروسک نرمو بانمک آوازخون ازطرف خاله فاطمه....

باتریشون ضعیف بود هی دیروز بهم میگفتی باتری بخر باتری بخر! منم خریدم واسه دخترم...

دیشبم رومبل دراز کشیده بودم خستگی درکنم اومدی پیشم گفتی ز (همون لواشک یعنی)میخوای؟  منم و مامان مردیم ازخنده...گفتیم هرچیکه ریحانه دوس داره تعارف میکنه..

بابای بابایی!

 

[ دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 ] [ 12:08 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شب سنگین......

سلام بابا....دیشب دیدیم داری اذیت میشی.رفتیم اورژانس اطفال مجیبیان.گفت عفونت نیستو فقط ویروسه...شبش مامانی خواست که گهواره نخوابونتت.وای وای.....چه کردی...کلی گریه....خواستیم بابا اینطوری به گهواره عادت نکنی....صبح که مامانی زنگم زد گفت خیلی ناراحته....بگذریم...دیروزم ساعت سه بود رفتیم پارک کوهستان.گرم بود یه کم....سرسره و تا تا بازی کردی (تاب تاب بازی..به قول خودت البته!) ناهارم کباب تابه ای داشتیم.یه چیزی بگم بخند : یه جایی پیداکردیم خلوت خلوت..گفتیم آخ جون برین اونجا! نگو پر مورچه ریزودرشت و شاسی بلنده!! مردیم ازخنده....بگوپس چرا خلوته!

انشاا... که بهتری بابا....سرکارم الان...راستی مهندسم صبحی زنگ زد گفت دارند کار میکنند..

فعلا بای..

[ شنبه 5 ارديبهشت 1394 ] [ 12:04 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ناخوشی..

سلام بابا.ساعت یک ربع به یازده شب پنجشنبست.من پشت سر توومامانی نشستم رومبل داری لالایی جنوبو میبینی..مامانی شام میده..تب داری یه کم...امروز کلی میوه خریدم بخوری خوبشی زودی...یکی دوروزه مریض شدی...ویروسه انگار.....بهترشی زودی انشاا... امشب راستی لیله الرغایبه..

شب خوش

[ پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 ] [ 22:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دم خرگوشی!

سلام بابایی. دیروز مامانی موهاتو دم خرگوشی بست.اولین بار بود که به این شکل میدیدمت....بعدم جلو من گردنتو یه قری (!) دادیو بهم نشون دادی..مامانی که غش کرده بود از خنده...چندروز پیشترم داشتی به عروسکت شیر میدادی! بیشتر شبا میریم خونه ننه و با زهره و زهراخانم و حسین آقا بازی میکنی...ننه هم دراین خلال به شما شام میده...سرکارم بابا..بلوک شیشه ای کار هم امروز فاکتورو آورد اداره.حدود 760 تومن....ولی شیک میشه آخرش.....

فعلا بای بابایی

[ سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 ] [ 11:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پنجره

سلام ریحانه جان.دیروز رفتم سرزمینو پنجره پارکینگو به همراه همسایه روبرویی جوشش دادیم شبم رفتیم همه باهم دیدیم.شیک شده.خونه ننه رفتیم و با حسین اقا و زهراخانم بازی کردی.کولر اقارم شناورشو عوض کردیم...راستی از مهمترین اخبار کشورم بگم که توافق اولیه هسته ای شده...

امروز باید دکورداخلی بیاد طرح بلوک شیشه ای رو برای دیوار پارکینگ دربیاره..فریم بندی کنه.

فعلا بای.

[ سه شنبه 25 فروردين 1394 ] [ 9:27 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اناردونه دونه دعاخونده شده....

سلام بابا.دیروز جمعه همراه هم رفتیم امامزاده سیدفتح الدین رضای محله ...برای ازشیرگرفتنت مامانی روی انار دونه شده شیرین دعای مخصوص خوندو داد شما همشو خوردی.دوتا انار کوچیک بود که دون دونش کردم تو ماشینو بردم داخل امامزاده..بعدش رفتیم پارک وحشی بافقی بازی کردیو بستنیو سمبوسه خوردیم ...البته بادمجونو پیازسرخ کرده هم داشتیما...ولی چه کنیم که اینارو خوردیم! به قول مامانی عین گربه و بچه گربه شبا میریم اینور اونور!جالبترش اینکه منم خوابیده بودم رو وسیله ورزشی پارک داشتم سمبوسه میخوردم.راستی پنجشنبه ای هم هدیه روز مادرو آوردن....جالب بود.

فعلا بای بابایی.

[ شنبه 22 فروردين 1394 ] [ 11:28 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شبی در کناربیمارستان

باباسلام.دیروز بالاخره بعداز حدود یکماه کش و قوس پنجره فانتزی پارکینگمون حاضرشدو رفتیم باهم دیشب دیدیم.جالب شده. قرارشده امروز با یه دکوراتور بریم سر زمین برای دیدن دیوار پارکینگ تا یه طرح خوشگل پیاده کنیم.بعد از این بازدید رفتیم بیمارستان شهید صدوقی تا دوای دیابت اقابزرگو بهش بدیم.دوروزه دوباره بردن بیمارستان.به خاطرعفونت.منو راه ندادند برم داخل .مامانی رفت تو و من وشما بیرون بیمارستان اینور اونور میرفتیم و سه تخمه مزمز میخوردی شما! ... شبی بودکه گذشت...ساعت حدود نه صبح چهارشنبه 19 فروردین.راستی پریروزم چندتا عروسکو اسباب بازیو وسایل آموزشی از فروشگاه ذهن زیبا روبرو پاساژ آریا و مغازه آموزشی کودکان چهارراه مهدیه خریدیم.انشاا... باید کم کم ازشیر بگیریمت بابا.....راستی ریحانه: دوشنبه واسه مامانی سفارش یه بندانداز برقیه sanshair اورجینال از سایت دادم.275 تومن.فعلا بای.میرم جلسه

[ چهارشنبه 19 فروردين 1394 ] [ 8:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
نمیخواستم! پسکونک!!!

سلام.حالا هی بخند!! هی بخند..قضیه اینه که تازگیا به چیزی که نخوای و دوس نداشته باشی میگی نمیخواستم! من و مامانم کلی میخندیم...دیشبم به پستونک میگفتی پسکونک!! خیلی باحال بود.دیشب روتخت درازکشیده بودم حسابداری بخونم با آبپاش و شونه موهامو شونه میکردی. یه لحظه حواسم رفت به درس آبپاشو کوبوندی تو مخم! آخ! ...عمه و مامان بابابزرگم رفتن تهران.بیشتر برا دیدن آقا اومده بودند.بیمارستانم رفتند. ماهم تقریبا هرشب خونشون میریم و من یه مقدار پاهاشونو بکارمیگیرم.آخه سکته باعث شده پاها تقریبا بیحس شه.توکل بخدا.هیشکی عاقبتشو نمیدونه...خوابی الان بابا حتما.ساعت نه و نیم شنبه پونزده فروردینه...من سرکارم...بوس.

[ شنبه 15 فروردين 1394 ] [ 9:30 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آمدند!

سلام ریحانه. بالاخره دیروز حدودساعت 7:15 بعدازظهر مهمونا ازتهرون رسیدند.خسته شده بودند کمکی. به قول عموافشین چون یکنواخته مسیررانندگیش مشکله. باپژوسفید عمو اومده بودند.باسوگندخانوم! تپلیو بانمک.کلی ازشما و خونمون (البته خونه صاحبخونه!) تعریف کردند..شام مامانی مرغ پخته بود ..شماهم که طبق معمول عاشق کاکا! به قول مادربزرگ مادر خوبی میشی! اخه سوگندو دوست داشتیو یه جورایی هواشو داشتی.....دوست دارم بابا...روزای عیدم سرکاراومدن ناجوره!...فردامیامو پسفرداش دیگه تعطیله فیتیله تاااااا شنبه! میشه 15 فروردین.بوس

[ دوشنبه 10 فروردين 1394 ] [ 8:31 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مسافرانی ازتهرون!

سلام بابا.چندروزه که مشغول تمیزکردن خونه هستیم که مهمونامون ازتهرون بیان.امروز میان انشاا... عمه و مامان و بابابزرگ و عموافشین و دخترعموت سوگندخانم که برای اولین باره که میبینیش! البته ماهم همینطور.ببخشید اگه چندروزی به خاطرارکردن مااذیت شدی..چاره ای نبود..دیروزم از پوشاک سیگل خ کاشانی برات دوتا لباس خوشگل خریدیم...مبارکت باشه....سرکارم الان.ساعت هشت ونیم صبح یکشنبه نهم فروردین.

[ يکشنبه 9 فروردين 1394 ] [ 8:33 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عیدت مبارک

سلام بابا. عیدت مبارک.نوروز 94. این دومین عیدیه که پیش مایی. با اون پیراهن فیروزه ایی شیکت.مبارکت باشه. امروز رفتیم خونه خاله فاطمه و دیدن بابابزرگ. آخه چندروزی بیمارستان بودنو آوردنشون خونه. بهتره خداروشکر. این دوسه روزم مشغول خونه تکونی بودیم بابا. شماهم کلی کمکون کردی...ماشاا... دختر نازم....خوب بخوابی بابایی. ساعت تقریبا 2 بامداد سوم فروردینه....بوس.

[ دوشنبه 3 فروردين 1394 ] [ 1:44 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
رون مرغ خوری توماشین!

سلام بابایی. داریم روزای آخرسال 93 رومیگذرونیم..مثل پارسال, امسالم مامانی زحمت کشید و تقویمو کلیپ برات درست کرده.پرینتشو ازچاپخونه سیب خیابان چمران گرفتم.دیشبم از مرغی نزدیک میدون ابوذر سه تارون گرفتیمو نشستیم توماشین خوردیم.یکی ازکوچه های صفاییه که روبرو پارک آزادگانه...یه سری دیگه هم ازش گرفته بودیم.خوشمزست.خلاصه توماشین گربه بازی شده بود که نگو!...سرکارهستم بابا....ساعت 10:10 دوشنبه 25 اسفند..بوس

[ دوشنبه 25 اسفند 1393 ] [ 10:01 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دخترم منتظرمدرسه!

سلام بابا سرکارم الان ساعت 14:40 چهارشنبه بیستم اسفند واحدهماهنگی فروش اداره گاز یزد. راستش مامانی یه چیزی بهم اس داد که حیفم اومد زودی ثبتش نکنم و اون اینکه دخترم با روسری و کیف میگه: میخوام برم مدرسه.....اخ اخ.....ماشاا.....

[ چهارشنبه 20 اسفند 1393 ] [ 15:09 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین مسافرت درون شهری یکساعته بهمراه پیاده روی با بابایی!

سلام عزیزم. فکرکنم تایتل گویای همه چی هست.از ساعت 21:30 دیشب تااااااا نزدیکای 23. باماشین رفتیم سوپرلطیف خ کاشانی سنگک بسته بندی گرفتیم به قیمت دوهزارتومن بعد رفتیم صفاییه و برگشتی هم از فانتزی خوشه پیراشکی و کیک خریدیم..تازه نمیخواستی بیای خونه.خلاصه به زور آوردمت ماشین.مامانی هم کلی نگران شده بود و وقتی ما خوشه و بعدش پیاده روی بودیم 19 (!) بار زنگ زده بود.نگران شده بود کلی. گوشیمو تو ماشین جاگذاشته بودم آخه. شما هم که نمیومدی بریم توماشین.خلاصهههه....این اولین سفر طولانیت تنهایی بابابایی بود..امشبم رفتیم سر زمین و دیدم که کفو ماسه بادی ریختن...برگشتی هم رفتیم پارک هفت تیر داشتی آکواریومو نگاه میکردی اونجا.هی میگفتی ماهی ببینیم ماهی ببینیم..دیروزم پیش خاله و ننه عکس گردالی کشیده بودی که جالب بوده درنوع خودش! داری شی شی میخوری الان بابایی...منم دوروزه سرمایی خوردم الانم ماسک زدم که شما وا نگیرید...شب بخیر بابا.

[ سه شنبه 19 اسفند 1393 ] [ 2:03 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
احتمالا آخرین کشیک سال 93!

سلام ریحانه ای. دیشب آخرین کشیکمو دادم.شرکت گاز..مامانی گفت دیشب دنبالم میگشتی...آخ آخ آخ....دیروز یه مقدار ویروسی شدم ! یعنی مریض....ماسه بادی هم آوردم کنارزمینمون بریزن کف.لوله کشی فاضلابمونم برازیرزمین تموم شد.حدودا یک میلیونو دویست شد...پریروزم جمعه رفتی بامامانی روضه حضرت فاطمه. خونه پدرومادرصاحبخونه بودش..شبش هم رفتیم دوتارون مرغ خوشمزه خوردیم.ده هزارتومن. زیرپل قطار صفاییه بود..نمیدونم الان که میخونی این متنو باشه یانه مرغیه....سالم باشی بابایی..

[ يکشنبه 17 اسفند 1393 ] [ 10:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کفش نو مبارک.

سلام ریحانه جان..پریروز رفتیم براشما خرید عید.لباس و ساپورت سفید و برس موی سرو ازمجتمع ستاره یه جفت کفش صورتی گلدار خوشگل.البته قبلش یه لنگ کفش قبلیت توراه گم شد...ِِِِِ...هرچیم گشتیم پیدانشد که نشد....ازخیابونم که داشتم میبردمت بغلم بودی محکم خوابوندی توگوشم که بیای پایین ازبغلم! فکرکنم تو عمرم اینجوری کتک نخورده بودم! ماشاا... حریفی همه جوره بابا! روزای خیلی خوبیو برات میبینم عزیزم....بوسی

[ پنجشنبه 14 اسفند 1393 ] [ 11:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
واه واه بلا به دور!

سلام عسلی.چشمت روز بدنبینه.دیشب گفتیم بریم زمین بعد باماشین بریم توپارکینگ ببینیم خیرسرمون چه جوری شده! رفتن همانا و دیگه نتونستن دراومدن همانا! خلاصه زنگ تاکسی بیسیم زدیم و اومد رفتیم خونه.شماهم ترسیده بودی.....آخی.....شرمنده بابا.مامانی گفت شب ساعت چهار خوابیدی......صبحم رفتم تعمیرگاه ماشینو دادم درست کنند.مشکل اگزوز داشت....ای بابا....ناراحت شدیما کلی....اینم ازاین ماجرا..... سلامت باشی بابایی

[ يکشنبه 10 اسفند 1393 ] [ 14:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کتابی برای آینده

سلام عزیزم.امروز سرکار بودم یه خانومه کتاب آورده بود میفروخت. من سه تاخریدم ازش.دوتاش برا شما.البته الان زوده که باهاش کارکنی.نگه میداریم تا وقتیکه انشاا.... بزرگترشدی..کتابای هوش و رنگ آمیزیه..برم دنبال کارام.چندتاکارمونده دلرم.سرکارم آخه.بوسی

[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 12:26 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خونه بسازیم!

سلام بابایی. تایتل جالبیه؟ اینو هروقت میخوایم سر زمینمون بریم میگی..تو خونه هم میگی بعضی وقتا.دیشب دراز کشیده بودی رو مبلو چشاتو الکی میبستی و میگفتی خوابم میاد! خیلی باحال بود...راستی مامانی چندروزیه که بدجور سرماخورده. آنفولانزاست فکرکنم...دیروزم رفتم آهنگری سفارش پنجره پارکینگو دادم.طرح ابری شکله.شیکه.انشاا.... خوب درمیاد....ساعت 10:20 صبح سه شنبه چهارم اسفنده.سر کارم.دیروزم کلی یزد برف اومد...خداروشکر..خوب بخوابی بابا.چون میدونم خوابیدی الان!

[ سه شنبه 5 اسفند 1393 ] [ 10:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام نازبابا

سلام ریحانه جان خوبی بابا؟ قد شونصد صفحه توگوشیم بلاگ نوشتم ولی تو وبلاگ نمیتونم pasteکنم...باید درستش کنم.چندروزی بود که من و مامان سرمای ویروسی بدی خورده بودیم..خداروشکر شمانگرفتی. چندروز پیشترا رفته بودیم تقی آباد پیشکوه قبل از بیداخویده یه باغ 300 متری پونزده میلیون ببینیم.اب و برق وگازم داشت.بعد گفتیم خرج خونمون کنیم عاقلانه تره..راستی یه سریال نشون میده بنام گذرازرنج ها.اسم شخصیت اولش دنیاست. تا شروع میشه میگی دنیا دنیا...ببوسمت نازی بابایی..گوشم گرفته بابا..مخصوصا راستی.دوسه روزه قطره ریختم.امروز حتما میرم برا شستشوش...دیگه جونم برات بگه.....سلامتی.....هرروزم که داری شیرینتر میشی..ماشاا...!  سرکارم الان بابا. با گوشیم برات نوشتم.تا بعد.

[ شنبه 2 اسفند 1393 ] [ 11:51 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام ریحانه خانوم. اولین باری که ماجرا تعریف کردی..!

سلام عزیزم..بالاخره بعد از چندیییین روز و شب سعادت نصیب شد که بیام  وبلاگو برات بنویسم..فردا ساعت 8:30 دومین و اخرین امتحانه ترممه.تحقیق در عملیات. اولیشو خوب دادم.آمار. مهندس خونه ساز هم فعلا استپ کرده که امتحاناشو بده و بعد بیاد تیغه رو شروع کنه. فعلا مقنی داره چاهو میکنه. نزدیک 20 متر شده....و اما ریحانه جان....شما...ماشاا... سرشار از کار و فعالیتی....ماشاا...! از دیروز جمعه 93/10/26 شروع کردی به تعریف کردن ماجراها و حرف زدن تو آینه...24 ام هم که تولد بابایی بودو و مامانی با سفارش همبرگر از همبرمربع سرکوچه سورپرایز کرد! راستی دونه هم تعارف کردیا.....انگشتای پاتو!....منم سس زدمو خوردم!..دیگه......یگه...فعلا چیز جدیدی ذهنم نمیرسه...تابعد ....خوابیدی بابایی..منم برم بخوابم....بوس..

[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 2:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دیوار خونه مبارکه!

ریحانه جانی سلام. امشب بابا دیوار خونمونو چیده بودند دیگه. پله هاشم چیده بودم. خیلی میخواستی که از بغل مامانی بیای پایین و بینی. اما زمین خاک و گل بود و هوا هم سرد. من خودم رفتم پایینو یه دیدی زدم. جالب بود برام. مخصوصا دیوار گرد ...چندتا از شیرین کاریها و شیرین زبونیات که مامانی برام رو یه کاغذ نوشته که من تایپ کنم. چون مامانی به علت مشغله زیاد !( رسیدن به امور جاریه ریحانه خانم!) وقت نمیکنه اینارو تو وبلاگت بنویسه.

- پاسو پاسو... خطاب به باباجانی به معنای پاشو!

- پوشیدن کفش تق تقی و راه رفتن با انها و دوبراه گذاشتن در کمد ( آفرین دختر نازو باترتیبم)

- بالا..بالا پشت باباجان سوار شدن و بالا رفتن.

- دیشب شب یلدا بود. یه سبد پر اناری که از خوراشاه خریدیم...چند تا عکس و فیلم یادگاری و... خریدن سنجابک! ( برند آجیل بسته بندیه)

- دیدن مسجد و امامزاده و از دور گفتن ا... ا.... (ماشاا... دخترم)

- علاقه دوآتششششششه به پیشی!!

نمکی نمکی : منظور نمک و نمکدون..

پولی..پولی:  سکه و اسکناس های تو ماشین...!

امروزم مامانی وقتی که من و تو روزمین خوابمون برده بود در ساعت 18:20 عصر ضربان قلبتو از رو شست پات با نرم افزار گوشی موبایلم اندازه گرفته.100 ضربان در دقیقه!....اوه...

یه ماجرای باحال بگمو برم.آخه ساعت 3:30 بامداده.فردا تعطیله البته و من اداره نباید برم.شهادت امام رضاست فردا. ماجرا اینکه موبایلمو از رو میز کامپیوتر برداشته بودی و به هیچ وجه من الوجوه هم پس نمیدادی.تا اینکه مامانی با گفتن : ریحانه جان، تخمه میخوای؟ گوشیو بده و تخمه بخور... منجر به آزادسازی گوشی من شد!شد!...سریع گوشیو پس دادیو تخمه گرفتی!...آخی...بوس بوس...راحت بخوابی بابایی...شب بخیر...

[ سه شنبه 2 دی 1393 ] [ 3:27 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بالاخره سقف تموم شد!

سلام دخترم .دیروز سقف تموم شد.ازشر یه ادم بدقول خلاص شدیم.بنام یعقوبی.امروزم قرار بوده درو خونه روبذارن.بگذریم.دیروز مامانی میخواست موهاشو ببنده که زودی تل سرو نشون دادی.ماشاا... دخترباهوشم..حدود یکساعت و نیم دیگه تا ساعت چهار بشه بیام خونه پیش شما.مامانی الان پیام داد که حموم میخواین برید..امشبم کشیکم...بوسی

[ يکشنبه 16 آذر 1393 ] [ 14:39 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
لونه ریحانه!

سلام عزیزم.لونه! لونه چیه؟آهااااااااان....پس بشنو: پشت مبل کنار پنجره حیاطو کردی لونه خودت! هرچی دم دستت گیربیادو میریزی اونجا و میشینی بینشون.لنگه دمپاییت پرتقال ادویه آشپزخونه دمب گربه(!) نه این یکی شوخی بود...دیگه..دیگه..خلاصه چیزای زیاد دیگه.اسم اینجارو گذاشتیم لونه ریحانه.مامانی هم داره گیفتای شب یلدارو اماده میکنه که بفرستیم برای مادربزرگو عمه,تهران.کارت پستالو تل سر با هندونه نمدی روش شکلات..اینم ازاین..پنجشنبستو سرکارم.تا یه ساعت دیگه میرم خونه..امروزم ننه جون اینا حلوا میپزن.باید بریم اونجا.بوس.

[ پنجشنبه 13 آذر 1393 ] [ 12:29 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
الو شهردار!

دخترم سلام.دیشب باهمدیگه بازی هورتونو شهردارو کردیم..گلوله پشمی صورتیو که شبیه گرده کارتون هورتون بود و میذاشتم دم گوشمو میگفتم شهردار..الو...شهردار.توهم غش غش میخندیدی...خیلی جالب بود.نمیدونم زمانیکه داری این وبلاگو میخونی اثری از کارتون هورتون هست یانه.اگه هست حتما ببین.بانمکه.گفتم تا یادم نرفته الان که سرکارم بنویسم تو وبلاگت.مامانی هم روزا حسابی سرش باشما مشغوله.و شبا.خیلی برات زحمت میکشه.قدر مامان و بابارو خیلی بدونیا...افرین دختر خوشگلم..امروزم زنگ تیرچه بلوکی زدم گفت بچه ها دارند کار میکنند.هنوز بتون سقفو نریختن.زیادی معطل کردند...خوش بگذره.بوسی.

[ يکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 11:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
وبلاگ نویسی سرکار

سلام ریحانه جان.الان بابا محل کارشه و بیکار! چون شبکه ها قطعه.مخابرات قطع کرده به خاطر همکدسازی تلفنهای یزد..باموبایل وبلاگ نوشتن هم جالبه.راستی دیروز که خونه ننه جون بودی ابوالفضل جلوت داشته صدامیکرده و تو هم درکمال آرامش کوبوندی تو صورتش! بهت لقب ریحانه پلنگ دادند چون گفتند حریف خودت هستی! ..الان لالایی کردی.ساعت 8:30 صبحه...خوب بخوابی...

[ يکشنبه 2 آذر 1393 ] [ 8:29 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اومدن بعد از چندین روز سرشلوغی!

سلام بابایی. خوبی؟..این روزا سرمون حسابی مشغوله.به چی ؟ خب معلومه: اولش برا بزرگ کردن شما...رفتار با شما...خلاصه هرچیکه مربوط به شما میشه.......خونه سازی هم دازه پیش میره. منتظریم تا سقف زیرزمینو بزنن.اما خبرهای کوتاه زیر:

روز عاشورا 8/13 : دور خودت میچرخیدی و تو مراسم گذر هیئت های محله یعقوبی شرکت کردی.

8/16 : رفتی حموم.چه خبر داغی!

8/18 : همینکه از سر کار داشتم میومدم خونه سرکوچه دیدم با مامانی سوار ماشین هستین دوتایی.

8/23 : فرنی رو با پات ریختی زمین و مامانی گفت که تمیز کنی و تو هم با دستمال شروع کردی به تمیز کردن فرش.  راستی بابا سه روز پیشتر واکسن 18 ماهگیتم زدیم. خیلی اذیت شدی. البته برا 24 ساعت بود فقط. الانم خداروشکر پیش مامانی خوابیدی. با عروسکات البته!.

خوب بخوابی عزیزم....لالا لالایی......

[ يکشنبه 25 آبان 1393 ] [ 1:50 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
گوسفند نذری

عزیزم سلام.دیروز گوسفندی رو که برات نذز کرده بودیم سپردیم به دیگ آش امام حسین. عمو حسین، عموی بابابزرگ زحمتشو کشید. قبول باشه.یه کار بانمکی که امشب ازت دیدم این بود که موقع خواب همه عروسکاتو جمع کردی که ببری بخوابونیشون.!...خیلی باحال بود. دیروز بود فکر کنم که رفتم معاینات شغلی و بهم دکتر گفت که 10 کیلو اضافه وزن دارم!...گفت فرشید تپلی بهم!...دیروزم یه کم چاییدی...امروز خداروشکر بهتر بودی...بوسی...خوابیدی الان.شبت بخیر.فردا عاشورای 1393.....السلام علیک یااباعبدا... الحسین.

[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 1:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شلوارعروسک به پاکردن!

سلام بابایی.یه کار جالب امشبت جمعه 8 آبان: بعد اینکه مامانی پوشکتو عوض کرد و شلوارتو باید پات میکردی، اومدیو شلوارتو کردی پای عروسکت! مامانیم زودی گفت تو وبلاگت بنویسم. یه نقاشی جالبم روی نایلن کشیدی که با دوربین عکسشو گرفتم.الانم خوابیدیو مامانی رفته حموم....بابایی میزنیو بعد میگی نازی...نازی...!....ماشالله...!

بوسی.

[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 0:39 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
نکن!

سلام بابایی. امروز که اومدم خونه از سر کار خواستم بغلت کنم و فشارت بدم برگشتی گفتی : نکن! خندمون گرفته بود با مامانی. امشبم رفتیم فلافل 20 5 تا فلافل معمولی گرفتیم دونه ای 2000 و یکی ویژه 3500. توهم خیلی دوس داری. چندروزه که تیرچه های سقفو ریختن ولی چون مهندس مشهده خونه سازی متوقف شده. اینم از خبرای تازه..ساعت تقریبا 2 بامداد سه شنبستو ریحانه جانی با مامانی خوابن...منم برم بهشون بپیوندم!.

بوس

[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 1:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دایره لغات دخترم

سلام بابایی.خوبی؟ چه خبرا؟ داشتی درس میخوندی یا بازیگوشی؟ مثل این روزات که ماشالله گلوله انرژی هستی....مامان جانی زحمت کشیده یه لیست بلند بالا از دایره لغات این روزات نوشته که من تایپش میکنم برات:

بیشین : بشین

خا: میخوام

تا : چای

ا (بافتحه): انگور، انار

لالا ، باصدای بم و غلیظ : لالا، خواب

کشی: کفش

شوا: شلوار

با: بازکردن، بریدن، درآوردن

جمله معروف بعدازبیدارشدن از خواب موقع شستن دست وصورت : (دیالوگه!)

-ریحانه : بابا؟                مامان: باباکو؟                   ریحانه:نیس، کاره!

پیشی: گربه و هرحیوان دیگری مثل اسب و ...

گبه : گربه

آن: با تکان دادن سرازبالا به پایین : علامت تایید و هان گفتن.

- جمله معترضه: عاشق انیمیشن مخصوص کودک ماموک هستی!....بوبو: اولین نامگذاری ریحانه خانم روی شخصیت دوست داشتنی کارتن مورد علاقه اش.

شو: شانه

ا(با فتحه) و باحرکات پانتومیم شستن سر: رفتن به حمام

صندل: صندلی

خدا : خدا

ابوفض، ابفض: ابوالفضل

کله:سر

به: بده

شور: زیتون

نم:نمکدان

تش: تنده، فلفل کبابی که باباجانی درست میکنه

نونو: نون

پ( بافتحه) : پنیر

ش( بافتحه) : روشن کردن

پ( بافتحه) : پنکه

باشه : قبول کردن

تخ( با کسره) تخمه، تخم مرغ

بیب،بیب: کالسکه سواری

کوکو: فاخته

پر: پرواز کردن

باشه: باشه

ناسی: نازی

خاخا: خاله

نخ( با ضمه): نخود. ( خراکی مورد علاقت!)

حالا این جملات رو بخون بابایی:

عاشق کارتن بره ناقلا هم هستی. هرجا باشی میدوی تا برسی و ببینیش. یه روز داشتی کارتن میدیدی که دیدم بلند بلند داری میگی کاکا به! بعد دیدم تو کارتن یه عروسک کوچولو دست دختربچه انیمیشن هست که اصلا دیده نمیشه خیلی به اون اشاره میکردی که بده به تو عروسکشو. خیلی جالب بود. یاد گرفتی ناسی کنی و ادور بوس کنی. نمیدونم چه جوری وقتی کار اشتباهی یا شیطونی یا زدن انجام میدی و من ناراحت میشم می فهمی و سریع یا میگی باشه یا میای نازی میکنی!

ریحانه امروز رفتیم دکتر آسایی دکتر اطفال که چکاپت کنه.انقد گریه و جیغ سردادی که نگو! هی میگفتی مامن مامان.....دکترم گفت: خدایا همه کولیارو به راه راست هدایت کن!!

یه nicer dicer  هم خریدیم.55000 تومان. واسه راحت خورد کردن میوه و سیب زمینی و.......فکر کنم با مامانی خوابتون برده...خب ساعت 2 بامداد 29 مهره..منم خستم...برم بخوابم عزیزم...شب بخیر بابایی

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 1:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
طلب پول از بابا!

سلام ریحانه ای. بابا دوسه شبه که داریم تو خیابونا دنبال در خوب واسه خونمون میگردیم...مدلارو میبینیم. امشب تو ماشین پول میخواستی. سکه! تا دادیم خوشت اومدو آروم شدی....دیگه.....هر آهنگیم میذاریم تو ماشین هماهنگ با اون اهنگ از خودت ریتم میدی!...اوخ اوخ...بخوریمت عزیزم......خوابیدی الان.من و مامانم خسته ایم...بریم بخوابیم همه باهم...بوس بوس..

[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 1:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه پلو!

سلام بابایی. خوبی؟ چندوقته فرصت نمیکنم بیام بلاگ. ماشاا... سرمون شلوغ شده : 10 روزه که خونه سازیمونو شروع کردیم+تاییدگاز میرم+شروع سال تحصیلی جدید+مامانی گاه و بیگاه نی نی پا میدوزه با کمک خاله مریم و ازهمه مهمتر بزرگ کردن شما که کم آسون نیست!..اینه که امشب گفتم هم بلاگتو بنویسم و هم برم سایت امور مالیاتی برای ثبت کد رهگیری. امشب سر زمین دیدیم که دیوارای سه طرفو آوردند بالا. بابایی دعا کن یه جوری خدا کمکون کنه تمومش کنیم خونمونو بریم توش. راستش صاحبخونه هم میخواست بدونه امسال هستیم یا نه که بهش گفتم داریم خونه میسازیم.انشاا... تا سال بعد میریم...هی...دعا کن ریحانه جانی...راستی ریحانه پلو خوردی؟!!! خیلی خوشمزست....!

مامانی داره میخوابوندت ....شبت بخیر عزیزم.

[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 0:30 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پیشی پیشی!

عزیزم سلام. خوبی بابایی؟ به قول آقا سوپری امشب که رفته بودیم مغازشو بهت کاکائو داد : عروس خانم!

ریحانه دیشب رفته بودی بغل خاله مریمتو باهم رفتین کوچه. توکوچه بهت گفته که بریم خونه پیشی مارو میخوره، بعد دیده به به ریحانه خانوم داره پیشیو صدامیکنه!کلا پیشیارو دوس داریو صداشونم میزنی : پیشی...پیشی...

امشبم رفتمو نقشه خونمونو تکمیل تر کردم بابایی....

از کدبانویی و خونه داریت بگم که سفره رو جمع میکنی ظرفارو جمع میکنی بعد میگی بیسووووو بیییسوووو و وقتی میگم مرسی کلی خوشحال میشی و از ته دل میخندی

جارو نپتون کوچولو جارو میزنی

لباسای مامان رو میدی که بپوشه بریم بیرون

خلاصه خیلی دلبری میکنی و تو دل مامان و بابا قند آب میکینی. درضمن عاشق نقاشی کشیدن هستی و دوست داری روی کاغذ و کتاب تمرکز کنی. معلومه که دانشمند میشی!. بعله! کم کم داره خط و خولات هم تبدیل به شکل هندسی میشن...ماشاا.... در ضمن تازگیا دوس داری مستقل غذابخوری.

دایره لغات جدید ریحانه

شیر به،شیر به :شیر بده

آبو،آبا،آب:آب و نوشیدنی های دیگر

نونو:نون

ات با فتحه:اتل متل توتوله

ک با کسره:کرم(کرم هم با انگشت کوچولت میزنی به صورتت

ن با فتحه:نخ دندون زدن (ادای نخ زدن درمیاری)

خیلی کلمات رو هم با پانتومیم اجرا میکنی

په په:هر نوع خوراکی و غذا

اوم با کله تکون دادن:یعنی بله آره تایید خواستن

نه:نه

هیس خوابه با انگشت روی یه طرف دماغت:هیس خوابیده

چش چش:چشم

دارو:جارو

دورا:جوارب

ت با فتحه:کفش

پا:پا و کفش

سر:روسری،گل سر و هر چیری که به سر میزنن

عسک:عروسک

تا تا :تاب خوردن

بیب بیب:کالسکه سواری با غان غان بیب بیب

شور:زیتون

ت با ضمه:چیز ترش مثل لیمو

ب ب کا کا : یعنی کاکا بکش!

 

[ دوشنبه 24 شهريور 1393 ] [ 2:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اتل متل+لولو+میسی+خیارشور !

چه تایتل باحالی. مگه نه؟!

سلام عسلی بابا. اتل متل چیه ؟ اگه گفتی لولو چیه؟ یا کیه؟!!...

هروقت مامانی پوشکتو عوض میکنه زودی میای پیش من و شلوارتم دستته، برای اینکه پات کنم. قبلشم میشینی رو زمینو پاهاتم دراز میکنی تا برات اتل متل بخونمو بزنم رو پاهات...

خب...لولو چیه؟.......چیز ترسناک؟

لواشک؟

لوستر؟.....نه..نه....بیشتر فکرکن....راهنمایی: خوردنیه!

لو....لو.....چیه که اولش با لو شروع بشه و خوردنی باشه......چیه...؟...خوراکش خوشمزست......

آهاااااااااان...آففرین....لوبیااااااااااااااااااا....به لوبیا میگی لولو عزیزکم !

امشبم رفتیم فلافل 20 خیابون مهدی 4 تا با یه دوغ بزرگ خریدیم 10700 تومان. عاشق فلافل و خیارشورش بودی.....هی میگفتی دو دو.....یعنی دوغ بده....

ماشاا... انقد باکلاسی بابایی که برای تشکر میگی میسی، میسی!...

الات مامانی میخواد بخوابوندت......راستی اسم دختر عموتم گذاشتن سوگند. خوبه؟

امیدوارم راحت بخوابی ریحانه.شبت بخیر.

[ دوشنبه 17 شهريور 1393 ] [ 1:05 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز میلاد دخترعمو!

سلام ریحانه ایی.دیشب که شما 16 ماهت تموم شد دختر عموجونتم دنیا اومدند! ساعت 30 دقیقه بامداد پنجشنبه 12 شهریورماه 93. دیروزم مادربزرگ رفته بودند عمل کنن گردنشونو. بیمارستان مجیبیان. امروز مرخص شدند. خداروشکر حالشون خوبه...شما هم که ماشاا... قلمبه انرژی! همش دوس داری بری بیرونو خلاصه چی بگم..!! ماشاا... ماشاا....منم همش قوچ قوچت میکنم! میخندی؟؟!..آخ اخ..امشب بابایی خیلی ناراحت شدیم...ازبیرون که اومدیم خونه خواستم در اتاقو ببندم که انگشت شستتو کردی لای در..وای وای.......بالاخره آروم شدی...ببخش بابایی.....بوس. الان مامانی داره جارو میکنه و شما هم فرشو دادی بالا که یعنی مامانی زیرشو جارو کنه! ماشاا... به هوشت..

فعلا بوس.

[ پنجشنبه 13 شهريور 1393 ] [ 0:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دومین سالگرد روز دختر!

یزم سلام. دیروز دومین سالی بود که روز دخترو تجربه میکردی. دیروز باهم رفتیم کوچه و کلی پیاده روی کردیم. وقتی برگشتیم خونه یه عالمه خسته شده بودی...مامانی گفت چیکار میکردین مگه!!..الان نشوندمت بغلمو داری به کسای بالای وبلاگ میگی کاکا کاکا..!مامانی هم خوابیده تو پذیرایی.کنارسجاده نماز.آخه دیشب نخوابیده چون مواظب شما بوده که مورچه اذیتت نکنه! دوسه شبه که مورچه میره تختت...داری گریه میکنی..وای برم.

[ جمعه 7 شهريور 1393 ] [ 13:56 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین تاییدیه گاز بابا!

دختر پرشورم سلام.دیروز بود که اولین پرونده تایید گازم را رفتم. کوچه تعاون یزد، بالاتر از رودخونه، ته کوچه اول دست راست. یه دو طبقه که دوتا کنتور میخواست و تایید کردم...خونه که اومدم مامانی مرغ فری با سیب زمینی گذاشته بود. خبر داد که میخواییم خونه سازیمونو شروع کنیم..بابابزرگم کمکمون میکنه..بگذریم.

بابایی. تا از سرکار میام خونه میگی : پا پا.. د د ( باعلامت فتحه) !  یعنی اینکه بریم بیرون...چندتا از کلمات ریحانه خانوم :

تا تا   ( تاب بازی)

کا کا ( هرچیکه دوست داریو اسمشو نمیدونی)

ب ب ( بغل کردن)

نا نا ( ناف! آخه مامانی بهت میگفته که این نافته و ازاینجا غذا میخوردی.. توهم هی به ناف اشاره میکنی و با کله میری تو شیکم منو مامانی!)

فعلا همینارو داشته باش...خداروشکر تابو خریدیم برات، اخه خیلی دوست داری...فقط بابایی خیلی کم غذا میخوری. باید دورت بچرخیم تا یه لقمه غذا بخوری.....هی....امید به خدا.

شبت بخیر عزیزم.. داری تاب میخوری ساعت یه ربع به 1 دوم شهریور 93.

[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 0:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خودکار کشیدن روی صورت!

بابایی سلام .دیروز که ازسرکار برگشتم خونه با یه صحنه خیلی بانمک روبرو شدم. دیدم دختربابایی با خودکار صورتو دست و پاهاشو خط خطی کرده! به پاس این حرکت شایستت (1) یه تاب خوشگل برات خریدیم عزیزم...امروزم سوارش شدیو مامانی میگه اولش یه کم می ترسیدی...خودتو به جلو هول میدادی میگه...امروزم که از سر کار اومدم دیدم یه شلوار پارچه ای گشاد پوشیدی عین ساموراییا....بعدم تا منو دیدی گفتی : دردر..(یعنی بریم بیرون) منم هی بهت گفتم بابایی بیرون گرمه...راستی بابایی یادم رفته بهت بگم..آب بازیو خیلی دوس داری...چند دفعست که با مامانی و شما، سه تایی باهم میریم حموم! وقتی آب میریزیم روسرت که کفارو بشوریم گریه میکنی...دیگه برات بگم.........همه میگن خیلی باهوشی خاله ثریا میگه دانشمند میشه ریحانه...انشاا...همه چیزو زود یاد میگیری...آفرین...

خوابیدی الان..پیش عروسکت.خوابابی نازببینی کوچولوی بابایی...

[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 2:04 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
هییییییییییس، خوابه!

ریحانه ای سلام. فکر کنم دیشب درمورد این موضوع برات نوشتم...یادم نیس..باز برات میگم...جیغ میزنی بعضی وقتا و میگی : هیییییییییییس، خوابه!..... کی خوابه بابایی؟ گربه چاقه؟!..راستی این بلاگم قبلا آماده کرده بودم...نمیدونم شاید تو پستای قبلی باشه.باز برات میذارم:

سلام ریحانه. امشب، شب عید فطره. شبیه که فهمیدیم تورو داریم.2 سال پیشتر بود. حالا تو کلللللللللییی قد کشیدی و موهات داره میره تو چشات!...امشب مامانی بردت حموم که تمیز باشیو آخه فردا میخواییم به امیدخدا بریم تهران. مامان و بابا بزرگ وعمه همه منتظر دیدنتن...راستی چندروزه سرتو میذاری رو زمینو سر میخوری..موهات خراب میشه عزیزم...بعدشم سجاده که پهن میشه توهم رکوع میکنی...آفرین دختر مومنم...مامانی داره میخوابونتت..خوابوندنت خیلی کار سختیه. پروژه سنگینیه!..

ماشین بیرونه..برم بیارم تو حیاط یه دفعه آقا دزده نبرتش!

بای بای

....

رختشویی داره لباسارو میشوره و مامانیم دندوناشو! منم کم کم پاشم برم آماده شم برا خواب. صبح باید برم سرکار.

راحت بخوابیی عزیزکم..

 

[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 2:04 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خوابه! بعدشم هفی میکنی و میخندی!

سلام بابایی.خوابیدی الان. اخه ساعت 5 دقیقه به 2 بامداده 20 مرداده. امروز چندبار گفتی: خوابه  خوابه!...اینم مامانی بهت یادداده بودو به من و مامان تکرارش میکردی. بعدشم چندروزه که سرتو میکنی تو شیکم ما و هفیمون میکنی! بعدم میخندی!  توپو میگیرم دستم و بهت میگم : سریع باش! بعدم توپو میندازم هوا که بگیری....کلی میخندی شیرین بابا و مامان.....بوس بوس...راحت بخواب.

[ يکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 1:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پیاده روی در پیاده رو!

ریحانه ایی سلام. امشب رفتیم بستنی آووکادو تو خیابون کاشانی و دوتا بستنی سنتی خوردیم.کاغذ دیواری سبز با کولر گازی و یک محیط دلچسب. یه سس بستنی گذاشته بود 60 هزارتومن!..گفت آووکادو از مکزیک میادو 10 15 روزه که وارد نشده. بعد اینکه خوردیم رفتیم تو پیاده رو و شما تندتند میدوییدی و به کرکره مغازه ها دست میزدیو به سنگفرش پیاده رو! خلاصه یه جوری سوار ماشینت کردیم با مامان جانی. از کفشای قرمزتم خیلی خوشت میاد. هی میگی پا...پا....یعنی کفشات! راستی دوسه روزه که گوی موبایل lg l70  خریدم. شاید تا موقعی که این بلاگو بخونی گوشیای خیلی عجیب تری اومده باشه بازار....الان خوابیدیو مامانی هم رفته حموم....ساعت 3 بامداد جمعه 17 مرداده....راحت بخوابی بابایی..شبت بخیر.

[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 2:59 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه خسته شده، اخه تازه از سفر تهران برگشته!

سلام ریحانه جان. الان ساعت 4:30 بامداد جمعه 10 مرداد 93 هستش و شما حدود یک ساعت که با ماشین از تهران خونه مامان بابا بزرگت اومدی خونه. دوروز اونجا بودیم. اولش که رفتی باهاشون غریبی کردی یه کم...بعدش کم کم خوب شد...تو مسیرم که برمیگشتیم مامانی تقریبا خوابیده بود کف ماشین (!) تا شما راحت بخوابی....تهرانم بابا و مامان بزرگ هی میگفتن چقد دستو دلبازه ریحانه..آخه اسباب بازیا موبایل یا هرچیکه دستت میومدو بهشون میدادی...راستی، زیارتم رفتی. زیارت شاه عبدالعظیم. قبول باشه. ...مامان بزرگم جلو موهاتو کوتاه کرد...آخه میرفت تو چشات نوک موهات...شهرری هم با بچه ها میخواستی بازی کنی....دست و دلباز...یه گوشی موبایل اسباب بازی با یه توپ چراغدارم برات خریدیم. میزنیش زمین روشن میشه.ماشاالله خودت هی میخواستی اینور اونور بری. پر جنب و جوش. ....راستی دندون هشتمتم نیش زده..مبارکه...چندتا کلمه جدید از دایره لغاتت :

آبا : حموم رفتن.

آبا ( دوباره!) : وقتی شیر آب بسته باشه و تشنت باشه!

اذونم دادند...برم یه دوش بگیرم و بعدش لالا !...راحت بخوابی عزیزم.

[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 4:50 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین کفشت و اولین راه رفتنت در بیرون از خانه! بوس کردن مامان و بابا و 1و2و3!!! و پیتزا!

سلام عزیزم. بالاخرههههه پنجشنبه 93/5/1 اولین کفش عمرتو خریدیم.  مغازه پاکوچولو خ کاشانی یزد. قرمز رنگ با پاپیون قرمز. فرداش هم رفتیم امامزاده سیدجعفر و اولین قدماتو اونجا تبرک کردی. عکسو فیلمم گرفتیم. تازگیا وقتی بهت میگیم : ریحانه مامان ( یا بابا) رو ببوس یه بوس کوچولو و ناز خوشگل میکنی.  راستی چندروزه که باهات غذا درست میکنیم!! چه جوری؟؟ اینجوری : طرز تهیه پیتزا. اول خمیرمونو خوب ورزش میدیم ( تورو رو تخت یا زمین ورز میدم!) بعدم با انگشتام رو بدنتو دون دون میکنم.عین اینکه میخوام نون بپزم. بعدم میذارمت تو فر...(میدمت بغل مامانی) اینجوری خمیرمون حاضر میشه!!...باقی موادشم آماده میکنیم....ریحانه تصمیم گرفتیم چندروز تعطیلی عیدفطرو بریم تهران خونه مامان و بابا بزرگت...با ماشین...برم بخوابم الان..ساعت 2:30 ..فردا باید برم سرکار...بوسی بوس..

[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 2:38 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین حضورت در شب قدر..

السلام علیک یا امیرالمومنین، یا علی ابن ابی طالب

سلام. امشب برای اولین باری که تو این دنیا اومدی، رفتی مسجد عون و جعفر، برای احیای شب قدر. مامانی میگه اولش آروم نشسته بودی، بعدش فعالیتاتو آغاز کزدی! حواست به اینور و اونور بوده و عروسکتو میدادی به بچه ها، بچه ها هم میگفتن چه بچه قشنگی! یه کمم شله زرد خوردی، مامانی هم نیم ساعت آخر تورو بغل کرده و راه برده که به کسی نخوری. از زیر پرده مردونه زنونه هم میخواستی رد بشی ببینی چه خبراست!.. ساعت 3:30 رسیدیم خونه و خوابیدی...الانم خوابی...من و مامانی هم کم کم بیاییم پیشت بخوابیم. ساعت 5 صبح شنبه 28 تیرماهه. بابایی هم نمیره سرکار. خونه لالاییه!

بوسی

[ شنبه 28 تير 1393 ] [ 4:57 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزهای راه رفتن تو

ریحانه ای سلام...مامانی داره میخوابونتت. آخه ساعت 20 دقیقه به 3 شبه جمعه 27 تیرماه 93 هستش...این روزا خیلی کمتر چاردست و پا میری و بیشتر رو پاهات راه میری...دلمون برای اون روزات داره تنگ میشه...امروز مامانی رفته بود حموم و من تو کلی باهم بازی کردیم. یه تیکه یونولیت (!) تو دهنت بود و من بهت میگفتم : چی خوردی؟ تو هم غش غش میخندیدی...شبی هم بغلت کردم و رودستام بالا پایینت میبردم و مامانی میگفت مواظب باش. مگه قطار وحشته!..رو صندلی کامپیوتر خیلی دوست داری بشینی و تایپ کنی...راستی یکی ز نمراتمم زدن : زبان تخصصی 16/67 . خوبه بابا؟. هنوز یکی دیگش مونده اعلام کنن...راحت بخوابی بابایی...شبت بخیر.

[ جمعه 27 تير 1393 ] [ 2:45 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه و عشق به جهان! واولین پیاده روی با مامان جانی.

سلام ریحانه جان. خوبی عزیزم؟ هرروز داری بزرگتر میشی و کارات جالبتر...اینکه همه چیو دوست داری و بغل میکنی..مثل عروسک..پنکه!..چندروزه که ماه رمضونم شروع شده...توهم قرآن میخونی...آواز درمیاری ازخود..امروزم به گفته مامان جانی دست شمارو گرفته و باهم قدم زدین دوتایی! به به.....راستی غذا دادن بهتم خیلی سخته! ...

بوس بوس

[ شنبه 21 تير 1393 ] [ 17:57 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شروع به سلام کردن !

سلام ریحانه جان. امروز روز سوم ماه  مبارک رمضانه. صبح ساعت 7 میرم تاااااااااااااا 4..امسال ساعتارو کم نکردن.  از دیشب میگی : س   ( بافتحه)   !  اگه گفته یعنی چی؟؟    ...... یعنی سلام! امروزم که خونه اومدم از سرکار گفتی س س س !...چندتا نکته دیگه هم هست که شاید تو بلاگ های قبلی نوشته باشم، ولی باز میگی برات عزیزم :

ایستادن سرپا ساعت 21:10 شب 29/3/93..چندقدم برداشتی..اشک شوق برامون داشت...جالب اینکه صبحش مامانی رات پاپوش دوخت و پات کرد و شما هم شبش راه رفتی!..

تازگی ها خودت برا غذاخوردن قاشق دست گیری....پا پا میگی و دوست داری رو صندلی کامپیوتر بشینی....

خودت رو تشک می خوابی و میخوای پوشکت عوض بشه....

خودت میخوابی و میگی : شی شی....یعنی که شیر میخوای...

با تلفن هم زیاد حرف میزنی....ا ا ا میگی ( بافتحه بخون!)..

بازم برات خواهیم نوشت عزیزم....بوس بوس

[ سه شنبه 10 تير 1393 ] [ 17:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دنیای کارهای جدیدت!+بیشترین قدم های رفته تا امروز!

سلام ریحانه جان. بالاخره امتحانام تموم شد و امشبم ایران از جام جهانی حذف شد. 3-1 برابر بوسنی شکست خوردیم.بگذریم...کارهای جدیدت خیلی زیاد شده.امروزم با دست زدنای من و مامانی ( البته خودتم به پوشکت دست میزدی و خوشحال بودی!) حدود 10 قدمی راه رفتی که تا امروز بیشترینش بوده. صبحی هم مامانی میگه ظاهرا داشتی ماست میخوردی و با دستمال کاغذی هم خیلی باکلاس دست و دهنتو تمیز کردی! ...کلا بابایی خیلی باکلاسی..عین مامان بابات..! خودت میخوابی مثلا که پوشکتو عوض کنه مامانی....بغل میکنی، بوس میکنی...درضمن امروز با دستمال تو گردگیری هم به مامان کمک کردی!...

بوس بوس بابایی...ی

[ پنجشنبه 5 تير 1393 ] [ 2:28 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شی شی پاپا..آ آ...کاکا...!

سلام دخترم الان ساعت 2:15 بامداد یکشنبه 25 خرداد 93. یک ربع دیگه بازی جام جانی انگلیس و ایتالیا شروع میشه...یکی دوهفتست که درگیر امتحانای پایان ترم کارشناسی ارشدم. اولیشو خوبدادم. یکشنبه هفته بعد باید زبان تخصصی بدم....و امااااااااا...

چکیده ای از کلمات قصار حضرتعالی : !

شی شی : شیر مامانی

پاپا : میخوای بری بالای صندلی کامپیوتر

کاکا : نی نی

آ آ : آب می خوای

 ا ( با فتحه) : آیفون در بازکن رو میخوای بدی دستم..

امشب هم رفتی دوجا فلافل تست کردیم..یکیش خیابون قیام و بعدیش ابتدای خیابون چمران. فلافل مشت..البته شلوغ بود..مامانی هم چندروزه پاپوش دوختن رو شروع کرده. 4 تا خوشگلشم اماده کرده. تو نی نی سایت ک گذاشته همه پسندیدن...ان شاا... بونیم بابایی اینکارو صنعتیش کنیم. اسمشم مامانی گذاشته : نی نی پا. ...فعلا بوسی....

[ يکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 2:25 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عشق به بابا. بی شلوار رو تخت!. حضور گربه ای بنام نفله! بوس بوس بازی با علوسک!

سلام دختر عزیزم. چندتاواقعه جالب که باید برات بگم :

93/2/7  : اولین باری که نشستی رو صندلی توالت و دستشویی کردی.

93/3/7  : صبحی از خواب پاشدی و گفتی بابا بابا....دیدی بابایی نیست به مامانی اشاره کردی که به موبایل بابا زنگ بزن!

93/3/9  : ساعت 2 بامداد جمعه بود که از فرط خستگی تنبون برهنه! رفتی سرجات که بخوابی! صبحشم با انگشتت قفل موبایل مامانی رو باز کردی. قفل اندروید. راستی ساعت فنتزی رو هم که حدود یک ماه قبل سفارش داده بودیم من و مامانی درستش کردیم. حدود 67 تومن شد با هزینه پستش از همدان. خیلی خوشگله. آینه اییه. یه پیشی هم به اسم نفله ( چون لاغره!) باهامون دوست شده. میاریمت جلو پنجره که نفله رو ببینی..خوشت میاد آخه.

93/3/10  : مامانی میگه صبحی با عروسکت خوابیده بودی( این عروسک واسه بچگیای مامان بوده) و توخواب گریه کردیو اونو بغل کردی و نازنازش کردیو بوسش کردیو دوباره بغلش کردی. امروزم با المیرا نوه همسایه مامان بزرگ کلی روبوسیو بازی کردی. المیرا هم گفته مامان این کاکا رو ببریم براخودمون!...منم رفتم سلمونی. برم حموم. درسم باید بخونم.امتحانا نزدیکه...پرینت کارت ورود به جلسه هم گرفتم....دعام کن بابایی....بوسی.

 

 

 

 

[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 23:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین بوسیدن و نازناز کردن ریحانه جانی! و صدا کردن قمری های حیاط!

سلااااااااااااام ریحانه ای. امشب بابایی چون رفته بودیم مجتمع ستاره و قبلش قطره سانستول خورده بودی وقتی رسیدیم خونه کلی گرسنه ات بود. یه عالمه آبگوشت خوردی. وقتی شامت تموم شد سرپا پیش مامانی وایسادیو مامانیو بو کردیو لپتو چسبوندی بهشو ماچش کردی! البته زیاد صدا نداشتا...! بعدم مامانیو نازناز کردی و گفتی نا نا نا....!...این اتفاقای قشنگ ساعت 00:30 بامداد یکشنبه 93/3/4بوده...امروز صبحم مامانی میگه وقتی ازخواب بیدار شدی با دستات داشتی به حیاط اشاره میکردی.مامانی فکر کرده که داری به پیشی اشاره میکنی بعد دیدیه نه : دوتا دونه قمری هستند! علاقه زیادی هم بابایی به پیشیا و کلا حیوونا و طبیعت داری....کتابم که دستت میگیری زودی لاشو وامیکنی که بخونی...ماشاا... دختر باهوشم...امیدوارم روزی یک المپیادی برای کشورت باشی...

داری شی شی میخوری...الان رفتم رو تخت منم نا نا کردیو بوس کردی!....راستی هر مغازه ای که میریم مانکن داره میگی : کا کا کا..اینم از مادر بزرگت یاد گرفتی  عزیزم!.. بابایی راستی دوسه روزه که بیشتر وایمیستی...من و مامانی هم دست میزنیم و میگیم : وایساده خانوم وایساده ریحانه خانوم وایساده...!

بوسی

[ يکشنبه 4 خرداد 1393 ] [ 1:02 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
گل محمدی

سلام عزیزم. امروز رفته بودیم خونه مامان بزرگ. کلی فامیلا اومده بودند. از آبشاهی. بهت گفتن : خانوم تهرونی، عسل بانو...!  برات یه سینی گل محمدی هم آوردن که بذاریمت زیر اون که به گل حساسیت نداشته باشی...دوسه روزه که بلند جیغ میزنی! از مراحل رشدته خب...دیروز محل آزمون پایان ترمو هم انتخاب کردم. یزد.....خیلی دوس داری بغل مامان بزرگت باشی...مامان بزرگم خب دستش درد میکنه...

خوابی الان پیش مامانی...بوس بوس. 1:35 بامداد یکشنبه 28 اردیبهشت.

[ يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 ] [ 1:37 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز بهشتی

سلام ریحانه جان. امروز جمعه بود و کمی هوا ابری. ساعت 6 عصر بود که رفتیم خوراشه. فکر کنم قبلا هم نوشتم برات...روستای قشنگیه..بعدش رفتیم تو یه کوچه قدیمیش. برگهای انارش بارون خورده و شاداب بودند... تو هم چارقد سرت بود و به قول مامانی انگار که از بهشت اومده بودی..رفتیم جلوی یه خونه قدیمی که سکو داشت نشستیم...هوای خنک بارون خورده روح آدمو تازه میکرد...بعدش حرکت کردیم رفتیم تا رسیدیم به به درخت توت کهنسال که پاش نهر آبی رد میشد. آخ که چه باصفا بود....قرار شد ایندفعه برای بساط پهن کردن اینجا بریم...راستی امروز برای اولین بار در حین اینکه سرپا وایساده بوده صندلی توالتتو هم با دستت گردوندی!....الان خوابیدی...ساعت 1:30 بامداده...راحت بخوابی عزیزکم...

[ شنبه 27 ارديبهشت 1393 ] [ 1:26 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولدت مبارک گل پونه! با کمی تاخیر...

سلام ریحانه جان. ببخش بابایی . فرصت نشد روز یازدهم اردیبهشت تولدتو تبریک بگیم من و مامانی...بله...تولد یک سالگیت...تدارک جشن برات دیدیمو از پیش زمینه hello kitty استفاده کردیم . توی عکسها هم واضحه...چندروزه که بهت قطره sanostol میدیم. حدود 30 ثانیه خودت وایمیستی...دیگه...دور میز میگردی سرپا...به پیشی ها با دستت اشاره میکنی که : توتو بیا...( توتو به یزدی یعنی پیشی!..اینم مامان بزرگت گفتن بهت)....فقط الان واسمون غذاخوردنت مهم شده..خامه، بستنی..خلاصه چیزای چرب و پرمحتوا میدیم بهت...ماشالله خیلی فرزی بابایی...الان مامانی داره میخوابوندت...برم منم بخوابم تا شما تو آرامش بخوابی...

[ دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 ] [ 1:44 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اسب چهاردندونی و قهر!!

سلام عزیزم.چندروزه نرسیدم تا برات بنویسم. روز 93/1/28 کشف کردیم 4 تا دندون داری! همین شب از مجتمع ستاره دو تا حلقه من و مامانی خریدیم واسه خودمون. ساعت 11 که شد سیستم های بانکی ازکارافتادن و خلاصه 20 دقیقه معطل شدیم تا شبکه باز شد. آخه با کارت بانکی میخواستیم پول حلقه ها رو بدیم. 1/29 هم برات یه اسب خوشگل خریدیم. 40 تومن. اولش ترسیدی ولی 1/30 عادت کردی بهش..اینم کادو تولدت بود که مامان و بابابزرگت بهت دادند. دیشب یعنی 2/5 موقع شیر خوردن سینه مامانیو با 4 تا دندونات گاز گرفتی که مامانی هم آروم صورتتو کشیده بود اونور. شما هم قهر کردی!! کلی کارمون بود تا شمارو راضی کنیم.! دختر نازنازی بابا مامانی دیگه!  امشبم 2/6 خاله فاطمه ات باوموده بودند. اولش غریبی میکردی باهاشون. بعد دیگه رفتی بغل آقا مجید شوهرخالت. کلی باهات بازی کردند....الان داری شیر میخوری تابخوابی. منم خیلی خستم.امروز کلی کار کردیم. باغچه رو هم بیل زدم علفا و خاراشو کندم. برم شام که همبرگر بی مزه ارویی هستو بخورم!! ساعت 1:30 بامداد شنبست..صبحم باید برم سرکار....بوس بوس بابایی...خوابای خوشگل ببینی..راستی چندروزه میگی دوبور دوبور..ماهم اسم یه گربه که بدنش میلقه رو گذاشتیم دوبور دوبور! بهش میاد این اسم!! خیلی باحاله...بای بای.

[ شنبه 6 ارديبهشت 1393 ] [ 1:37 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بچسب به بابایی!

سلام عزیزدلم. چندوقته که میریم همبرگری حضرتی کنار امامزاده سیدجعفر، خوشمزست. ( تو دلت نگی چقد مامان بابام اهل فست فودن!) دیشب یعنی یکشنبه 93/1/24 باز رفتیم اونجا. ایندفعه باشما رفتم تو مغازه. همینکه رفتیم تو، چسبیدی به بغلم. سفت و محکم! اونجا بود که دیدم  چقد  باباییتو به عنوان پایگاهت میدونی. پایگاهی میون همه غریبی ها و مشکلات....خوشبخت بشی دخترم..

[ سه شنبه 26 فروردين 1393 ] [ 0:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
نقش خاطره ها

سلام عزیزدلم. سه شنبه 93/1/19  خودت پیچ رادیوی ماشین رو زیاد کردی. پاشدی دم تلویزیون و به صفحه اش دست زدی. مامانی جلوت تخم مرغ آب پزو فوت میکرد تا بخوری، شما هم فوت فوتک میکردی!  امروز پنج شنبه هم نزدیکای ساعت  12:50 بامداد مامانی دندون کوچولوی بالاییتو کشف کرد! زنگ زدیم به مامان بابا بزرگت تهرانم گفتیم. کلی خوشحال شدند. راستی، خیلی باحیایی بابا...چونکه بغل هیچ مردی نمیری، جز من. خوشبخت باشی دخترم. الانم مامانی داره شیرت میده تا بخوابی. منم همبرگر سرخ کردمو منتظرم تا مامانی بیاد باهم شام بخوریم. تن ماهی هم داره گرم میشه رو گاز...راحت بخوابی بابایی...

[ پنجشنبه 21 فروردين 1393 ] [ 1:23 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلامی به تازگی بهار

سلام ریحانه جان. امروز بعدازیک هفته و اندی که از تهران برگشتیم وقت کردم بیام وبلاگ. یه هفته تهران بودی : برای اولین بار بستنی خوردی اولین بار رفتی لواسون خونه عمو افشین اولین بار رفتی پارک جمشیدیه اولین بار رفتی دربند..از زیر در انگشتای مامان و بابابزرگو میگرفتی..البته تا آخرکار بغل بابابزرگ نرفتی!! ولی با عمه نوشینو و مامان بزرگ کلی عیاق شدی...اولین بارم یه کشف جالب کردی. اینکه جغجغه ات سوتم میزنه!! آخه بهش فوت کردی و صداشو درآوردی..اونجا من و مامان کلی رونی خوردیم! ( منظور همان آبمیوه رانیه که ما میگیم رونی!) بعدشم هی میگفتیم : امروز که ما رونی نخوردیم! امشبم باباییو دعوا کردی. آخه میخواستی نون خشک بذاری دهنت من نذاشتم بعد داد زدیو دعوام کردی! آخی... بعدش بغلت کردم. راستی کلیپتم خیلی میبینیم. خودتم میشینی پا تلویزیون انگار که میفهمی خودتی. چون خوشت میاد...خیلی خوب بابایی...برم منم بخوابم که شما هم راحت بتونین بخوابین. آخه ساعت 1 بامداد پنج شنبه 14 فروردینه. راستی امروزم اولین سیزده بدری بود که میدیدی. عکسو فیلمم گرفتیم....بوس بوس عزیزکم.

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 1:07 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
باباو مامان خسته نباشن، ریحانه جان سلامت باشه!

بالاخره اومدم وبلاگت. سلام. بعد از چندین روز پرتلاش برای درست کردن گیفت نوروزیت، الان جمعه ساعت 17:25 فرصت کردم بیام. شما هم تو بغل مامانی داری شی شی میخوری. دوسه روزه از رو روروکت میخوای دولاشی پایین. خیلی خطریه. باید مراقبت باشیم. دیروز رفتیم خ فرخی، مغازه سالومه که جعبه کادویی میفروشه، جعبه گیفتو خریدیم. هرچیم دنبال پاکت برای کارت پستالت بودیم پیدا نشد که نشد. بالاخره از سالومه کاغذ کادویی نخودی رنگ طرحدار که یه کم ضخیم هم هست خریدیم تا خودمون پاکت درست کنیم. دیروزم لیوانی که عکس تو روش بوده رو تحویل گرفتم.خیلی ناز شد. 9 تومن حساب کرد. 3 تا گرفتم. تقویمو کارت پستالتم از چاپ دیجیتال معراج که چهارراه باهنره گرفتم.  یه نمونه از این کارارو برا خودومون نگه میداریم عزیزم تا وقتی بزرگ شدی خودتم ببینی. امروزم خانومیکه دوست مامانته و گفته جاکلیدی رو درست میکنه قول آماده شدن داده. ساعت 6. زنگ بزنه بریم اونم بگیریمش...از همه اینا مهمتر کلیپی که مامانی زحمتشو کشیده. حدود 300 تا عکسو به همراه آهنگ مونتاژ کرده. واقعا یادگاری خوشگلی شده..قدر مامانیو خیییییییییییلی بدونیا.....آفرین دختر نازم...مطلب مهم دیگه ای به نظرم نمیاد که اینجا بنویشم..راستی شنبه هم باید برم تیپاکس جعبه گیفتو برا مامان و بابابزرگ و عمه جونت بفرستم..تا قبل عید که جمعست دستشون برسه. سال تحویل حدود ساعت 20: خوردهاییه...پنج شنبه. پیشاپیش عیدو بهت تبریک میگم عزیز دلم...قوچ قوچ قوچ...امسال اولین عیدیه که پیش سفره هفت سینی...راستی...یه خبر بد : مچ مچ ماهیمون دوسه شب پیش مرد......دشتم ختم واقعمو میخوندم حدود ساعت 2 نصفه شب که یهو دیدم مچ مچ داره بالا پایین میپره...خلاصه درد سرت ندم....مچ مچ تو دستام جون داد....خیلییی گریه کردم..بعدم تو باغچه دفنش کردم...مامانی هم بیدار شد اومن فهمیدو گریه کرد..ازپارسال باهامون بود...شریک غمو شادیامون بود...با مامانی گفتیم دیگه ماهی نمیخریمو همیشه یاد مچ مچ باهامون خواهد موند...خب دیگه، ریحانه ای من. کلیپتم حاضر شده.دارم میریزم رو دی وی دی. برای تست....فعلا بای عزیزم...بوس بوس بوس..

[ جمعه 23 اسفند 1392 ] [ 17:45 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز پرتقال خونی!

وایو وایو وای! آخ آخ! سلام ریحانه. بابایی امروز داشتی با کاغذ بازی میکردی که دستتو بریدی و خون از انگشت کوشولوت اومده بوده....امروزم اولین پرتقال عمرتو خوردی. آخه دیگه رفتی تو 11 ماه و دیگه همه میوه ای میتونی بخوری. عکسای آتلیه هم که باید چاپ بشن رو اتخاب کردیم...همشون ناز شدن. ..داریم گیفتای عیدتو حاضر میکنیم. خونه هم کلی بهم ریختس. کی بهم ریختهههههههههه؟؟؟؟!!!! .

بوس.

[ چهارشنبه 14 اسفند 1392 ] [ 22:21 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین عکس آتلیه ریحانه خانم.

عزیزدلم سلام. امروز اولین روزی بود تو عمرت که آتلیه عکس انداختی.از ساعت 13:45 تاااااااا 17. در صحنه های مختلف ازت عکس انداختیم. من و مامانی هم انقد ادا و سروصدا درآوردیم تا شما بخندی تا عکست قشنگتر بشه.  آقای عکاس با خانومش بودند. به باباییت گفتن : ریحانه خانم گریه نکن ایشالا خدا باباییتو شفا میده!! یا مثلا انقد بالا پایین پریدم که آقا عکاس گفت عکسای باباییو به کل شهر بلوتوث میکنیم !! راستش اول فکر میکردیم غریبی کنی ولی اصلا غریبی نکردی هیچ بلکه با دخترشون هم که اسمش آوین بود کلی بازی کردی. اون انگشت میکرده تو دهنت تو هم انگشت میکردی تو چشش!!  یتو کی از عکسا خواستم با یه گوسفند گنده بخندونمت که ترسیدی و کلی گریه کردی! آخر کاری هم خواستیم عکس سه نفری بندازیم که دیگه چون خسته شده بودی نذاشتی و گریه کردی. در کل 24 تا عکس خوب انداختیم که سفارش 15 تاشو دادیم برامون چاپ کنن. امروزم 10 ماهگیت تموم شد و رفففففففففتی تو 11 ماه.   دو روز پیشترم که مامان بزرگ پیشت بوده باهم رفته بودین دم در خونمون و همین که گربه رو دیده بودی بهش اشاره کرده بودی. مثل اینکه علاقه به پیشیا درما ارثیه! ..

خبر مهم دیگی ای نیست جز بور بور کردنت الان!! ..برم کمک مامانی کنم که آرومت کنیم...ساعت 22:30 یکشنبه 11 اسفند ماهه...

[ يکشنبه 11 اسفند 1392 ] [ 22:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مهندسی ریحانه خانم!

سلام عزیز دلم. امروز که مامان بزرگ جلو روت بارادیو بازی میکرده شما هم داشتی با رادیو کارمیکردی و حتی دررادیو روهم بازکردی! منم رفته بودم تا براماشینمون لاستیک نوبخرمو یک جفت لاستیک کره ای خریدم بااجرتش شد 305 هزارتومان. پدرزن همکارم بود. راستی مامان و بابابزرگت توتهران خیلی از صدای دقان دقانت خوششون اومده! هروقت زنگ میزنم میگن صداتو براشون بذارم...منم امروز نمره درس تشریحیم اومد روسایت. 17.14 . خوبه بابایی؟ درس مدیریت تحول...مامانی الان داره میخوابونتت. آخه ساعت 1 بامداده چهارشنبست!

راحت بخوابی عزیزکم...بوسبوسبوس

[ چهارشنبه 7 اسفند 1392 ] [ 0:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دقان دقان دقان دقان!!

سلام عزیز دلم. الان دوسه روزه که یه جمله جدید یاد گرفتی میگی. به قول مامان بزرگت اینو ترکی میگی! : دقن دقان دقان..! ( د + کسره)..با موبایل هم صداتو ضبط کردیم.. دیشب صداتو واسه مامان و بابا بزرگو عمه تو تهران پخش کردیم. کلی خندیدن. دیشبم چنددست لباس خوشگل برات خریدیم که برای تقویمت و آتلیه لباس خوب داشته باشی...فکر کنم دیگه خواب رفتی....برم پیش بچم بخوابم منم....لالا لالایی.....

[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 1:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خنده های شیرین تو
[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 2:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز جداشدن اززمین..

سلام دختر عزیزم. الان داری خیلی گریه میکنی..چراااا؟؟ تو تختخوابی ....رفتم دیدیمت..مامانی داشت لباساتو عوض میکرد که راحت بخوابی...امروز برای اولین بار توی عمرت پاشدی سرپا (خودت) و میخواستی از تخت بری بالا ! مامانی شکارلحظه کرد و فیلمتم گرفته..من اداره بودم که بهم زنگ زد و گفت این خوشخبریو. منم برگشتنی به خونه یه شاخه گل رز خریدم برات.ناقابل...انشاا... که با این پاهات بری دانشگاه و مدارج بالا و به شمت خوشبختی پر بکشی عزیزم...راحت بخوابی...بوس بوس...

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 1:13 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ماراتن نخوابیدن!

سلام ریحانه ای. امروز بابا تو نخوابیدن رکورد شیکوندی! آخه مامانی گفت که 8 ساعت تمام چشم روهم نذاشته بودی سحرخیزم بودی امروز  آخه ساعت 12 ظهر ازخواب بیدارشدی!! صبحم مامانی عرق بیدمشک خورده بوده، شاید بدین خاطربوده که کلی انرژی داشتی امروز. غذای چندغله غنچه هم خوردی امروز..خلاصه که امروز خیلی توپ بودی! عصری تومسیر رفتن به خونه مامان بزرگ، سبزی پاک کرده خریدیم و مامانی یه شعر خوشگل برات ساخت :

سبزی فروشی رفتم ( 2بار)

سبزی فروشی....سبزی فروشی

سبزی خریدم (2بار)

کوکویی خریدم آشی خریدم

همشو بخورم (2بار)

چه سبزی ایه! ( 2بار)

امروز 5 تا انگشتای دستتو میاوردی بالا هی...مامانی هم هی برات صدا درمیاورد که : گوووووووووووش دهید...یه نکته فقط عرض کنم!!... دیروزم داشتم موقع غذا خوردنت جلوت اسباب بازیتو بالا پایین مینداختم برام دست زدی و به نشانه نامبر وان بودنم انگشت اشارتو آوردی بالا برام! آخ آخ چه نمکدونی هستی بابایی...امروز رفتیم مغازه چهارراه فرهنگیان در مورد چاپ روی نمکدون پرسیدیم گفت رو نمکدون نمیتونه بلکه رو لیوان و کاشی و ...اینا میتونه.مامانی هم شبی رفت تو نت و تلفن چندجاتوتهرانو پیدا کرد تا فردا زنگشون بزنم.

چندروزه که آروم آروم رو چهاردستوپاتم میری بابایی..مامانی فیلمتم گرفته.راستی یه شعر خوشگل دیگه هم مامانی برات میخونه وقتی نشستی:

نشسته گل نشسته.

خوشگل مامان نشسته.

عزیز خانوم نشسته

قربونش بشم نشسته

دست بزنین ددددددددست! دست!

این شعر رو خیلی دوس داری و باعث شد که بیشتروبیشتر بنشینی...

از شیرینکاریات بازم خواهم نوشت برات بابایی...الان تو روروکیت نشستی و جلودر دسشویی منتظر مامانی هستی. ساعت 00:50 بامداد یکشنبست. شام ، مرغ سبدکالای دولت خوردم! به قول مامانی فقط یه رونو یه گردن و یه کم قفسه سینه تو کیسه بسته بندی کرده بودم!..

کم کم دیگه باید بخوابی....خوب بخوابی عزیزکم.

[ يکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 0:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دومین بازی دخترم با خبرای خوب دیگه!

دخترم سلام..امروز یه بازی جدید اختراع کردی! اینکه چیزی رو بندازی و هرهر بخندی! من و مامانی هم اینکارو باهات میکنیم و توهم میخندی...این یعنی اینکه عاشق جاذبه زمین هستی بابایی! دیروزم رفیم خیابون امامزاده برات لباس عروس خریدیم. از شیرینی گل یاس هم بال و عصای فرشته خریدیم که انشاا... تاقبل از عید بری آتلیه برای چندتاعکس خوشگل.مامانی هم سفارش تقویم و جاکلیدی داده تا به عنوان gift نوروزی بدیم به بستگان نزدیک.راستی... امشبم چون مامانی فردا صبح باید بره آزمایش مرغ تنوری خریدیم. دوتارون با سیب زمینی و دوغ شد 21500 تومان. خوشمزست. شما هم خوردی...الان ساعت 1 بامداده و شما داری شیر ( یا به قول مامانی شور: بروزن پوشو یا همون پیشی!!) میخوری.منم زودی میخوام برم حموم و بیام بخوابم تا صبح برم سرکار. فردا پنجشنبت...خوب بخوابی عزیزم..بوس بوس.

[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 1:01 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
انشا...زودی خوب شی!
سلام دخترم دوسه روزه که ناخوشی.خیزمرکزبهداشت شد!آخه بردیمت اونجاواسه قدووزنت که شلوغ بوده ازاونجاواگرفتی.پوستت یه مقدار قرمز دون دون یا به قول مامانی پرت پرت شده که هیدرکسی زین خوردی بهتری خداروشکر.دیروزم رفتیم بیداخوید برف بود.ناهار سالادفصل زین خوردیم باچیپس کچاپ چی توز!چندتاعکسم ازشماوبرفآنداختیم.امروزم فکرکردم کشیکم اشتباهی شبی رفتم اداره دوباره اومدم خونه!فردا شب شنبه کشیکم.الان دارم باموبایل مامانی وبلاگتومینویسم.شماهم پیشم روتخت خوابیدی.شبت بخیرنازدونم..راحت بخوابی عزیزکم.
[ شنبه 19 بهمن 1392 ] [ 0:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
انشا...زودی خوب شی!
سلام دخترم دوسه روزه که ناخوشی.خیزمرکزبهداشت شد!آخه بردیمت اونجاواسه قدووزنت که شلوغ بوده ازاونجاواگرفتی.پوستت یه مقدار قرمز دون دون یا به قول مامانی پرت پرت شده که هیدرکسی زین خوردی بهتری خداروشکر.دیروزم رفتیم بیداخوید برف بود.ناهار سالادفصل زین خوردیم باچیپس کچاپ چی توز!چندتاعکسم ازشماوبرفآنداختیم.امروزم فکرکردم کشیکم اشتباهی شبی رفتم اداره دوباره اومدم خونه!فردا شب شنبه کشیکم.الان دارم باموبایل مامانی وبلاگتومینویسم.شماهم پیشم روتخت خوابیدی.شبت بخیرنازدونم..راحت بخوابی عزیزکم.
[ شنبه 19 بهمن 1392 ] [ 0:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آخ قربون دختر سرماخوردم بشم!

سلام عزیزک بابا.الهی مامان و بابا دورت بگردن..از دیروز حال خوشی نداشتی.امروز بردیمت اورژانس کودکن بیمارستان مجیبیان دکتز گفت سرماخوردی.ویروسی هم هست. برات شربت استامینوفن و دیفن هیدرامین نوشت. امروز یزد 10 سانتی هم برف بارید..حیاطمون پربرف شد. جمعه ای هم رفته بودیم پارک کوهستان. کاسکتم برده بودیم..توش خوابیده بودی و ماهم داشتیم ناهار قرمه سبزی میخوردیم! دیروزم بردیمت بهداشت..وزنت 8.450 بوده...من نرفتم تو، اخه گفتیم یه دفعه چشممون میزنن مردم! مامانی میگه وقتی خانومه داشته دور سرتو اندازه میگرفته داشتی بامتر بازی میکردی! الان ساعت 1:15 بامداد سه شنبستو شماومامانی خوابیدین...امشب یه عالمه گوشت آب پزم خوردی.مامانی گفت یه کم خوش نمک بوده واسه این خوشت امومده بوده! الهی قربونت بشم...انشاا... که زودی خوب میشی دخترکم...راستی بعضی وقتاکه سرکارم مامانی باموبایل زنگم میزنه و گوشی میده دستت. شماهم صدا بابایی رو گوش میدی و جواب میدی! مثل امروز که مامانی میگه وقتی من داشتم باهات حرف میزدم داشتی تو اتاق دنبالم میگشتی! آخ آخ.....قوچ قوچ قوچ قوچ....!!! ( این تیکه کلامم شده چند وقته موقعی که میبینمت بهت میگم بابایی!)

شبت بخیر عزیزم..لالالا لالالیی.....

[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 1:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
هنرهای جدید ریحانه خانوم!

سلام دخترعزیزم...چندروزه که نشد برات بنویسم.پریروز همینکه نوشتنم تموم شد شبکه قطع شد.شانس من! بگذریم.....الان نشستی توبغلم و داری مونیتورو نگاه میکنی.چندروزه که خودت میتونی بشینی روزمین بعدم که ما برات دست میزنیم به ما نگاه میکنی و دست میزنی! شعرشم اینه : نشسته گل نشسته گل جان مامان نشسته...یه کار دیگه هم  که میکنی اینه که وقتی مامانی سرشو برات تکون میده ( چپ به راست) تو هم میخندی و سرتو تکون میدی..برای عید نوروز قصد داریم که یک gift آماده کنیم که دررابطه با شماست، بعدشم به نزدیکان بدیم...مامانی میخواد لباس تور هم برات آماده کنه...خلاصه میخوایم اولین عیدنوروز با توبودنو جشن بگیریم..راستی دیروز با مامانی بردیمت حموم...نشوندیمت رو ابر توی وان کوچولوت..ساکت بودی..فقط موقع لباس پوشیدن یه کم گریه کردی...لبخند..دیروز بابایی شب رفتیم بیرون تااااا ساعت 12 اینا..وقتی برگشتیم خونه دیدیم ای دل غافل! کلید نیاوردیم! زنگ صاحبخونه زدیم گفت مسافرتم.زنگ بابابزرگ زدیم اونا هم خوابیده بودن. اینه که مجبور شدم از دیوار بغلی برم بالا و بپرم تو حیاط تا دروبازکنم! خاطره شد برامون..برم ÷یشت..مامانی داره بهت سوپ میده... بوس بوس

[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 19:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه و اسباب بازیاش!

سلام دخترم.دیروز رفتیم مجتمع ستاره و برات یه حلقه هوش، سی دی ترانه و مکعب رنگی خریدیم. امروزم اولین نمرم اعلام شد : 16 برای مسائل جاری مدیریت. دیروز تو ستاره خیلی با دقت داشتی همه جارو نگاه میکردی.....داشتم از فروشنه یه شرت برا خودم میخریدم که تو مامانی پیش هم بودین و دم در وایساده بودین. بعد شما دستتو برام تکون دادی و گفتی : بابا بابا......یعنی که بیا!! ...راستی خیلی به مامان و بابا وابسته هستی بابایی. تا از پیشت میریم میزنی زیر گریه! ..دیروزم از فروشنده ستاره کاتالوگ مرکز پرورش خلاقیتو گرفتیم که انشاا... برای بارور کردن هوش و ذهنت کاری بکنیم....ساعت 1:15 بامداد پنجشنبست و برم پیشت که بخوابی...مامانی خیلی خستست...خیلی باید قدرشو بدونی....خیلیییییی زحمتتو داره میکشه...خیلی....بوس بوس....

[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 1:33 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بازی با بچه ها!

ریحانه دخترعزیزم سلام. امروز روز عید میلاد حضرت محمد(ص) بود. رفتیم خونه بابابزرگ و ننه و خاله فاطمه ات. اونجا با زهرا و زهره ، دختر خاله هات بازی کردی! اولین باری بود که انقد با بچه ها بازی میکردی.درضمن اولین باری  بودکه رفتی امامزاره سید فتح الدین رضا. امشب ماکارونی درست کردیم و دوتا رشته هم شما خوردی! راستیییییییییییی..... داشتیم بهت آب سیب میدادم که گریه میکردی بعد من و مامانی هی دست و پاهاتو بوس کردیم. بعدش با چشمات یک عشوه ای اومدی که نگو! خیلی بانمک بود. آخ قربون دختر عسلم بشم...الان سوار روروکت هستی (البته ساعت 1 بامداد شنبه است!) داری بوووبوووو میکنی....مممم مممم میگی...بریم بخوابیم. منم خیلی خستم. صبح باید برم سرکار..امروز همه مون خیلی کار کردیم....بوس بوس عزیزکم..

[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 1:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولد باباجانی!

سلام فرشته من. 24 دی ماه روزی بود که بابایی رفت تو 31 سالگی..همراه با شما! کلی هم عکسو فیلم انداختیم.فردا انتخاب واحد شروع میشه.دیروز مامان بزرگ بردنت حموم. میگفت: انگار که لپتو سرخاب ماتیک زدن! بس که سفید و خوشگل بودی...دومین دندونتم که درآوردی...فکرکنم قبلا هم نوشته بودم برات.....دیگه...جونم برات بگه...آهان برات امروز مامان 5 تا انگشتی نمدی سفارش داده. .....الان ساعت 15:50 پنجشنبست....شاید عصری برم باشگاه..اگه مامان بزرگ کاری نداشته باشه و شمارو نگه داره. مامانی هم میخواد بره آرایشگاه.....شما هم خوابیدی الان.....لالا لالایی........

[ پنجشنبه 26 دی 1392 ] [ 15:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات شیرین، همه اینجاست!

مبارکه یه دونه دندونت دخترعزیزم...سلام..دیروز 92/10/19 جشن دندونی برات گرفتیم. کلی عکس انداختیم که انشاا... همشونو خواهی دید...چندتا ذکر خاطره :

1- 92/10/16  وقتی حموم بودی با مامانی و مامان بزرگ هی میگفتی باباااااااااااااا.. آی بابااااااااا !!..این روز برف زیادی در یزد اومد...یه آناناس گنده هم خریده.20 هزار تومان ناقابل!. آخه مامانی ناخوش بود و گفتم اینجوری تقویت بشه تا به شما هم شیر خوب بده.

2- 92/10/17 روزی بود که سال قبلش فهمیدیم بچمون دختره!  جالبه، مگه نه؟

چندروزی هست که مینشونمت پشت گردنمو با دستات رو سرم تنبک میزنی! دیروزم یه شیرین کاری برات کردم که کللللللللللللییی خندیدی! یه چیزو میگیرم دستمو میبرمش بالا و بعدش از دستم میندازم پایینو میگم : ای بابا..این چی بود آخه؟هان؟  !!...شما هم میزنی زیر خنده!

امروزم رفتیم دشتک. تو راه سخویده. برف دشتو چندتا عکس و فیلم گرفتیم. اولین باری بود که توی برف میومدی از ماشین بیرون. مسیر رفتمون هم دو بسته انار میخوش خریدیم. 12 کیلو بود شد 34 هزار تومن....چندروز بود که اشتها به غذا نداشتی...تا اینکه امشب کلی دستشویی کردی...فکرکنم از فردا دیگه اشتها خوب میشه.به امید خدا...الان ساعت 00:30 بامداد شنبه 92/10/21. امتحانامم دیروز تموم شد...آخییییییییییشششش ! ..راحت بخوابی عسلم...بوس بوسس

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 0:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خوش خبری!

دختر عزیزم سلام. امروز مامان بزرگت خبر داد که باباییت عمو شده! ..حالا باید منتظر باشیم تا دختر یا پسرعموت به دنیا بیاد. منم مشغول درس خوندنم..این هفته دوتا امتحان دارم...امروز از سرکار که اومدم تا 8 شب خواب بودم. خسته بودم آخه.الان ساعت2:20 بامداد روز یکشنبست و من دارم درس میخونم.شما و مامانی هم خوابین.....لالا لالایی.......بوس بوس عزیزکم..

[ يکشنبه 15 دی 1392 ] [ 2:25 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آغاز نه ماهگی

ریحانه خانومی آی ریحانه ( به قول مامان بزرگ تهرونیت ریحانه آی ریحانه!) الان دوسه روزی میشه که رفتی توی 9 ماه. امروز که حدود 15 ثانیه نگاه معنی دار به بابایی کردی! داری سعی میکنی که رو زمین  بشینی. به قول مامانیدیگه داره زمینی بودنتم 9 ماهه میشه! 9 ماهم تو شیکم مامانی بودی خب! امروز خیلی خسته بودیم من و مامانی. لحافو رو زمین پهن کردیمو شما رو گذاشتیم بین خودمون. خواب که چه عرض کنم، تو عالم هپروت بودیم! آخه شما داشتی بازی میکردی و با پا و چراغ قوه و اسباب بازی میزدی تو کله مامان و بابا! از اینکه پیش مامان بابا بودی آروم بودی عزیزم...قربونت بشم...داری کم کم کاریای عجیب غریب میکنی. راستی تو وب خوندیم که دخترای متولد اردیبهشت خوش رفتار و علاقمند به موسیقی و ورزش و درس هستندhttp://www.bartarinha.ir/fa/news/22669/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-

الان جلو در دستشویی خوابیدی و  داری گریه میکنی. چون مامانی اونجاست! ...برم درسمو بخونم...چهارشنبه پنج شنبه امتحان دارم.الان 00:45 بامداد شنبست و شما تو بغل من! دارم یه دستی تایپ میکنم و شما هم می جنبی!

بوس بوس

[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 0:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شکارلحظه ناب!

عزیزم سلام. امروز اولین عکسی که توش تقریبا میشه گفت روزمین نشستی رو انداختم! زودی دوربینو آوردمو انداختم. مامانی هم سرما خورده...خوابیدی الان عسلی...بوس بوس...نی نی وبلاگ عکس تا حجم 200Kb رو قبول میکنه. سایز عکست 500 هستش. نتونستم کمترکنم سایزشو. اینه که میذارم فردا مامانی عکسو بذاره برات رو وبلاگ...

[ سه شنبه 10 دی 1392 ] [ 0:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز تقریبا پرماجرا

سلام ریحانه ای. امروز اولین امتحان پایان ترم پیام نورو در رضوانشهر یزد دادم. امتحانش مکانیزه بود. از 14 شدم 10.73. خوبه ؟ درس تحلیل استراتژی های سازمانهای موفق و ناموفق. عصرش خیلی خسته بودم. 3 ساعت خوابیدم. مامانی هم امروز سرماخورده بود. بردیمش دکتر. الان موقع شیردادن ماسک میزنه و شما هم هی با ماسک بازی میکنی! امروزم مامان بزرگ بردنت حموم. کلی تمیز و خوشبو شدی عسلم...بوووووووووس. هرشبم خونه رو گرم میکنم که شما و مامانی راحت بخوابین. دریچه کولرو با فویل گرفتم اینه که اتاق گرمتر میشه. شبا بخاری برقی روشن میکنیم چون اتاق لوله کشی گاز نداره.....قربونت بشم دختری بابایی...الان داری با کیسه نایلون بازی میکنی....آخ آخ...

[ يکشنبه 8 دی 1392 ] [ 23:18 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
دست دست!

دست دست بازم دست! سلام دختر عزیزم. امروز یکی دیگه از هنراتو به منصه ظهور گذاشتی! دودستی دست میزدی و شادی میکردی. یه کاریم که خیلی خوشحالت میکنه اینه که بغل من یا مامانی باشی و از پشت درودیوار برات دالللی بکنیم. غش میری از خنده! سه روز دیگه امتحان پایان ترم دارم. کلی دعام کن بابایی که خوب بدم.الان ساعت 00:15 بامداد پنج شنبستو داری توبغل مامانی شیر میخوری...فکرکنم خوابتم برده باشه...خوابای طلایی ببینی عزیزم.مثل رنگ موهات.بوس. از طرف بابافرشیدی.

[ پنجشنبه 5 دی 1392 ] [ 0:20 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اربعین

سلام دختر عزیزم.امروز اولین اربعین حسینی بود که در کنار ما بودی. ساعت 14:30 بود که رفتیم سمت بیداخوید. چندان برفی نبود. شما هم شیرگرم خوردی و خوابیدی! سرت خیلی عرق کرده بود. مامانی کلاه پشمی صورتی رو هم کرده بود سرتو خلاصه داغ داغ بود سرت! برگشتنی رفتیم خونه مامان بزرگتو ناهار اونجا غذا نذری خوردیم.چندروزه که موقع غذا خوردن به قول معروف خیلی کرکر میکنی! حتما به خاطر دندون درآوردنته..ایشالا که همه دندونات سالم و سفید دربیان...الان سات 1:30 بامداده و ظرفشویی داره ظرفارو میشوره و شما هم پیش مامان جانی داری شیر میخوری...شایدم جفتتون خواب باشین....میرم پیشتون...بوس بوس...راحت بخوابی عزیزم..

[ سه شنبه 3 دی 1392 ] [ 1:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین شب یلدای ریحانه جانی!

سلام عزیزم. امشب، اولین شب یلدایی بود که پیش ما بودی. خیلی مغازه های یزدم گشتم تا لباس هندونه برات پیداکنم، ولی پیدا نشد! تنقلات خریدم. مثل اسنک عربی و فیلیپینی و پاپایا و بادوم زمینی و آجیل و قسمت اول سریال شاهگوش! موضوعش اینه که یه دخترپسر دانشگاهی که دانشجوی برقن عاشق هم میشن و خلاصه.......بابای دختره هم کله پزه ( اکبرعبدی) ...جالبه،نه؟

کلی عکس و فیلم هم ازت انداختیم عزیزم...ایشالا یه روز همشونو میبینی...هی هم به من میگی : اببببببببببببببوووووووووووووووووو ووووا    !!! قربونت بشم...خیلی خستم..امروز کلی واسه شما دنبال لباس بودم....بابارو نازناز کن بخوابه....بوس بوس عزیزم..

[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 23:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یک خاطره نارنجی-پرتقالی!

ساعت 23:30 پنج شنبه مامانی داره میشوره شمارو که آمادتون بکنه واسه خواب! امروز ناهار خواستم عدسی بخورم. بعد بامامانی گفتیم (مامانم میخواست ماکارونی بخوره) نارنج توحیاطو بکنیم آبشوتو عدسی بریزیم. همینکه چیدیم و نصفش کردیم دیدیم به به...پرتقاله! اونم چه پرتقالی...خلاصه که جالب بود...آی قربونت بشم. راستی امروز مامانی لختت کرده بود که لباساتو عوض کنه گفت چون هواسرده بغلت کنم...چقدر نرمی! عین یه پیشی ملوس...قربونت بشم...بوس بوس بوس..

[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 23:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ناراحتی معده خانوادگی!

سلام عزیزجونم. سه روز پیشتر از سوپری شکرانه تو خیابون چمران دوبسته کالباس گرفتم با یه بسته کراکف که یه نوع سوسیسه پنیردار. 3 روزه دسشویی درست نتوستیم بریم!! گلاب به روت بابایی.....بعداز 7 سال ناپرهیزی کردیم و دنبال این چیزارفتیم...توهم امروزتازه شیکمت راه افتاد. امروزم رفتیم فلافل آبادان توخیابون فروغ. سلف سرویسی بود. برام جالب بود. از هرنوع سالادی که میخواستی میتونستی روش بریزی..دونه ای 2 تومن...ولی بامامانی قول دادیم که دیگه اولویت اولمون خونه سازی باشه. باهم گفتیم که زیرزمینو بکنیم اتاق آرامش..جکوزی و اینجورچیزا بذاریم..آرزو که عیب نیست! شایدم تونستیمو ساختیم..الان مامانی داره خوابت میکنه....راستی دهنتو که وامیکنی بخندی خیلی بانمک میشی..بااون یدونه دندون!

قربونت بشم عزیزم...بوس بوس

[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 0:30 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین جدایی ریحانه جانی از مامانی!

سلام دخترم. الان 4 روزه که مامانی از ساعت 16:30 تا 18:30 میره کلاس برنامه نویسی وب در مرکز فناوری اقبال. موقع رفتن به کلاس تو و مامانی و میبرم و بعد که مامانی میره کلاس، من و تو باهم بطوریکه توی کریر خوابوندمت و داری شیشه عقب ماشینو نگاه میکنی میریم خونه مامان بزرگت. یدونه دندونی که درآوردی خیلی بانمکه بابایی. چندتا عکس انداختیم ازش... کم کم هم میخوای خودت بشینی.امروزم یه سایز پوشک بزرگتر بی بی لیدو برات گرفتیم. مبارکت باشه!..مامانی داره باهات بازی میکنه تا کم کم بخوابوندت...ساعت 00:30 بامداد چهارشنبه 92/9/27 ...کارت ورود به جلسه امتحانای پایان ترم اول رو تو سایت دیدم. محل آزمونم رضوانشهر یزده. خیلی دعام کنیا بابایی که نمره های خوب خوب بگیرم...

بوس بوس دختر عزیزم...راحت بخوابی

[ چهارشنبه 27 آذر 1392 ] [ 0:31 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یه تجربه خوشمزه!

سلام بابایی.امشب رفتیم خیابون ملاصدرا که یه پوشاک بچه فروشی بنام سارافون رو ببینیم باهم...داشتیم برمیگشتیم دیدیم یه مغازه نوشته :لیوان! خلاصه رفتم توشو دیدم غذایی که میده تو یه لیوان بزرگه که زیرش نوشیدنیه و روش چند تیکه مرغ و کراکت و اینجور چیزا...از 5500 تومن داشت تاااااااااااا 11000 تومن که دریایی بود. من مکس رو خریدم.7000 تومن....برم پیشت..هی داری میگی ابووووووا..!! رفتم..

[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 23:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات جدید!

سلام ریحانه جان. الان ساعت 00:30 بامداد پنج شنبست و شما خوابیدی و مامانی داره سبزی خرد شده هایی که بابایی خریده بسته بندی میکنه! دیشب اولین شبی بود که پیشت نبودم. کشیک بودم. مامانی گفت کلی اسم بابارو صدا زده بودی...قربونت بشم..دندون سفیدتم تقریبا شده 2 میلیمتر...آخی...2، 3 روزم هست که داری تلاش میکنی خودت بشینی..به پهلو دراز میکشی و دست رو کمرت میذاری! ماشاالله دخترنازم....فقط بابایی ببخش به خاطر قطره دادن بهت..آخی به گریه میوفتی...ولی چاره ای نیست...برای سلامتیت لازمه بخوری....راحت بخوابی بابایی...بوس بوس...راستی کت آبی پشمیم که واسه مجردیم بود و به گفته مامان بزرگت 24 هزارتومن از امام حسین تهران خریده بودم  چندروز پیش دادم به کت دوز افغانی نزدیک خونه بابابزرگت امروز درست کرده بود. 30 تومن گرفت. خوب و اندامی شده! ...بزرگ شدی میبینیش بابا..

[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 0:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز به یادماندنی من و تو و مامان!

سلام ریحانه جان. یه خبر دست اول برات دارم : اولین دندونت رویت شد! خیلی مبارکه.مگه نه؟! مامانی داشت بهت سوپ میداد که گفت یه چیزی داره به قاشق میخوره..بعدکه دید فهمیدیم دندون دخترمونه! ادندون پایینته. امروز روز تولد مامانی هم بود. مرغ بریون و شیرینی خامه ای و کادوی تولدم خریدم. یه شال سبز با گل سر خوشگل که پر داره. برا توهم یه گل سر صورتی خوشگل خریدم که وقتی بزرگ شدی استفاده کنی.. الان تو گهواره ای.مامانی داره خوابت میکنه.ولی داری گریه میکنی..درد دندونت فکر کنم بابایی...الهی که روزی همه دندوناتو به بابا مامانی نشون بدی. اولین نفرم به مامان و بابا بزرگت که تهرانن گفتم. خیلی خوشحال شدن. مامان بزرگت که گفت براش آش دندون بذارین. امروز بهداشتم بردیمت..گفت منحنی رشدت خوبه..دیگه جونم برات بگه....خوابت نبرد تو گهواره..مامانی آوردتت بیرون آروم شدی حالا....بوس بوس عزیز دلم.

[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 0:07 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین شیرداغ درهوای سرد!

سلام ریحانه جانی امروز اولین سفرکوهستانیت در میون برفارو تجربه کردی! سخوید یزد. در بین مسیرم درحالیکه هواسرد بودوداشت برف و بارون ریز میومد شیرمامانیو خوردی. البته دیرهم رفتیم.ساعت 3 بود راه افتادیم. راستی یه قضیه مربوط به من: یه بار که رفته بودیم تهران مامان بزرگت گفت بچه ها تو پیری عصای دست بابا و مامان هستن. منم قوطی پلاستیکی خالی دلسترو برداشتمو انگار که عصا دستمه گفتم : عصا عصا....! دیگه از اون موقع این شد تکه کلام موضوعات مختلف. مثلا عصا و ولخرجی! عصا وکوه رفتن! عصا و خانه سازی! و.....کلی داستانهای دیگه!  منظور ازعصا هم من هستم بابایی!!..الان تو گهواره داری بابا بابا میگی و حرف میزنی.ساعت 9:20 شبه. نیم ساعت پیشم قرعه کشی جام جهانی 2014 برزیل شد و ایران با آرژانتین و نیجریه و بوسنی همگروه شد. به نظرم بتونیم از گروهمون صعود کنیم. راستی وقتی بغلت میکنم انقد محکم صورتو و گردنمو بوس میکنی که نگو! ...بوس بوس دختر خوشگلو نازم. انشاالله دوست دارم بذارمت کلاس ورزشی. مثل بدمینتون...به امید موفقیت های آیندت..بوس.

[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 21:26 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولد7 ماهگیت مبارک!

سلام ریحانه جانییییییییییی...امروز بابایی 7 ماهگیت تموم شدو رفتی 8 ماهگی.مبارکککککککککه

امروز چندتا جا رفتیم : اول که رفتیم میثم آقا خیاط  که کنارمسجد گنبدسبز مغازشه، سه تا کار بردم براش..یکی رفوی شلوارم( داشتم اداره پینگ پنگ بازی میکردم گرفت به لبه میز یه کم سوراخ شد) یکی اندازه کردن کت پشمی آبیم که خییییییییلی خاطره باهاش دارم.اینو وقتی هنوز مجرد بودم با مامانم از میدون امام حسین تهران به قیمت 13 یا 14 هزارتومن خریدیم. دانشگاه و خیلی جاهای دیگه پوشیدمش. یکیم دوختن شلوار از پارچه شلواری که مامان بزرگت بهم هدیه داده بود. آقا میثمم گفت هیچکدومش در تخصصش نیستو برو پیش فلانی که افغانیه. کارش تمیزه. بعدش رفتیم سر زمینمونو دیدیم به به! زمین بغلی دیوار چینی کرده. شما تو ماشین خواب بودی بابا..بعدش رفتیم سمت مسکنای مهر که بریم صفاییه دیدیم به! ساخت مسیرگذر دانه سا رو هم شروع کردن...خلاصه بعدش رفتیم مجتمع خرید آریا و کلی اونجا اطرافتو نگاه کردی...یه کیف سی دی بزی شکل آبی رنگم خریدیم برات.11 هزارتومن. .بعدش رفتیم فست فود گندم دوتا همبرگر خریدیم هرکدوم 6500 تومن..خوشمزه بود. باشما رفتم تو مغازه و خانومه بهت یه جغجغه داد.... وقتی رسیدیم خونه کلی گشنت بود بابا...یه کاسه سوپ خوردی! نوش جونت...الان داشتی گریه میکردی مامانی بهت آب داد..گفت شاید تشنته..منم خیلی خستم..آخه امروز والیبال بودم..الانم میخوام برم حموم..ساعت 1 بامداده....راحت بخوابی جیگریه بابا...راستی امروزم مامان بزرگ بردنت حموم..کلی خوشبو شدی..ماشاالله دختر نازم...بوس بوس...

[ سه شنبه 12 آذر 1392 ] [ 1:08 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ماجرای ن!!

سلام ریحانه بابایی..الان که دارم برات مینویسم مامانی داره بهت سوپتو میده و توهم یه کم داری گریه میکنی...شام مرغ و برنج درست کردم. آخه مامانی حالش خوب نبود و استراحت میکرد..این اولین باری بود که برنج میذاشتم! نمک یادم رفته بود که بریزم! تجربه اولم بود خب...بماند...چندروزه که داری میگی : ن ! ..چی میخوای بگی یعنی.....ن...بزرگ که شدی خودت بهم بگو...اسباب بازیاتم برات تکرار شدن..دیگه برات جذاب نیستن...باید برات جدید بخریم...سوپتو نخوردی بابا...گریه کردی...مامانی بغلت کرده آروم شدی...دیروزم رفتی مجتمع ستاره...کلی داشتی اینورواونورو نگاه میکردی...برا مامانی یه لباس پشمی بلند خریدیم 20 هزارتومن.خیلی میرزید! ...الان مامانی گذاشتت گهواره که بخوابی...هنوز داری گریه میکنی...هیش هیش داره میخونه مامانی که خوابت ببره...راحت بخوابی عسلی...بوس بوس...

[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 23:12 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین های ریحانه خانم!

سلام ریحانه جان..الان خوابیدی.ساعت یک و نیم شبه.امروز اولین باری بود که بردیمت فروشگاه رفاه. اونم مرکزی...داخل که شدیم تو بغل من بودی..یه کم که گذشت شروع کردی به ناآرومی..بعد مامانی بغلت کرد و آروم شدی و از دست ما یاد گرفتی که چطور جنس برداری. بعد هی سمت قفسه ها خم می شدی و جنی میخوستی برداری! دیروزم اولین باری بود که در مراسم پخت حلوا نذری مادروپدربزرگت شرکت میکردی.ازت عکسوفیلمم برداشتم. محبوبه خانم خواهر شوهر خواهرزاده مامانتم (دختر خاله شما!) نذر کرده بوده به اسم تو و نذرش برآورده شده بوده، اینه که دودست لباس خوشگل بهت داده . یکیش یه کلاه سایبون دار فرنگی داره که صبح مامانی که داشت با تلفن حرف میزد کلاهو گذاشتم سرتو آوردمت جلو مامانی.تادید خندش گرفت! بعد تلفن اومد بغلت کرد و از زبون تو به من می گفت: خداحافظ بابایی..دارم میرم خارج برا ادامه تحصیل!! راستی انقد بابایی مامان مامان میکنی که به قول مادربزرگت عمرا بشه شمارو الان بذاریم مهدکودک!

بابا چندروزه فهمیدیم که قراره حدود100 متری زمینمون نیروگاه بسازن! شانسو توروخدا...چطور میشه به نظرت؟..توکل به خدا..

راحت بخوابی بابایی..بوس بوس..

[ شنبه 9 آذر 1392 ] [ 1:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آغاز فعالیت بزرگ!

سلام ریحانه جان..چندروزه که میخوام بنویسم ولی وقت نشد. الان که دارم مینویسم یه کم چاییدم! آخه امروز یزد کلی بارون اومد و منم برای کارآموزی نظارت گاز همراه یه مهندس رفته بودم بالاپشت بوم یه خونه که دودکشارو چک کنیم کلی هواسرد بود...بگذریم...چندروزه که داری رو شیکمت خودتو میکشی..جالبه..نه؟..امروز سه باکس آبمیوه سیب سان استار گرفتم.واسه مامانی.اخه چون به شما شیرمیده، آب سیبشم خوبه راستی..الان رفتم انباری و بخاری برقیو بردم اتاق.آخه سرد بود اتاقو مامانی داشت به شماشیر میداد..راستی بابا چندروزم هست که تختو تشکتو خریدیم.مبارکت باشه...بوس بوس عزیزم..

[ جمعه 1 آذر 1392 ] [ 0:29 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین محرم باتو...

سلام دختر عزیزم.امسال اولین سالیه که تو محرم پیش ماهستی. مامانی برات نذر کرده بود که سالم  دنیا بیای به 72 تابچه شیروکیک بدیم. رفتیم امروز (عاشورا.23 آبان 92 پنجشنبه) گلزار شهدای نعیم آباد و نذرتو ادا کردیم. مامانتو مامان بزرگ رفتن توزیع کردندو من توماشین پیشت موندم. مامان تعریف میکرد که تعزیه خون ها بودند و ازکنار مامانی اسب و شتر رد شده بوده! صبح ساعت 7 صبحم بردیمت مجلس روشضه خونی مرحوم ملک ثابت و تو گهواره علی اصغر خوابوندمت و عکس و فیلمت گرفتم. خداروشکر که گریه نکردی تو اون صدا. معجزه امام حسین. انقد سرتو تکون میدادی که سربندت هی شل میشد. با چندتا از اون شیرای نذری هم ازت عکس انداختیم. دیشب و امروزم یزد بارون اومده...در ضمن مامان نذر کرده بود که لباس طفلان مسلم و دست حضرت عباس هم برات بخریم که اینم ادا کردیم...بابا چندروزه که مولیتی ویتامین و قطره آهن و سوپ رو شروع کردیم...سوپو دوست داری ولی موقع دادن ویتامین و آهن مصیبت داریم! انقد گریه میکنی که نگو! خلاصه با یه مکافاتی به ریحانه خانوم میدیم که بخوره...

راستی امشبم شام غریبان گرفتیم خونمون...سه تا شمع روشن کردیم و برا سلامتیتو خوشبختیت دعاکردیم..

الان تو چرخت نشستی و مامانی داره بهت سوپ میده و میخندی...راستش بعدش من میخوام بهت قطره آهن بدم...خدایا کمک ازتو!!..بوس بوس دختر خوشبوی بابا و مامان..

[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 23:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولد تولد تولدت مبارک!

سلام ریحانه جان..بابا پریروز جشن تولد نیم سالگیتو گرفتیم..با کلی عکس و فیلم..یه کیک خوب گرفتیم برات از شیرینی سرای شیرین...فشفشه دستی با کلاه بوقی هم خریدیم! تا خواستیم مجلسو گرم کنیم گریه ات شروع شد! ماهم تمومش کردیم..چون هوا سرد بود و کاپشنامون تو کمد بود و کلید تو قفل شیکسته بود(!!!) رفتم دنبال کلید ساز ولی نشد که بیاد. تااینکه بابای قهرمانت امروز خودشو لولاهای درو درآوردو درو بیرون آوردو خلاصه ازاین کارا...راستی، تصمیم گرفتیم با مامان که خونمونو دوبلکس بسازیم که ریحانه جونم تو یه خونه شیک بزرگ بشه...دوست داری عزیزدلم؟

قربونت بشم...خوابیدی الان بابایی من...مامانی داره نماز میخونه...بوس بوس..امروزم واکسن 6 ماهگیتم زدیم..بهداشت گفت قطره ویتامین آ-دی ندیمت بجاش قطره آهن با مولتی ویتامین بدیم. فرنی و و غذا هم گفت میتونیم بهت بدیم...گفت منحنی رشدتم عالیه بابایی...راستی امروز با مامان میگفتیم که Reaction time ریحانه خیلی پایینه..منم گفتم دخترمو میذارم کلاس بدمینتون...خوبه بابا؟..الهی که قهرمان بشی..

[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 20:36 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یه خبر خیلی باحال!

سلام ریحانه جان.شبت بخیر بابا.همین الان گهوارتو تکون دادم که بخوابی. مامان داره نخ دندون میکشه و یه کم بوی سوختگی میاد! آخه امشب آبگوشتو گذاشتیم روگاز( باشعله کم) ساعت 7 بود تقریبا، بعد رفتیم خونه مامان بزرگت ساعت 11 اومدم. چه صحنه ای! آبگوشت ته گرفته بود! بابا دیروز بالاخره بعد از شونصد سال!! زمین خریدیم. 122.5 متر، 7*17.5  متری 465 هزارتومن. جاش خوبه و ترقی داره. دیروز بارونم اومد. به اسم مامان کردم زمینو. چون خیلی تاحالا حمت تو و منو کشیده. ...راحت بخوابی بابایی...بوس بوس..

[ چهارشنبه 8 آبان 1392 ] [ 1:44 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه موبایل توکادرنمینویسه واسه این دارم تکه تکه مینویسم.پیش مامان خوابیدی..راحت بخوابی عزیزم..بوس
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:51 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه موبایل توکادرنمینویسه واسه این دارم تکه تکه مینویسم.پیش مامان خوابیدی..راحت بخوابی عزیزم..بوس
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:51 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ازجلوم ردشدوماشینوبه لطف خدا کنترل کردم..به خیرگذشت..خوابیده بودی بابا..این یه هفته کلی باباماماگفتی
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:49 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
گفتی ماما بابا...کلی بامامانی ذوق کردیم.برگشتنی چون خیلی خسته بودم خوابم برد توجاده!یهودیدم یه ماشین
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بابا یه هفتست که ازشمال وتهران برگشتی.شب بود که رفتی پیش دریا.کنارامامزاده فضل محمودآباد پمپ بنزین..
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:45 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
امروزچنذست لباس گرم خریدیم برات و بخاری روشن کردیم
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شب تاریک و خاطره!سلام بابایی این اولین باریه که باموبایل دارم وبلاگ مینویسم.الان ساعت 1بامداد شنبه4آ
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شبتاریک و خاطره نویسی!
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 1:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چیه ریحانه جان...

سلام بابایی...یکی دوساته بدجور داری گریه میکنی..ناهار میگو و ماهی خوشمزه درست کردم..شاید به این خاطر بوده..آخه شیکمت باد کرده بود..قطره نعناتم دادیم...مامانی الان پیشته و داره آرومت میکنه..ساعت 23:15 جمعه 19 مهر...هوا هم خنک شده..اکروز اخبار گفت یزد میخواد بارون بیاد...الان یکم آرومتر شدی...امیدوارم راحت تا صبح بخوابی بابا..

بوس بوس...شبت بخیر

[ جمعه 19 مهر 1392 ] [ 23:25 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بوبوی بابایی!!

سلام دختر نازو ماه تابانم. بابایی یه خبر خیییییییییییلی دست اول :

دو سه روزه که داری مامانو بابارو صدا میزنی: به مامان میگی موممما  به بابا میگی بوبببببا! موقع گفتنشم تف میکنی! البته بیشترم میگی بوببببببا!! یادت باشه مامانی بیشتر زحمتتو میکشه هاااااااااا !!

هی هم دوس داری ریشه فرشو بخوری !! ولت که میکنیم رو فرش 100 تا غلت میزنی و میری طرف دیگه خونه!! خیلی پرانرژی هستی بابا.به مامانی گفتم که بزرگ  شدی بذاریمت کلاس ورزشی که خوب پیشرفت کنی. بدنت قویه بابایی. الان ساعت 20 دقیقه بامداد پنجشنبه 18 مهره و تو خوابی...میرم لباسارو از لباسشویی درآرم..راستی منم چند هفتست که میرم کلاس والیبال.خوب پیشرفت کردم.بهم میگی امیرغفورم!! شبیه بازیکن تیم ملی والیبال!

راحت بخوابی بابایی...بوس

[ پنجشنبه 18 مهر 1392 ] [ 0:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولدت مبارک!

سلام ریحانه جان. شبت بخیر الان ساعت یک و نیم بامداد روز جمعه 12 مهره. ماشالله دختر باهوش و نازم. 5 ماهگیت تموم شد بابا...رفتی تو 6 ماه. آخر این ماه دیگه باید غذاخوردنو برات شروع کنیم. الانشم هلو انجیری-نون و ..... میگیری دستتو دوس داری گازگازیش بکنی! تقریبا هرروزم میبریمت خونه مامان بزرگ که دیگه غریبی نکنی.منم بابا چندروزه که کتابای پیام نورو خریدمو برنامه ریزی کردم برا خوندنشونو انتحان دادن. دعام کنیا..

شبت بخیر بابایی...

[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 2:08 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه بابایی..

سلام بابا جان جان من..الان خوابیدی تو گهوارتو ماشین ظرفشویی دور آخرشه و مامانی تازه از حموم اومده و دستش یه باسلق دادم بخوره! آخه امروز کیک یزدی خریدم با شیرینی خامه ای و آب میوه هلو سن ایچ و 10 تا دونه لوترامیکس ( مخلوط آجیل و میوه ساخت مشهد) با دونوع سیب و سه تا هندونه و انگور.. مامانتم میگه بابا انقد شیرینی نخر منم میخورم و چاق میشیم! میگه توهم میشی عین شاگرد تنبلا و هیشکی نمیفهمه تو مهندسی!! ریحانه بابا امرزو اول مهر بود...صبح که خواستم برم سرکار شور و اشتیاق بچه ها واسه رفتن به مدرسه رو دیدم  باخودم گفتم چندسال دیگه هم نوبت دخترخانوم من میشه! ایشالا که خانوم دکتر میشی..خیلی بهت میاد بابایی...

راحت و نانازی بخوابی بابایی بابا..

بوس بوس...لالا لالا

[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 23:23 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پستونک به دهن گرفتنت مبارک دخترم!!

سلااااااااااااام بابایی 5 دقیقست الان که بعد از تولدت تونستی پستونک به دهن نگهداری...الان رو پای مامانی داری تکونت میده و پستونک به دهن گرفتی. فکر کنم چون هفته پیش واست لیسک خریدیم (آخه هی از دهنت آب میومد میخارید دهنت) . هی اونو خوردی الان پستونک خوردن واست راحته...آفرین دختر باهوشم..

راحت بخوابی بابایی

[ جمعه 29 شهريور 1392 ] [ 0:03 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عید شما مبارک!

سلام ریحانه جان. ماشاا... دختر سفید وخوشگلم. امشب اولین حضورت در این دنیای پهناور در شب میلاد امام علی ابن موسی الرضا (ع) است. امشب باشما و مامان رفتیم اسلامیه از توابع تفت تا درمراسم مولودی خوانی دوست مادرت شرکت کنیم. مراسم از ساعت 7 تا 10 شب بود که ما تا رسیدیم اونجا ساعت 9:30 شد! آخه ار اولمون بود میرفتیم و راهو گم کردیم...خلاصه رسیدیم و من رفتم تو مردونه و شما و مامان زنونه. بعدن مامان برام تعریف کرد که کلی اونجا غریبی کرده بودیو گریه کرده بودی! مهمونا خیلیاشون رفتن و تازه مامانی فرصت پیدا کرده بود شام بخوره! من زوتر اومده بودم بیرون که اگه مامان زودتر پاشد معطل نشه که دیدم نه بابا، مامانی هنوز مشغول ریحانه خانومه! در ضمن امروزم مامانی رفت مرکز فناوری اقبال تا کاریو که از طریق مامان بزرگت به مامانی سفارش شده بود، ببینه چه جوریه. از اداره مرخصی گرفتم و رفتیم اقبال. مامانی رفت اونجا و من و تو منتظر بودیم. یه 40 دقیقه ای شد.دیگه آخراش رو دستم خوابت برده بود  بابا و عین این کولیا نشسته بودم کنار خیابون و توهم رودستم! وقتی مامانت اومد مرده بود ازخنده و گفت آدم دلش میسوخته و میخواسته به شما کمک مالی کنه! ( عین گداها! )

منم دیروز جایزه برنده شدن جدولم اومد. شماره 242 مجله کتیبه. نام جایزه : گذری بر آثار نویسندگان سده 13 و 14 خورشیدی. مبارکم باشه!

الان داری تو گهوارت گریه میکنی دختر باهوشم....راستی دیگه عادت کردی نزدیکای ساعت 12 شب بخوابی و دل دردم نشی.خداروشکر...الان ساعت 12:20 ...باید کم کم ریحانه خانومو خوابش کنیم....لالا لالا لالایی....

[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 0:23 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
درباره تو دخترم

سلام ریحانه جان خوبی بابایی ؟ الان خوابیدی رو پتوتو داشتی به مامانیت کلی می خندیدی!  دیروزم از سفر تهران برگشتی! اولین بار بود که با ماشین بابایی می رفتی یه سفر طولانی..تو راه اکثراً آروم بودی .. رفته بودیم که ثبت نام دانشگاه فوق لیسانسمو بکنم. کرج. مدیریت اجرایی .خوبه بابا؟!  ..داری گریه میکنی... برم آرومت کنم..

[ چهارشنبه 13 شهريور 1392 ] [ 22:56 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین خنده ریحانه در روزیکه برای یک عمر بیمه شد!

به نام خدای مهربون

سلام ریحانه جان. ساعت 00:20 روز 5 شهریور 92. مامانی خوابوندتت رو پتو و داری دست و پا میزنی. ناخونای دست و پاتم بلندشده که باید بگیرم..امروز رفتی بیمه کارآفرین برات بیمه عمر افتتاح کردیم. توی فرم  ثبت نام نوشته بود قدووزن نوزاد. خانومه هم ازما پرسید ماهم گفتیم 63 سانت و 6 کیلو! خانومه هم گفت وقتی دخترتون بزرگ بشه میگه وقتی 63 سانتی متر بودم بابام برام بیمه عمر درست کرد! خلاصه که مبارکت باشه! ایشالا تا 25 سال دیگه که مدت قرارداده، یه سرمایه خوبم برات میشه.بعدش رفتیم خونه مامان بزرگت تا ببرنت حمومو آخه بدنت بوگرفته بود بابا. مامان بزرگ گفت که تو حموم خیلی شاد بودی...وای وای....وقتی آوردنت بیدون یک گریه ای کردی نگو و نپرس! همه دررفتن! آخرش مامانی گذاشتت رو پاشو تکونت داد تا خوابت برد..کلی سفید شدی عزیزم...خونه که رسیدیم یه کم خوابیدی و بعد که پاشدی ( راستی بعداینکه از خواب پامیشی خیلی خوش اخلاق و ناز میشی! عین یه بچه گربه ملوس!)  برات باغلاما زدم. با دهنم هم صدای ماچ کردن درمیاوردم که یهو دیدم برای اولین بار از اولی که دنیا اومدی، خنده بلند کردی! مامانت تو دستشویی بود که شنید و کلی ذوق کرد و بهم سفارش کرد که حتما امشب وبلاگتو بنویسم...الانم تو گهوارت دای گریه میکنی...برم آرومت کنم بابا...تا بعد..بوس بوس.

[ سه شنبه 5 شهريور 1392 ] [ 0:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
زیارت قبول!

سلاااااااااااااام و صدتاسلام..زیارتا قبول باشه ریحانه جان...چندروز بود که بعداز اومدن از مشهد وقت نکرده بودم وبلاگ بنویسم.1 هفته تو مشهد بودی..راستشو بخوای بیشتر باتو بودیم تا اینکه بخواهیم به زیارت برسیم!!! آخه بیشتر دوست داشتی اتاقت باشیو و تو گهوارت. خیلی شلوغ بود اونجا. به خاطر شبهای قدر. یکی از شباش حوالی ساعت 11 آماده شدیم بریم حرم. وقتی رسیدیم همه جا پر جمعیت بود. رفتیم پارکینگ شماره 4 وایسادیم که قرآن سربگیریم. همینکه قرآن سرگرفتیمو  از بلندگو گفت : بک یا محمد شروع کردی به گریه! زودی بساطمونو جمع کردیمو یاعلی! الان داره مامانی برات شعر میخونه که بخوابی...گلجان مامان منم من.......پنجول میکشم...

راستی امشب رفتیم بازار بعد افطار، برات گوشواره بخریم. آخه پشت گوشت یه مقدار چسبیده بود..قرار شد فردا گوشواره ای که مامان بزرگت داده رو ببرم زرگری تا پایه شو اندازت کنه. ..

راحت بخوابی بابایی. ساعت 1 بامداد 16 مرداد.

[ چهارشنبه 16 مرداد 1392 ] [ 1:02 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین پرواز ریحانه خانوم!

سلام بابایی. الان ساعت 14:30 بعدازظهر گرم گرمه جمعه 92/5/4 . به امیدخدا تا 4 ساعت دیگه توی هواپیما نشستی و داری میری پیش امام رضا. دوروزه که درگیر ماشین بودم بابا. آخه با یه موتوری تصادف کردمو دوروز ماشین پارکینگ بود. ماشینم با قطار میبریم که اونجا راحت باشی..پروازم دوساعت تاخیرداره..مامان بزرگت اومدن پیشت...

زیارتت قبول باشه ریحانه جان.

[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 16:37 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آماده شدن برای ادای یک نذر.

سلام ریحانه جان.الان خوابیدی و داری قرآن گوش میدی عزیزم.مامانی قبلا برات نذرکرده بود که بعدازدنیا اومدنت بریم مشهد. هزینه رفت و امدش با هواپیما روهم مامان و بابا بزرگت قبول کردن. اینم نذراونا بوده.برای تو. ماشینم با قطار میبریم مشهد که اونجا راحت باشی تو و مامانی. ..هرروز داری سفیدتر و به قول یزدیا "جون تر" میشی ریحانه جان. ماشاا... دختر نازم. درضمن هروقتم رو دستام بغلت میکنم یا کولت میکنم با دقت تمام دنیای اطرافتو نگاه میکنی. آفرین دختر نازوباهوشم.

[ پنجشنبه 27 تير 1392 ] [ 15:20 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تمیز خانوم!

سلام بابایی.امروز با مامانی بردیمت حموم.چه حمومی! اولین باری بود که بامامانیت حموم میبردیمت . موقع لباس پوشیدن کلی گریه کردی. به قول مامان چون آب به گوشت میرسیده اذیتت میکرده. الهی...قربونت بشم عزیز دل بابا و مامان.

[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 1:44 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مبارکهههههههههههههه!!!

مبارک مبارک...خیلی مبارک! بعععععععععله...بالاخره گوش ریحانه خانومو دیروز چهارشنبه حوالی ساعت 18:30 بیمارستان مجیبیان یزد پیش دکترآسایی سوراخ کردیم.با یه گوشواره طلایی رنگ با نگین قرمز. خیلی بهت میاد عزیزم. امروزم رفتیم خونه مامان بزرگت واسه افطاری. کلی واسه مهمونا هم خندیدی. قربونت بشم بابایی. بوس بوس ریحانه جان.موهات یه کم فر شده. مامانی امروز میگفت انقدشیرخوردی که لپو غبغبت بهم چسبیده! ماشاالله دختر نازم.

تابعد.

[ جمعه 21 تير 1392 ] [ 0:45 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خانومی تمیز!

سلام ریحانه جان..امروز مامان بزرگ بردنت حموم.خیلی خوشبوشدی.ایشالا فرداهم میریم گوشتوسوراخ کنیم..دیشب تاصبح ناآرومی میکردی...من چون باید روزه میگرفتم بیشترخوابیدم.مامانی خیلی زحمتتو کشید..خیلی باید قدرشوبدونی ریحانه جان....کوچولوی بابا.

بوس بوس..شبت بخیر. ساعت 1 بامداد 18 تیر

[ سه شنبه 18 تير 1392 ] [ 1:04 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بهبودی

سلام ریحانه جان..الان دوروزه که واکسن 2 ماهگیتو زدی..تب کردیو و پاهات درد گرفت ریحانه جان.موقعی که دکتر میخواست واکسنتو بزنه منو نگاه کردیو خندیدی..آی قربونت بشم.....چندروز پیشتر مامانی از کله منو تو یه عکس انداخت که ابروهامون خیلی باحال افتاده! عین یه خط منحنی دار شده..

روزای خوبی داشته باشی عزیزم

[ جمعه 14 تير 1392 ] [ 0:03 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]

سلام ریحانه جان...بابا چندشبه که بیقراری میکنی..رفتم داروخونه برات گریچ میکسچر خریدم بهتره برات...امروز 2 ماهت تموم شد...اشک ها و لبخندهای 2 ماهت تموم شد...امیدواریم من و مامانت که جشت تولد سالهای دیگتو باهم بگیریم....ایشالا جشن عروسیتو دانشگاه رفتنت..داری گریه میکنی الان...بغل مامانی...بوس بوس بابایی..

[ چهارشنبه 12 تير 1392 ] [ 1:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز تست سلامت ریحانه خانوم!

ساعت 1 بامداد 26 خرداد داری گریه میکنی بابا. برات سیخ شاتره دم کردم توبغل مامانی داری گریه میکنی و شیرمیخوری. منم دارم زودی تایپ میکنم تابرم به مامانی کمک کنم. صبحی رفتیم مرکز بهداشت و چکاپ شدی. قدت 58 سانت و وزنتم 4،450 کیلو.ماشالله..عالییییییی بود.الانم توبغل منی و دارم این مطالبومینویسم...ناخون نکش بابایی...قربونت بشم بابایی..دیگه داری ناآرومی میکنی..پاشم رات ببرم آروم شی..

بوس بوووووووس

[ يکشنبه 26 خرداد 1392 ] [ 1:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز غزل سرایی تو!

بامداد یکشنبه مورخه 92/3/23 ساعت 1:30 مامانی میخواد پاهاتو بشوره و توهم داری بلند گریه میکنی! امروز سوم شعبان روزولادت امام حسین  بود که تو هم خوشحال بودیو کلی حرف زدی. بابایی هم دوجعبه شیرینی گرفت.یکیشو دادیم به امامزاده سیدجعفرویکیشم تر بود واسه شیکم خودمون! وااااااای بابا چقدداری جیغ میکشی و گریه میکنی!...زنگ حداد زدم گفت باغلاماازکارخونه اومده و تایکشنبه کاراشومیکنه و میفرسته. هرروزداری بزرگترمیشی.موهات بلندتر شده...مامانی میگه مثله بابات باهوشی! ماشاالله ریحانه خانوم..بوس بوس عزیزم

[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 1:27 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ماشاا... ریحانه جون بابا!

ساعت 30 دقیقه بامداد روز 9 خرداد..رادیو معارف تلویزیون در حال پخش برای آزام کردن ریحانه در بغل مامانی.بابایی  درحال خوردن پسته و تخمه!

بابایی انقد درگیر توهستیم که وقت نمیشه بخوام برات بنویسم! روزا تقریبا خوشخوابو آرومی و شبا یه کم اذیت میکنی! گریه و .... دوسه شبه که رادیو رو روشن میکنیم آروم تر میشی. چندشبه که یه قطره آرامبخش گیاهی بهت میدادیم بخوری راحت بخوابی..بهش میگیم knock out! آخه تو تام و جری اینوکه میخورد دیگه راحت خواب بود! پوشک معطر ترکیه ای confey baby برات خریدیم که توش راحتی. برات molfix گرفتم پاتو اذیت کرد. خیلی باهوشی بابا.مامان بزرگت که میگه خیلی باید بهت برسیم.چون باهوشی. انشاا... خوشبخت باشی..داری الان گریه میکنی بابا..برم آرومت کنم..بوس بوس

[ پنجشنبه 9 خرداد 1392 ] [ 0:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین شب بیخوابی خفن!

سلام بابایی. خوبی عزیزم؟ دیشب از 1 شب تا 8 صبح بیداربودی! ساعت 5 بود که دیگه نتونستیم آرومت کنیم رفتیم خونه مامان بزرگت.اونم تا ساعت 8 داشته تورو راه میبرده که خوابت ببره.دختره بابافرشیدی دیگه!

امروزم رفتم موسسه پارسه تا انتخاب رشته برام بکنن. 'گفت احتمال اینکه تهران یاکرج پیام نور قبول بشی بیشتره.

بوس بوس ریحانه جون با اون لپای سرخ و سفیدت.

[ پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 ] [ 20:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مبارکه بابافرشید!

ساعت 20:45 روز 22 اردیبهشت

تبریییییییییک!! بابافرشیدت مجاز به انتخاب رشته فوق لیسانس شد. با رتبه های 395 و 418 و 7000 وخورده ای (تو 14000 نفر) تو 3 تا گرایش. ازپاقدم تو بوده عزیردلم.ماشاالله. توهم الان شیر خوردی و خوابیدی..بااون لپای به قول مامانت مثل گل رز!قربونت بشم..میترسم امشب تا صبح بیدار باشی و همش بخوای حرف بزنی! آخه روز خواب بودی همش!

قربونت بشم...لالا لالایی....بوسبوسبوس..

[ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 ] [ 20:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
شروع روزهای شیرین و پر ماجرا.

ساعت 00:00 بامداد جمعه 20 اردیبهشت ماه. اشتباه نکنم الان بابا 8 روزو نه ساعت و نیمته! الانم رو مبل خوابیدی.آخه امروز کلی مهمونداری کردی! بله. از مهمونات که واسه دیدنت و خوردن و بردن گوشت عقیقت اومده بوندن پذیرایی کردی! چه گوسفندیم بودش! خودم با اصغرآقا رفتیم کشتارگاه. مشکی و حنایی و خیلی شیطون بود.انقدر شیطون که از باسکول دررفت! 46 کیلو بود.کیلویی 11/800 حسابمون کرد. جمعا 540 تومن+ 5 تومن هزینه سلاخی. احیف که دوربین نبرده بودم که باهاش عکس یادگاری بندازم که ببینی.ن شاا... که همیشه سالم و تندرست باشی بابایی.

خیلی نازی خوشگلم! عین بابایی هم خوشخواب و خوشخوراکی! وقتی خوابیدی میام لپتو میخورم. بوست میکنم. قربون دستای کوچولوت بشم بااون ناخونای بلندت. مامان بزرگت خیلی زحمت کشیده برات.پوشکتو اون عوض میکنه.کلی باهات حرف میزنه...کلی لپات گل انداخته و نازشدی. سه شنبه این هفته هم خالتو مریم خانمو مامان بزرگ بردنت حموم ! دوشنبه هم نافت افتاد! ماشاا... دختر نازم. دکتر ریحانه

راحت بخوابی عزیزم..شبت بخیر..بووس بوس

[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 13:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بومب! به سلامتی ورود ریحانه خانم

ساعت 22 شب روز جمعه 92/2/13

الان تقریبا دوروزه که پیش مائی بابایی...از ساعت 14:10 روز 11 اردیبهشت حساب بکن تاااااااا الان....خیلی شیرین و بانمکیو..وقتی بغلت میکنم و صدای نفساتو میشنوم یه حس خیلی بزرگی بهم دست میده..یه حسی که بهم میگه این دخترته و باید هواشو داشته باشی بابافرشید...مامان بزرگتم از اولین شبی که مامانیت تو بیمارستان بستری شد تا الان که دارم این نوشته ها را برات مینویسم برات زحمت کشیده..هروقتم که بغلت میکنه کلی آروم میشی...قربونت بشم..ماشاالله کلی باهوش و خوشگلی..همچین منودورو برتو با چشای قشنگت نگاه میکنی و که نگو! خیلی بانمکه...ناخونات به مامان بزرگ تهرونیت رفته! ابروهات به بابایی، چشاتم به مامانی (فکر کنم!) خلاصه که قشنگی. عکسو فیلمتم واسه تهران فرستادم. مامانم عکستو چسبونده بوده به خودشو کلی ذوق کرده بوده.امروز بدنت یه کم تب کرده بود..آخه دیروز واکسن زده بودی..

مامان بزرگ تهرونیت به مامانش که تو تبریزه هم گفته، اونم کلی خوشحال شده بوده و تبریک گفته بوده به ما.عمه باباییتم که تو اتریشه امروز زنگ زدو تبریک گفت.

فعلا به خدا میسپرمت ریحانه جان..تابعد.

[ جمعه 13 ارديبهشت 1392 ] [ 22:21 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یه نکته اضافه!

راستی باباوو...قدر مامانو خییییییییییییییییییلی بدون..خیلی برات زحمت کشیده تا دنیا بیای...خیلی درد کشیده بوده....خداروشکر که جفتتون سالم بودین..

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 17:56 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام ریحانه جان.خوش اومدی به دنیامون.

ساعت 17:30 روز 11 اردیبهشت ماه. روز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک..روز میلاد ریحانه خانووووووووووووووووووووووووم من هم خیلی مبارک..بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا.

بعله! بالاخره خانومی دیدیمت! ماشاالله..هزارماشاالله....سه کیلو و نیم وزن..سرخ و سفید...خوش چشم و ابرو (فقط نمیدونم چرا منو دیدی خوابیدی بابا!) ..ناخون باریک...خلاصه در یک کلام : دکتر خانوم طلا!

خانوم پرستار که آوردت گفت خانوم خیلی ناز داره و تا الان داشته گریه میکرده! منو که دیدی بابا قشنگ آروم شدی...ماشاالله دختر قشنگم..مامان بزرگم دوشبه که پیش تو و مامانیه.خیلی دوست داره...راستی انگشتاتو گذاشتی رو انگشتمو خوابیدی...چه ناز...

عکسو فیلماتم دارم آماده میکنم که بفرستم واسه باباو مامان بزرگ تهرونیت..اونا هم ریحانه خانومو خوب ببینن..

بازم روز تولدت به این دنیارو تبریک میگم ریحانه جان..خدا حفظت کنه.

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 17:49 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام ریحانه جان. به دنیامون خوش اومدی.
[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 17:36 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
گرفتگی صدای مامانی.

ساعت 22:45 نهم اردیبهشت ماه. ساعاتی دیگه تا به دنیا اومدنت..ساعت 7 صبح مامان توگودرز بستری میشه..یعنی امشب آخرین شبیه که منومامانی 2 تائی هستیم؟فردا اینموقع شدیم 3 تا؟!..هیجان انگیزه..مامان زینب امروز گلودرد شد و سرفه افتاد..یه کم قرص و دوا خورده و قرقره آب نمک و عسل و آبلیمو کرده..بد نیست.تازه از حموم اومده تا فردا تمیز باشه منم میخوام الان برم.منتظرم تا nero نصب بشه و عکساوفیلمارو بریزم دی وی دی و دوربینو خالی کنم..دستگاه بخورو روشن کردم واسه تنفس بهتر مامانی...شیرم گذاشتم بجوشه...یعنی فردا این موقع ریحانه پیش مائی؟.......خیلی قشنگه....پیشاپیش بهت خوش اومد میگم ریحانه جان..راستی میدونی چه زمان عزیزی به دنیا میای ان شاءا...؟ شب ولادت حضرت فاطمه.یعنی روز زن..ماشاا.... همه جوره دخترم خوش شانسو اقبالش بلنده....صلوات..

ریحانه جان..مقدمتو خوشامد میگم.من و مامانی خیلی منتظرتیم.

بابافرشیدت.

[ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 ] [ 22:57 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تپش ها بیشتر و بیشتر می شوند...

ساعت 19:15 روز یکشنبه 92/2/8 ...مامانی حدود 4 ساعته که از دکتر برگشته و دکتر صدای قلبتو گوش داده و همه چی میزون بوده.گفته برو تاااااااااااا سه شنبه دهم ساعت 7 صبح.محل دیدار در بیمارستان گودرز یزد. گفته که دهانه رحم 1 سانت بازشده ومامانی هم از موقعی که اومده خونه 1 ساعتی راه رفته تا شرایط برای زایمان طبیعی آسونتر بشه. بابایی هم در زمان پیاده روی مامان در منزل، چرت زد.آخه خسته بود. ازکار ساعت  14:30 مرخصی گرفته بود تا مامانو ببره دکتر علاقه بند.

همه چی آرومو میزونو منتظره برای اومدنت بابایی بابا..ریحانه جان..امیدوارم که تو این دنیا بهت خیلی خوش بگذره و روزهای خوبی در پیش رو داشته باشی..الهی آمین.

[ يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 ] [ 19:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ثانیه شماری های لذت بخش و پرهیجان.


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 ] [ 12:16 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
یه شب فراموش نشدنی!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 24 فروردين 1392 ] [ 17:50 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
پایان یک کتاب!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 17 فروردين 1392 ] [ 16:54 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
آخرین سونوی ریحانه خانم!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 17 فروردين 1392 ] [ 16:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 5 فروردين 1392 ] [ 0:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 5 فروردين 1392 ] [ 0:34 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام بابایی خوش اومدی.wellcome.hosgeldin.wilkommen


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 17 دی 1391 ] [ 20:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام بابائی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 1:20 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد