گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه خدا

جلو آینه!

باباسلام. دیروز عصر قبل اینکه بریم بیرون رفته بودی جلو آینه و بابرس موهاتو شونه میکردی...ازوسط موهات فرق باز کرده بودی اتفاقا...بعدش شما زودتر رفتید بالا تا من ظرف شستنو تموم کنم و بیام ...همینکه اومدم بالا و در خونرو بستم دیدم به! کلید ماشینو خونه پایینه. خلاصه زنگ ننه زدیمو اومدو کلید بهمون داد..خونه ننه هم که رفتیم آقاو خاله ثریا خواب بودند..ننه چندتا کتاب قصه برات گرفته بود...با کتابا و اسباب بازیات بازی کردی و یه مقدارم شام خوردی..سالاد الویه و آبگوشت...راستی جمعه هفته پیش 31 تیر دایی محمدرضا هم رفت خونه بخت....فکرکنم قبلا بهت گفته بودم...بهرحال...دیروز مامانی گفت که بنویسم به دکتر میگی دوتتوک! ... ساعت یه ربع به هشت صبح دوشنبه 12 مرد...
12 مرداد 1394

پیتزا . پففیل. پارک.

سلام عزیزم.پریشب رفتیم پیتزاکندو. خ کاشانی.دوتا پیتزاگوشت گرفتیم.بادوغ بزرگ. شد 31 تومن. خواستیم همونجابخوریم که به خاطر بوی غذایی که داخل مغازه پیچیده بود و داشتن wc ما(!!) گفتیم بریم خونه بخوریم. ساعت یک و نیم شب بود ....اومدم کارت بکشم که......چشمت روز بدنبینه هرچی کشیدم شتاب قطع بود.....خلاصه که دلخوری شد و.....  دیروزم ساعت 6 طرح کلاس مامانی بود. داشتم میبردمت خونه ننه که چشمت به تاب پارک افتادو رفتیم تاب بازی .پارک وحشی بافقی. یه پففیلا پنیری چیتوز با آب معدنیم از سوپری جلوپارک گرفتم...تااینکه مامانی زنگ زدو رفتیم دنبالش....دیروزم براخاله مریم هدیه تولد گرفتیم....یه پیرهن از پوشاک آرین. جلو شیرینی سرای یزد خ کاشانی. البته یه بار...
7 مرداد 1394

یک روز در باغ دره شیر....

سلام بابا. جمعه هفته پیش با خاله فاطمه و زهره خانمو و خونوادش رفتیم باغشون.دره شیر. کلی خوراکی خوردیو بازی کردی.انقدی که شبش پات درد گرفته بود!  تیغه کاریه خونمونم تموم شده..گردیه بالای پشت بومم زدیم....فقط دعاکن پول کم نیاریم بابا... بوس
4 مرداد 1394

عروسی

سلام .بالاخره شب عروسیه دایی محمدم رسید..تالار آسمان شهر.نزدیک چهارراه دولت آباد.شامم رفتیم دنیای غذا.پارک شادی..شماهم که از اتاق عقد گرفته تا خونه عکس داری!... خونمونم داره ساخته میشه...اوس اصغر کارش خوبه...داره پشت بومو درست میکنه..... ساعت تقریبا یک و نیم بامداد چهارشنبه 31 تیر94...خوابیدی پیش مامان.منم رو مبلم.... گودنایت ریحانه
31 تير 1394

درکنار فنی و حرفه ای...

سلام ریحانه. یکی دوهفته ای هست که مامانی درگیر کار فنی و حرفه اییه. برای استخدام. فکرکنم تو بلاگای قبلیم بهش اشاره کردم. الانم تو ماشینم کنار فنی و حرفه ای امامشهر که مامان مدارکشو تحویل بده برا گزینش... دیشبم حدود ساعتای 12 بود که رفتیم پارک محله اییه خیابون چمران...چون دیروقت بود میخواستیم زودی برگردیم خونه که شماهم راضی نمیشدی..اینه که یه مقدار دعوات کردم!! شرمنده بابا.. الان خونه ننه هستی...امیدوارم بهت خوش بگذره..تا مامانم کارش تموم بشه... بای
29 تير 1394

توافق هسته ای

سلام بابا.همین الان خبرگزاریها اعلام کردند ایران و 5+1 توافق هسته ای کردند.تا چه بشود! گفتم بگم که در جریان باشی بابا!  مامانی هم زنگ زد گفت باتری شارژیهایی که برات خریده بودمو انداخته تو اسباب بازیتو پرقدرتم بوده.... فعلا بای
23 تير 1394

ناخن اوف شده

سلام بابا.پریشب گریه کردی.ناخونت روز شکسته بود .به این خاطر. بعدافطارم میخوام قرارداد بااوستااصغربنا بنویسم. تلگرافی گفتمت چون خیلی کار تو اداره دارم! بای بابایی
22 تير 1394

سوووووسک!

سلام بابا دیروز عصری مامان باید کلاس مدیریت فنون گستر میرفت. البته کلاسم کنسل شده بود و ماشالله یه زنگ نزده بودند بگند!بگذریم....راستش یه مقدار اذیت شدی.همینکه مامان رفت گریه کردیو گفتی کوش مامااااان!!! خلاصه من در حیاطو بازکردم که بیای آب بازی. همینکه یه مقدار شروع کردم به آب دادن باغچه سرمو برگردوندم ببینم کجایی دیدم وااااای.....در هال بازو در کوچه بازو ریحانه خانوم نیست!!! یاابالفضل.....زودی لباس تنم کردم و اومدم بالا دیدم به به اومدی تا وسطای کوچه......زودی گرفتمتو.......خلاصه خیلی بخیرگذشت...دو هزارتومنم صدقه دادیم...... شبش نزدیکای افطار رفته بودی حیاطو یه سوسک سیاه تپلیو بادستت برداشته بودی به مامان که داشت باتلفن حرف میزدی نشون داد...
15 تير 1394

گربه ریحانه!

سلام بابا. ازشیراز یه گربه باتریخور گرفتم برات نه تومن. کله و دمبشو تکون میده. دغدغه اصلیت این شده که گربه باتری نداره! به مامان بزرگو عمه دیروز زنگ زدیمو هی اینو میگفتی...مامان بزرگم خندش گرفته بود.... بوسی.
14 تير 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد