گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه خدا

بدون عنوان

سلام ریحانه جان، الان که دارم برات مینویسم اتاق بغل اتاق هال مادربزرگ تهرانیمو مامان داره شمارو میخوابونه، شایدم خوابیده باشی .فرداصبح انشاالله حرکت میکنیم به سمت رشت برای یه ماموریت کاری..دیروزباسوگندکلی بازی کردینو بهشم کلی اسباب بازیو .... دادی..مامانو بابابزرگ که کلی ازت خوششون میاد..میگن چقدفهمیده ای....امروز بابابابزرگ رفتی تاسرکوچه و بعدگریه کردی که :ماماااااااآاان! خلاصه مجبورشدن بیارنت خونه دوباره! دیروزم بابا اومدنی تومسیر بنزین کم آوردیمو از نزدیکای قم ازیکی 3لیتربنزین لیتری 2500 خریدیم.بعدمارال ستاره رسیدیمو بعداز 40 دقیقه نوبت بنزین زدن ماشد...خیلی باد بود .... موهات توهوا پریشون شده بود، آخه بغل مامان رفتی سرسره بازی مجتمع...خل...
26 ارديبهشت 1394

توپتو توفک تولدت مبارک!!

بابایی سلام.اولا بگم که در پروسه ازشیرگیریت هستیمو مشکلم هست.مخصوصابرا مامان.جمعه گذشته که مصادف باشب میلاد امام علی (ع) وروز پدربود یه اتفاق مهم دیگه هم افتاد..جشن تولد دوسالگیه ریحانه خانم در منزل ننه.با تزیینات تم کفشدوزک کیک کفشدوزکی که خودمون سفارش داده بودیم به شیرینی یزد تو خیابون کاشانی به مبلغ حدود 65 تومن با لیزرتابی که 98 تومن خریدم از الکتریکیه اول خیابون خرمشهر (نگی چقد بابام گداست پولاییو که داده به رخ میکشه...نه بابا...میگم اینارو شاید وقتیکه داری این بلاگو میخونی دیدن این ارقام و اعداد برات جالب باشه) ژله دورنگ با مغز توت فرنگی که مامانی زحمت کشیده بود, پف فیل ساده و رنگی(که شما بهش میگی توفک!) ..شربت آلبالو...تاج کفشدوزکی بر...
14 ارديبهشت 1394

شب سنگین......

سلام بابا....دیشب دیدیم داری اذیت میشی.رفتیم اورژانس اطفال مجیبیان.گفت عفونت نیستو فقط ویروسه...شبش مامانی خواست که گهواره نخوابونتت.وای وای.....چه کردی...کلی گریه....خواستیم بابا اینطوری به گهواره عادت نکنی....صبح که مامانی زنگم زد گفت خیلی ناراحته....بگذریم...دیروزم ساعت سه بود رفتیم پارک کوهستان.گرم بود یه کم....سرسره و تا تا بازی کردی (تاب تاب بازی..به قول خودت البته!) ناهارم کباب تابه ای داشتیم.یه چیزی بگم بخند : یه جایی پیداکردیم خلوت خلوت..گفتیم آخ جون برین اونجا! نگو پر مورچه ریزودرشت و شاسی بلنده!! مردیم ازخنده....بگوپس چرا خلوته! انشاا... که بهتری بابا....سرکارم الان...راستی مهندسم صبحی زنگ زد گفت دارند کار میکنند.. فعلا بای.. ...
5 ارديبهشت 1394

ناخوشی..

سلام بابا.ساعت یک ربع به یازده شب پنجشنبست.من پشت سر توومامانی نشستم رومبل داری لالایی جنوبو میبینی..مامانی شام میده..تب داری یه کم...امروز کلی میوه خریدم بخوری خوبشی زودی...یکی دوروزه مریض شدی...ویروسه انگار.....بهترشی زودی انشاا... امشب راستی لیله الرغایبه.. شب خوش
3 ارديبهشت 1394

دم خرگوشی!

سلام بابایی. دیروز مامانی موهاتو دم خرگوشی بست.اولین بار بود که به این شکل میدیدمت....بعدم جلو من گردنتو یه قری (!) دادیو بهم نشون دادی..مامانی که غش کرده بود از خنده...چندروز پیشترم داشتی به عروسکت شیر میدادی! بیشتر شبا میریم خونه ننه و با زهره و زهراخانم و حسین آقا بازی میکنی...ننه هم دراین خلال به شما شام میده...سرکارم بابا..بلوک شیشه ای کار هم امروز فاکتورو آورد اداره.حدود 760 تومن....ولی شیک میشه آخرش..... فعلا بای بابایی
1 ارديبهشت 1394

پنجره

سلام ریحانه جان.دیروز رفتم سرزمینو پنجره پارکینگو به همراه همسایه روبرویی جوشش دادیم شبم رفتیم همه باهم دیدیم.شیک شده.خونه ننه رفتیم و با حسین اقا و زهراخانم بازی کردی.کولر اقارم شناورشو عوض کردیم...راستی از مهمترین اخبار کشورم بگم که توافق اولیه هسته ای شده... امروز باید دکورداخلی بیاد طرح بلوک شیشه ای رو برای دیوار پارکینگ دربیاره..فریم بندی کنه. فعلا بای.
25 فروردين 1394

اناردونه دونه دعاخونده شده....

سلام بابا.دیروز جمعه همراه هم رفتیم امامزاده سیدفتح الدین رضای محله ...برای ازشیرگرفتنت مامانی روی انار دونه شده شیرین دعای مخصوص خوندو داد شما همشو خوردی.دوتا انار کوچیک بود که دون دونش کردم تو ماشینو بردم داخل امامزاده..بعدش رفتیم پارک وحشی بافقی بازی کردیو بستنیو سمبوسه خوردیم ...البته بادمجونو پیازسرخ کرده هم داشتیما...ولی چه کنیم که اینارو خوردیم! به قول مامانی عین گربه و بچه گربه شبا میریم اینور اونور!جالبترش اینکه منم خوابیده بودم رو وسیله ورزشی پارک داشتم سمبوسه میخوردم.راستی پنجشنبه ای هم هدیه روز مادرو آوردن....جالب بود. فعلا بای بابایی.
22 فروردين 1394

شبی در کناربیمارستان

باباسلام.دیروز بالاخره بعداز حدود یکماه کش و قوس پنجره فانتزی پارکینگمون حاضرشدو رفتیم باهم دیشب دیدیم.جالب شده. قرارشده امروز با یه دکوراتور بریم سر زمین برای دیدن دیوار پارکینگ تا یه طرح خوشگل پیاده کنیم.بعد از این بازدید رفتیم بیمارستان شهید صدوقی تا دوای دیابت اقابزرگو بهش بدیم.دوروزه دوباره بردن بیمارستان.به خاطرعفونت.منو راه ندادند برم داخل .مامانی رفت تو و من وشما بیرون بیمارستان اینور اونور میرفتیم و سه تخمه مزمز میخوردی شما! ... شبی بودکه گذشت...ساعت حدود نه صبح چهارشنبه 19 فروردین.راستی پریروزم چندتا عروسکو اسباب بازیو وسایل آموزشی از فروشگاه ذهن زیبا روبرو پاساژ آریا و مغازه آموزشی کودکان چهارراه مهدیه خریدیم.انشاا... باید کم کم ا...
19 فروردين 1394

نمیخواستم! پسکونک!!!

سلام.حالا هی بخند!! هی بخند..قضیه اینه که تازگیا به چیزی که نخوای و دوس نداشته باشی میگی نمیخواستم! من و مامانم کلی میخندیم...دیشبم به پستونک میگفتی پسکونک!! خیلی باحال بود.دیشب روتخت درازکشیده بودم حسابداری بخونم با آبپاش و شونه موهامو شونه میکردی. یه لحظه حواسم رفت به درس آبپاشو کوبوندی تو مخم! آخ! ...عمه و مامان بابابزرگم رفتن تهران.بیشتر برا دیدن آقا اومده بودند.بیمارستانم رفتند. ماهم تقریبا هرشب خونشون میریم و من یه مقدار پاهاشونو بکارمیگیرم.آخه سکته باعث شده پاها تقریبا بیحس شه.توکل بخدا.هیشکی عاقبتشو نمیدونه...خوابی الان بابا حتما.ساعت نه و نیم شنبه پونزده فروردینه...من سرکارم...بوس.
15 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد