گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه خدا

اولین شبی که تنها خوابیدی...

ریحانه سلام.چندشبی بود که وقتی خیلی آخرشبا خوابت میومد مامانی میذاشتت کریر جلو دسشویی و دندون مسواک میزد.تا میومد تورو ببره تخت بخوابونه میدید خوابیدی..دیشب اولین باری بود که وقتی مامانی روتخت گذاشتت چنددقیقه بعدش خوابت برد....دیروزم آشپزخونه و سرویسارو ایزوگام کردند..کاشیهای حمام و کف سرویسارم چکشونو دادم. 1580000 تومان..قشنگه.مبارکت باشه. دیشبم وقتی خونه ننه رسیدیم خوابیده بود..بعدش رفتیم پارک خاتمی و تاب و سرسره بازی کردی..موقع رفتن عروسکتو جاگذاشتی یه آقاهه گفت کوچولو بیا عروسکتو بگیر...گرفتی و اومدی پیش ما.. راستی بابا یه هفته ای هست که اتفاق ناراحت کننده منای حج پیش اومده .حدود پونصد تا زایر ایرانی کشته شدند و حدود پنج هزارتا زایردیگ...
13 مهر 1394

جیگرخوری!!

سلام بابا. عنوانو لذت بردی؟؟؟ چندروزه میخوام بیام وبلاگ اینو بنویسم نمیشه.چندوقته که میگی بهم جیگر منو میخوری؟ منم به تو میگم. بعدم دهنامونو وا میکنم به نشانه جیگرخوری! دیروزم یه بوس راه دور دادی بهم خیلی چسبید! .... بابا چندروزه دنبال کاشی هستیم تو کاشی فروشیا. توهم خسته میشی خب....عذرخواهی بابایی. بوس بای بای.
11 مهر 1394

روزی در بردستان ....

سلام ریحانه. امرو رفتیم یه جای تازه. محله ای تو بردستون. بعد از چراگاه همیشگی...یه خونه خوشگل با درختچه باگلای قرمز بالا دیوارش نزدیک محل مابود. رسیدیم و تو خواب بودی. منم گشنم شده بود. همینکه بامامان سفره پهن کردیم زنبورا ریختن سرغذا....اینه که رفتیم توماشین نشستیم.بعد ازغذا شما بیدارشدی...رفتیم پایینتر یه چشمهت آبشو بالوله آورده بودن...سرد وگوارا بود. البته مامانی نخورد ...گفت میکروبیه....من سه تا بطری پرکردم بیاریم خونه بجوشونیم....یه کوچه باغ داشت وسطش تک و توک گردو ریخته بود....جمعشون کردمو چندتاشو خوردیم...البته مامانی میگفت باید مسئله شرعیشو بپرسه...منم گفتم بابا حلاله.موردی نداره.بالاخره چندتا تیکشو خوردید.....دیروزم رفتیم چراگاه. وس...
3 مهر 1394

روزی در بردستان ....

سلام ریحانه. امرو رفتیم یه جای تازه. محله ای تو بردستون. بعد از چراگاه همیشگی...یه خونه خوشگل با درختچه باگلای قرمز بالا دیوارش نزدیک محل مابود. رسیدیم و تو خواب بودی. منم گشنم شده بود. همینکه بامامان سفره پهن کردیم زنبورا ریختن سرغذا....اینه که رفتیم توماشین نشستیم.بعد ازغذا شما بیدارشدی...رفتیم پایینتر یه چشمهت آبشو بالوله آورده بودن...سرد وگوارا بود. البته مامانی نخورد ...گفت میکروبیه....من سه تا بطری پرکردم بیاریم خونه بجوشونیم....یه کوچه باغ داشت وسطش تک و توک گردو ریخته بود....جمعشون کردمو چندتاشو خوردیم...البته مامانی میگفت باید مسئله شرعیشو بپرسه...منم گفتم بابا حلاله.موردی نداره.بالاخره چندتا تیکشو خوردید.....دیروزم رفتیم چراگاه. وس...
3 مهر 1394

روزی در بردستان ....

سلام ریحانه. امرو رفتیم یه جای تازه. محله ای تو بردستون. بعد از چراگاه همیشگی...یه خونه خوشگل با درختچه باگلای قرمز بالا دیوارش نزدیک محل مابود. رسیدیم و تو خواب بودی. منم گشنم شده بود. همینکه بامامان سفره پهن کردیم زنبورا ریختن سرغذا....اینه که رفتیم توماشین نشستیم.بعد ازغذا شما بیدارشدی...رفتیم پایینتر یه چشمهت آبشو بالوله آورده بودن...سرد وگوارا بود. البته مامانی نخورد ...گفت میکروبیه....من سه تا بطری پرکردم بیاریم خونه بجوشونیم....یه کوچه باغ داشت وسطش تک و توک گردو ریخته بود....جمعشون کردمو چندتاشو خوردیم...البته مامانی میگفت باید مسئله شرعیشو بپرسه...منم گفتم بابا حلاله.موردی نداره.بالاخره چندتا تیکشو خوردید.....دیروزم رفتیم چراگاه. وس...
3 مهر 1394

مسجد جامع تفت

ریحانه ای سلام. پنجشنبه رفتیم خونه حسین آقا بابای آقارضا باغشاهی برای مراسم اوس ابوالقاسم..رفتنی فکرمیکردم خونشونو بلدم ولی لای کوچه های دکتربهزاد میدان مادر گیرافتادم. تااینکه ازیکی از کوچه ها دیدیم ابوالفضل پسر اقا رضا داره بیرون میاد. ازش جای خونرو پرسیدیمو بادست نشونمون داد. سرکوچه ای بود که ماشین وایساده بودیم...خلاصه شبش تا ساعت ده و نیم مراسم طول کشید و چون شماهم خسته شده بودی بلندشدیم. صبح جمعه خاله مریم برامون شام دیشبو که کباب مرغ بود آورد. ماهم براناهار خوردیمو بعدش چنان خماری شدیم که نگو!! تا عصر خوابیدیم. بعدش چون طبق روال هفته های پیش عادت چراگاه داشتیم پاشدیم رفتیم تفت. مسجدجامع قدس نماز خوندیمو از سوپری کنارش دوتا ابمیوه تایل...
28 شهريور 1394

تدفین اوس ابوالقاسم.....

سلام بابا. دیروز تلخ بود. رفتیم ده بالا برا خاکسپاری اوستا ابوالقاسم.  ..شما بعیدمیدونم یادت بیاد که کی بودند. اولی که منو مامان ازدواج کرده بودیم خیلی بهمون محبت داشت....خدارحمتش کنه.....ساعت 5 تا یازده اونجا بودیم....شبم هوا خیلی سرد شده بود....بابخاری ماشین برگشتیم خونه.... بوس.
24 شهريور 1394

آخرهفته های کبابی!!

سلام بابا. دیروز جمعه رفتیم کباب لاله مهریز. تعریفیه. ده سیخ کباب با گوجه و دوغ و نون و سبزی : 37500.  دنبال یه جای خوب بودیم که رفتیم جلو کارخونه نون مهریز...درختکاری بود...ازماکباب خوردنو از آسمون طوفان شدن همانا!!!...خلاصه کبابارو خوردیمو اومدیم خونه بس که چرب و باحال بود دوسه ساعتی دمرشدیم توتشک ! مامانی میگفت ماشین خیلی کثیف شده...عین گربه ها!! که خودشونو میلیسنو کاری به اطرافشون ندارند! پنجشنبه هم بابا رفتیم چراگاه قزل الا کبابی دوتا درس کردیمو خلاصه حالی به حولی! بعدشم رفتیم سمت بردستانو سخوید....چه ویلاهایی ساخته بودند....مامانی که دره اسکی خیلی پسندش شده بود! پایین سخویده..... راستی بابا چندروزیم هست که تبلت lenovo 5500 بام...
21 شهريور 1394

ا (بافتحه) کن! گریه کن! چی میگی؟ چی چی میخوای؟ بیا!!

سلام بابا. جمله عنوان وبلاگ عین بازیه که باهم میکنیم...چندروزه.....وقتی گریه میکنم بهم پستونک ( یابقول خودت پسکونک) میدی.... بابا دیروز ساعت حدود چهاربود رسیدیم چراگاه....جوجه بال کاله و مخلفات دیگه برده بودیم....اونجا روسنگا باذغال جوجه کباب درست کردیم.و گوجه....خوش گذشت.. ریحانه به پلیس میگی مولیس....به پلنگ صورتیم میگی پنگل صورتی..... راستی دیشب به مامان گفته بودی منم ازلباسای تو میخوام! از این لباس شبا.....بعدگفته بودی به بابا میگم برام بخره!    چشششششم بابایی..انشاالله.... بابا دعا کن پول خونه سازیمونم جور باشه....تاالانش که خوب بوده.... بوس. سرکارم. ساعت 10:30 صبح.
14 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد