هدیه خدا

هدیه خدا

نی نی ما! ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

ساختمان پلاسکو

سلام بابا.پریروز ساختمان پلاسکو اتش گرفت و ریخت پایین. بیست تا اتش نشانم شهید شدند تاحالا.....خیلی ناراحت کنندست.....

امروز سه تایی رفتیم حموم و حسابی تمیزیم خلاصه. البته توومامان جدا و منم خودم رفتم . دیشب و امروز صدا گربه درمیاوردی و رو دماغم پنگول میکشیدی....دیشبم رفتیم فروشگاه رفاه نزدیک دویست تومن چیز خریدیم...اب الوئه ورا و لیموناد سان استارو کیک درنا و اب گلابی گازدار شیرین عسل و پاستای کچاپ مانا و........

الان خونه ننه ایم...داشتی الان به ننه میگفتی ابلیموونبات خوشمزست !

بوسی

[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 21:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی در دامنه کوه اسلامیه

سلام بابایی. دیروز اولین جمعه بعد از پایان امتحاناتم بود. درواقع اگر خدابخواد بعد از اتمامه فوق لیسانس!

حدود ساعت دو بود که گفتیم زودی وسایلو جمع کنیم بریم ده. باوجود تمام ظرفای نشدمون البته ! خلاصه راهی اسلامیه شدیم و رفتیم کنار یه کوه. پشت اسلامیه بود.خوراک لوبیا و تنقلات برده بودیم. با پیک نیک گرمش کردیم و خوردیم. با مامانی هم بدمینتون بازی کردی و خلاصه خوش گذشت. دیروز تولدم هم بود. 33 سالم تموم شد.

راستی چندروزه دمب پیشیو هاپو میکنی تو دماغم میگی عطسه کن !

بوس

[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 10:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
همین الان توی شهربازی کودک .

سلام عزیزم. الان داری بابچه ها تو شهربازی کودک بازی میکنی..الان باسرسره رفتی تو دریای توپ! قبلش ترامپولین و سرسره بادی..امروز تفت نرفتیم و اینجا اومدیم. چهارراه معلمه..چندوقته که ننوشتم برات...معاینه چشم بردیمت و گفت عالیه..هفته پیش بود فکر کنم...الان مشغول بازی هستی...

بوس

[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 18:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین سری مهمونا...

بابا سلام. امروز خاله هاتو و خلاصه همه میان خونمون..دیروز میوه و شیرینی خریدیم. و سفارش گل دادیم برا عکس آقا. از مغازه گل افروز.روبرو اداره گازه.یه گلدون کاکتوسم شما پسند کردی خریدیم برات.

راستی دیروز یه گیتار کوچیکم خریدیم. چندروز پیشترم به آرزوت رسیدی : اسکووووترررررر !!!!!!!

یه اسکوتر صورتی خریدیم..

ادارم بابا. ساعت یک ربع به چهاره. باید زودی برم گلارو بگیرم و برم خونه به مامانی کمک کنم.مهمونا ساعت هفت میرسن..

بوس

[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ 15:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
برف یزد..

سلام بابا. چندروزه یعنی میشه گفت ده روزه نرسیده بودم بیام وبلاگ. درگیر اسباب جمع کردن بودیمو و مقدمات سفر تهران . به خاطر یه درس که واحد عملی داشت باید میرفتم دانشگاه. چون هوا سرد و یخبندون بود باقطار رفتیم..قبل رفتن از خیابون ایرانشهر برات جوراب خریدم و پالتوتم دادم خشکشویی چروک اکرمیه ..مامان بزرگ و بابابزرگو عمه از دیدنت کلی خوشحال شدند. مخصوصا از شیرین زبونیات...یه کلاه پشمی و کیفم هدیه گرفتی..برگشتنی ساعت شش و نیم صبح حرکت بود. شبش چهارساعت خوابیده بودی..اینه که صبحش داشتی حسابی شیرینکاری میکردی !! ..بعضی وقتا چشاتو لوچ میکردی....خلاصه....صحنه های خنده داری بود...خونمونم که رسیدیم دیدیم به به...ده سانت برف نشسته روماشین.. یه کم برف بازی کردی و بعد رفتی توخونه برف برات ریختم تو ظرف تا بازی کنی...خونه هم کلی سرد بود. پکیج خاموش بود..

هنوز اتاق تو و خودمون باید مرتب بشه...

بوس.

[ يکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 11:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام هانس!

یه کارتونه داره شبکه نهال نشون میده به اس نیلو و فلندی. یه بچه هه توش هست به اسم هانس. توهم چندبار کارتونو دیدی..دیروز که اومدم خونه از سرکار گفتی بهم : سلام هانس اومدی هانس !!!

موقع اسباب کشی توپ شیطونکت افتاد تو چاه. یکی دیگه برات از فروشگاه تپل مپل خریدم.اینم یه روز هست یه روز گمه ! دیروزم یه کیسه تیله خریدیم برات. رفتیم بعدش رفاه شیش سیخ کباب خوردیم.

دیروز مامانی آشپزخونه رو مرتب کرد.امروز انشاالله اتاقارو شروع میکنیم.دیروز دوتا پرده حموم خوشگلم برا حموم و دستشویی خریدیم..

بوسی. ساعت ده و ربعه. ادارم.

[ چهارشنبه 26 آبان 1395 ] [ 10:13 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بالاخره خونه سازی تموم شد!

سلام بابا. بالاخره خونه سازی تموم شد. الان دوشبه که خونه خودمونیم..شبا هم میذاریم اتاقت بخوابی ولی هنوزعادت نکردی و ما میاییم اتاقت تا بتونی بخوابی.البته هنوز اثاثارو همشو نچیدیم..فرشو پهن کردیم. اولم اتاق شمارو چیدیم..تم اتاقتم دختر توت فرنگیه یا بقول خودت سوت فرنگی.

خبر خاص دیگه ای فعلا نیست...

بوس

[ شنبه 22 آبان 1395 ] [ 14:42 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام بر خونه نو !

سلام بابا. دوسه روزه که پرده خونه رو زدیم و میشه گفت خونه سازیمون تموم شد بالاخره (صلوات !)

داریم اسبابارو کم کم میبریم. دیروزم فرشارو بردن بشورن و مبلارو هم روکش کنند. دیشب نشسته بودی رو جزیره آشپزخونه و بهم میگفتی بابا بیا ببینمت..خیلی رمانتیک بود...منم داشتم میرفتم حیاط کارتنارو از ماشین بیارم...یه گردگیر دمب شترمرغی هم خریدیم برا پاک کردن لوسترا. توهم دستت میگیری و همه جارو میخوای پاک کنی...

انشاالله این هفته میریم خونه خودمون بابا ..

بوس

[ يکشنبه 16 آبان 1395 ] [ 10:39 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مریضی تو اسباب کشی...

سلام بابا...دوسه روزه مریضی. آنفولانزاست ظاهرا. دیشبم خیلی سرفه میکردی. مصادف شده با شروع اسباب کشی ...اولشم اسباب بازیای تورو بردیم. دیروزم هرچی بود ریختم تو کمدا وکفو  کاملا شستم. کابینتم تموم شده..

انشاالله زودی خوب شی. بوس

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 10:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین شبی که خونه خودمون خوابت برد

سلام بابا. دیروز روز خوبی برات بود.چونکه بامامانی رفته بودین اتوبوس سواری (!) تااااااا پارک هفت تیر. ازسرکارکه تعطیل شدم منم اومدم اونجا...مامان فلافل و مخلفاتم ریخته بود تو کیف تو و برده بود پارک. خلاصه اونجا بازی کردیو منم یه کم روچمنا کنار پیشیا دراز کشیدم..عکسم انداخته مامان.

دیشب بعدازیک هفته که ننه سرماخورده بودرفتیم خونشون. اونجاهم کلی باخاله و ننه بازی کردیو بعدش رفتیم سرخونمون...اونجا که رسیدیم بعد نیم ساعت خوابت برد..روپتویی که ننه داده بود...

الانم بهزیستی آزادشهرم. ننه و خاله ثریا رو آوردم برا کاریکه داشتن اینجا...ساعت ده صبح پنجشنبه..

صبحم که خواستم بیام پاشدی و منو دیدی...

بوس

[ پنجشنبه 29 مهر 1395 ] [ 9:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد