گل دل مامان و بابا گل دل مامان و بابا ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

هدیه خدا

عید شما مبارک!

سلام ریحانه جان. ماشاا... دختر سفید وخوشگلم. امشب اولین حضورت در این دنیای پهناور در شب میلاد امام علی ابن موسی الرضا (ع) است. امشب باشما و مامان رفتیم اسلامیه از توابع تفت تا درمراسم مولودی خوانی دوست مادرت شرکت کنیم. مراسم از ساعت 7 تا 10 شب بود که ما تا رسیدیم اونجا ساعت 9:30 شد! آخه ار اولمون بود میرفتیم و راهو گم کردیم...خلاصه رسیدیم و من رفتم تو مردونه و شما و مامان زنونه. بعدن مامان برام تعریف کرد که کلی اونجا غریبی کرده بودیو گریه کرده بودی! مهمونا خیلیاشون رفتن و تازه مامانی فرصت پیدا کرده بود شام بخوره! من زوتر اومده بودم بیرون که اگه مامان زودتر پاشد معطل نشه که دیدم نه بابا، مامانی هنوز مشغول ریحانه خانومه! در ضمن امروزم مامانی ر...
26 شهريور 1392

درباره تو دخترم

سلام ریحانه جان خوبی بابایی ؟ الان خوابیدی رو پتوتو داشتی به مامانیت کلی می خندیدی!  دیروزم از سفر تهران برگشتی! اولین بار بود که با ماشین بابایی می رفتی یه سفر طولانی..تو راه اکثراً آروم بودی .. رفته بودیم که ثبت نام دانشگاه فوق لیسانسمو بکنم. کرج. مدیریت اجرایی .خوبه بابا؟!  ..داری گریه میکنی... برم آرومت کنم..
13 شهريور 1392

اولین خنده ریحانه در روزیکه برای یک عمر بیمه شد!

به نام خدای مهربون سلام ریحانه جان. ساعت 00:20 روز 5 شهریور 92. مامانی خوابوندتت رو پتو و داری دست و پا میزنی. ناخونای دست و پاتم بلندشده که باید بگیرم..امروز رفتی بیمه کارآفرین برات بیمه عمر افتتاح کردیم. توی فرم  ثبت نام نوشته بود قدووزن نوزاد. خانومه هم ازما پرسید ماهم گفتیم 63 سانت و 6 کیلو! خانومه هم گفت وقتی دخترتون بزرگ بشه میگه وقتی 63 سانتی متر بودم بابام برام بیمه عمر درست کرد! خلاصه که مبارکت باشه! ایشالا تا 25 سال دیگه که مدت قرارداده، یه سرمایه خوبم برات میشه.بعدش رفتیم خونه مامان بزرگت تا ببرنت حمومو آخه بدنت بوگرفته بود بابا. مامان بزرگ گفت که تو حموم خیلی شاد بودی...وای وای....وقتی آوردنت بیدون یک گریه ای کردی...
5 شهريور 1392

زیارت قبول!

سلاااااااااااااام و صدتاسلام..زیارتا قبول باشه ریحانه جان...چندروز بود که بعداز اومدن از مشهد وقت نکرده بودم وبلاگ بنویسم.1 هفته تو مشهد بودی..راستشو بخوای بیشتر باتو بودیم تا اینکه بخواهیم به زیارت برسیم!!! آخه بیشتر دوست داشتی اتاقت باشیو و تو گهوارت. خیلی شلوغ بود اونجا. به خاطر شبهای قدر. یکی از شباش حوالی ساعت 11 آماده شدیم بریم حرم. وقتی رسیدیم همه جا پر جمعیت بود. رفتیم پارکینگ شماره 4 وایسادیم که قرآن سربگیریم. همینکه قرآن سرگرفتیمو  از بلندگو گفت : بک یا محمد شروع کردی به گریه! زودی بساطمونو جمع کردیمو یاعلی! الان داره مامانی برات شعر میخونه که بخوابی...گلجان مامان منم من.......پنجول میکشم... راستی امشب رفتیم بازار بعد افطار،...
16 مرداد 1392

اولین پرواز ریحانه خانوم!

سلام بابایی. الان ساعت 14:30 بعدازظهر گرم گرمه جمعه 92/5/4 . به امیدخدا تا 4 ساعت دیگه توی هواپیما نشستی و داری میری پیش امام رضا. دوروزه که درگیر ماشین بودم بابا. آخه با یه موتوری تصادف کردمو دوروز ماشین پارکینگ بود. ماشینم با قطار میبریم که اونجا راحت باشی..پروازم دوساعت تاخیرداره..مامان بزرگت اومدن پیشت... زیارتت قبول باشه ریحانه جان.
4 مرداد 1392

آماده شدن برای ادای یک نذر.

سلام ریحانه جان.الان خوابیدی و داری قرآن گوش میدی عزیزم.مامانی قبلا برات نذرکرده بود که بعدازدنیا اومدنت بریم مشهد. هزینه رفت و امدش با هواپیما روهم مامان و بابا بزرگت قبول کردن. اینم نذراونا بوده.برای تو. ماشینم با قطار میبریم مشهد که اونجا راحت باشی تو و مامانی. ..هرروز داری سفیدتر و به قول یزدیا "جون تر" میشی ریحانه جان. ماشاا... دختر نازم. درضمن هروقتم رو دستام بغلت میکنم یا کولت میکنم با دقت تمام دنیای اطرافتو نگاه میکنی. آفرین دختر نازوباهوشم.
27 تير 1392

تمیز خانوم!

سلام بابایی.امروز با مامانی بردیمت حموم.چه حمومی! اولین باری بود که بامامانیت حموم میبردیمت . موقع لباس پوشیدن کلی گریه کردی. به قول مامان چون آب به گوشت میرسیده اذیتت میکرده. الهی...قربونت بشم عزیز دل بابا و مامان.
23 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد