هدیه خدا

هدیه خدا

نی نی ما! ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

دوف زدن به گاوا!

خیلی باحال بود...داشت پریروز فیلم پلیسی ایراتی نشون میداد که پلیسا ریختن تو یه گاوداری تا موادفروشارودستگیر کنند..بعدتوبه مامان گفتمی آقاپلیسه میخواد گاوارو دوفشون بزنه!!!! خییییییییییلی جمله باحالی بود...

چندروزه خمیربازی برات خریدیم همه رنگارو قاطی کردی شده فیلی....بازی میکنی...هی هم سی دی آریا که تو جعبش بوده رو نگاه میکنی.

بابا...چمن مصنوعیو شیرآلاتو پکیجو بستیم....منتظریم کابینت کارشو تموم کنه..انشالله کم کم میخواییم اسباب کشی کنیم..

راستی دیروزمیرفتی تو خونه توریت درشو میگفتی زیپشو ببندیم بعد توش هی قلت میزدی ..

بوسی

[ دوشنبه 19 مهر 1395 ] [ 10:19 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ریحانه پراحساس...

دیروز رفتین خونه ننه دیدن خاله افسانه تازه از مشهد برگشتن..بعدش دیدیم کیک تولد آوردند...تولد محمدرضا و ابوالفضل بودش.یه کیک سفید با تزیین روی کیک love..بعدش مامان و خاله ثریا گقتندحدود یکساعتی تو ناراحت بودی...بعد معلوم شد تو هم کادو تولد میخواستی فکر کردی تولو توست!خلاصه خاله افسانه بردت خونشون و یه لباس چهارخونه خوشگل برات کادو دادن...اینه که اسم بلاگو گذاشتم ریحانه پراحساس...انشاا... که بتونیم همیشه به حرفای دلت برسیم بابا....

بوس

[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 13:52 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
جایزه!

سلام بابا.چندروزه که سرماخورده بودم. تو هم واگرفته بودی. خداروشکر بهتری..دیروز به خاطراینکه دخترخوبی هستی یه جایزه کوچیک برات گرفتم. مدادشمعی. آخه مامانی میگفت توکلاس خیلی دوسش داشتی و باهاش نقاشی میکردی..دیروزم قفسه های کابینتو آوردند..شبی رفتیم دیدیم .البته قبلش شمارو گذاشتم خونه ننه و دوساعتی تو ساختمون کارکردم. حیاطو تمیز کردم..

بوس..بوس...و بازهم بوس!

[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 11:02 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز پرکار...

سلام بابا..دیروز روز خسته کننده ای بود برا هممون...ظهرش که با مامانی رفته بودین بازار خان و بادکنک گرفته بودی و سیدفتح و بعدش خونه ننه...ازبازارم یکی دوتا چیز مامانی برات خریده بود..گیره و النگو...ساعت چهارم اومدم خونه ننه ناهار خوردم..بعدش ساعت شش و نیم رفتیم تاسیسات فروشی صفاییه با آقا رضا باغشاهی ...لوازم بهداشتی و شیرآلاتو اینارو انتخاب کردیم..جاش تنگ بود هی توهم میلولیدیم! ...ساعت ده که رسیدیم خونه کلی خسته بودیم. زودی هم خوابیدی..ساعت یازده حدودا...

بوس

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 8:16 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ازخواب بیدار شد. ههههییییی !

سلام بابایی..این شعرو سه تایی باهم میخونیم. جلو آینه .تو جلووایمیسی. بعد مامان بعد من..هی گفتنت مثل جیغ زدنه ! ....باحاله.. 

دیروز رفتیم تفت و فراشاه...ساندویچ ملچ مولوچ سه تا همبر گرفتیم باجوجه. چسبید! بعد رفتیم فالوده و بستنی خوردیم..

بابا از هفتم تاحالا برات ننوشته بودم...درگیر کارای خونه سازی بودیم...رفتن به پرده فروشی..آسفالت کردن جلو در...و...و...آخرا کاره انشالله..

فعلا بای

[ شنبه 27 شهريور 1395 ] [ 8:07 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مرغ تنوری زیر نور کناف..

سلام بابا. دیشب بعد چندروز رفتیم خونه ننه. آخه همش درگیر کارای خونه سازیو کابینت بودیم...دیروزم دوباره رفتیم جای دیگه برا انتخاب جنس کابینت...قبلیه بهم خورد..خلاصه کلی ننه و خاله ثریا ذوق کرده بودند از دیدنت..آخرشبی هم از مرغ تنوری ثنابانو یه رون و سینه و یه پرس سیب زمینی گرفتیم رفتیم تو خونه جدیدمون زیرنور کناف خوردیم..آی چسبید.بعدم افتادیم دنبال فالوده شیرازی. ساعت یک نصفه شب! 

دیدیم هنه جا تعطیله از سوپرمعین سه تا فالوده شیرازیه میهن خریدیم.

واین بیوووووود داستان دیشب ما. ( بیودشو مثل حرف زدن انیمیشن دیرین دیرین گفتم !)

بوسی بابا 

[ يکشنبه 7 شهريور 1395 ] [ 10:56 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تاب خانوادگی..

سلام. دیشب رفتیم پارک اکبرآباد..دوسه شبه که میریم..ساعت دوازده بود...هیشکی نبود پارک. سه تایی سوار تاب شدیم! ..بعدم سرسره بازی کردیم. خیلی خوب بود...دیروزم صبح رفتم سرساختمون کفو شستم..همه جام درد میکنه! دیشبم رفتیم که پنجره ها رو ببندیم. صبح بازگذاشته بودم که خشک بشه

..

بوس

[ شنبه 6 شهريور 1395 ] [ 14:19 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چشامون کور شد!

سلام بابا. دیشب رفتیم سرساختمون داشتند لامپ کنافو میزدن.همینکه وارد شدیم از نور زیاد چشامونو زد! خیلی قشنگ شده....مخصوصا اتاق تو...شاگرد برقکار بهت گفت اسمت چیه چند سالته اتاقتو دوس داری....بعدم از سقفامون عکس انداخت...

چندتا نواقص داشت که انشالله باید درست بشه...

راسای دیروزم برای اولین بار که داشتی باخودت بازی میکردی فامیلتو تونستی بگی.. پورعبدلی.!

آفرین عزیزم..

بوس

[ چهارشنبه 3 شهريور 1395 ] [ 12:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
چشامون کور شد!

سلام بابا. دیشب رفتیم سرساختمون داشتند لامپ کنافو میزدن.همینکه وارد شدیم از نور زیاد چشامونو زد! خیلی قشنگ شده....مخصوصا اتاق تو...شاگرد برقکار بهت گفت اسمت چیه چند سالته اتاقتو دوس داری....بعدم از سقفامون عکس انداخت...

چندتا نواقص داشت که انشالله باید درست بشه...

راسای دیروزم برای اولین بار که داشتی باخودت بازی میکردی فامیلتو تونستی بگی.. پورعبدلی.!

آفرین عزیزم..

بوس

[ چهارشنبه 3 شهريور 1395 ] [ 12:15 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
فالوده و پیتزا تو اوشاهی...

سلام بابا. دیروز مامان رسما ازون کار نمدی به خاطر حقوق درصدیش کناره گیری کرد. شب اولش آب آلبالو خوردیم.بعد رفتیم مشتی خ فرخی فالوده نداشت یه لیوان چهارتومنی ذرت برات خریدم.بعد رفتیم فالوده ایی نزدیک میرچخماق دوتافالوده و سه تاقاشق گرفتیم.بعدش اشتهامون واشد! رفتیم کندو یه قارچ و گوشت بزرگ خریدیم رفتیم فضای سبز سه راه کوچه آبشاهی نشستیم...آب خوبیم داشت تو جوباش میرفت...

م...دیگه....امروزم باید بری مدرسه....

بوس.

ساعت ده دقیقه به یازده اداره هستم.

[ سه شنبه 2 شهريور 1395 ] [ 10:48 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 32 صفحه بعد