هدیه خدا
X

هدیه خدا

نی نی ما! ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

کفش نو بازم مبارک

سلام بابا. امشب همین یکساعت پیش با نامه خرید ننه یه جفت کفش خوشگل سفید برات خریدیم. ننه هم بود . یه دمپایی خرید و مامان هم یه جفت کفش. داری الان باننه بازی میکنی. خونشونیم....

یه هندونه کوچیکم ننه آورده بود نصفشو خوردم نصفشو دادم شما...فکرنکنم هنوز یه تیکشم خورده باشی.فعلا درگیر کفشتو بازی باننه هستی!

شب بخیر

[ يکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ 20:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزجمعه ای دیگه..

سلام بابا. دیروز جمعه ساعت یک بود حدودا ازخواب پاشدیم و زودی کارامون کردیم و وسایل جمع کردیم رفتیم حسین آباد.ساعت چهار اینا بود حدودا که رسیدیم..برنج و کباب و خورشت کدو برده بودیم. دمای غروب که شد رفتیم سلطانب...یه برف کوچولو هم داشت میزد...برگشتنی هم با چندتا قولی که دادی مبنی براینکه تاگفتیم ازخونه ننه پاشی, رفتیم خونه ننه.تا نه حدودا..

جلودرحیاط بابالشا خونه ساخته بودی و باننه بازی میکردی..

بوس

[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 9:03 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
لااله الا الله

سلام بابایی. دیشب اولین جمله وحدانیت خدارو به زبون آوردی. چندروزه که مامانی باهات قرآن کار میکنه.قل هوالله روهم میخونی...

الان خونه ننه ایم. با جامهری داری همه رو دوف میزنی و میکشی ! قبلش باننه رفتیم فروشگاه الماس فجر و خریدکردیم.توهم یه آبمیوه هلو سان استار برداشتی.

بوس

[ چهارشنبه 20 بهمن 1395 ] [ 22:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
در اوج فکر...

سلام بابا. دیروز بعدازمدتی رفتیم پارک سربسته چهارراه معلم. ترامپولی...ساعت اول باترامپولی بازی کردی و تاب و ....بعد رفتی سراغ بازی فکری و جورجورک...کاسه درست کردی و گل و....خلاصه در فکر ساختن اینا بوذی تو اون شلوغی! من و مامانیم کلی ذوق کرده بودیم و چندتا عکس انداختیم از کارات! ساعت دوم هم تازه یخت واشده بود! رفته بودی رو رمپ لیزخوردن و سر میخوردی....ده دقیقه به نه رفتیم تاااااااا ده و نیم شب. بعدشم که گشنه بودیم رفتیم گیلانه سه پرس کوبیده خوردیم..نشسته بودیم توماشین و شیشه ها بالا بود عرق کرده بود شیشه ها. گفتیم الان پلیس میگه اینا چیکار میکنن توماشین ! 

دوروز پیشم از پلاستیک مرتضوی سه راه حکیمیان برات قمقمه آب خریدیم.آبی خوشرنگه. مبارکت باشه. نی دار و محمکمه.

بوسی

[ سه شنبه 12 بهمن 1395 ] [ 9:24 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین کفش تق تقی !

سلام بابا. دیشب بالاخره به ارزوی دیرینه ات رسیدی و با کفش پاشنه بلند درحالیکه داشتی کمی تلوتلو میخوردی اولیش کفش پاشنه دار سفیدتو پوشیدی. مغازه پیمان روبروی شازده فاضل یزد. مبارکت باشه. فقط صحنه تلو خوردنت با کلاه پشمی گوگولی دار روسرت خیلی جالب بود !

گفتم زودی بنویسم تا کارای اداره زیاد نشده ...

بوس

[ يکشنبه 3 بهمن 1395 ] [ 8:21 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
ساختمان پلاسکو

سلام بابا.پریروز ساختمان پلاسکو اتش گرفت و ریخت پایین. بیست تا اتش نشانم شهید شدند تاحالا.....خیلی ناراحت کنندست.....

امروز سه تایی رفتیم حموم و حسابی تمیزیم خلاصه. البته توومامان جدا و منم خودم رفتم . دیشب و امروز صدا گربه درمیاوردی و رو دماغم پنگول میکشیدی....دیشبم رفتیم فروشگاه رفاه نزدیک دویست تومن چیز خریدیم...اب الوئه ورا و لیموناد سان استارو کیک درنا و اب گلابی گازدار شیرین عسل و پاستای کچاپ مانا و........

الان خونه ننه ایم...داشتی الان به ننه میگفتی ابلیموونبات خوشمزست !

بوسی

[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 21:10 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزی در دامنه کوه اسلامیه

سلام بابایی. دیروز اولین جمعه بعد از پایان امتحاناتم بود. درواقع اگر خدابخواد بعد از اتمامه فوق لیسانس!

حدود ساعت دو بود که گفتیم زودی وسایلو جمع کنیم بریم ده. باوجود تمام ظرفای نشدمون البته ! خلاصه راهی اسلامیه شدیم و رفتیم کنار یه کوه. پشت اسلامیه بود.خوراک لوبیا و تنقلات برده بودیم. با پیک نیک گرمش کردیم و خوردیم. با مامانی هم بدمینتون بازی کردی و خلاصه خوش گذشت. دیروز تولدم هم بود. 33 سالم تموم شد.

راستی چندروزه دمب پیشیو هاپو میکنی تو دماغم میگی عطسه کن !

بوس

[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 10:22 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
همین الان توی شهربازی کودک .

سلام عزیزم. الان داری بابچه ها تو شهربازی کودک بازی میکنی..الان باسرسره رفتی تو دریای توپ! قبلش ترامپولین و سرسره بادی..امروز تفت نرفتیم و اینجا اومدیم. چهارراه معلمه..چندوقته که ننوشتم برات...معاینه چشم بردیمت و گفت عالیه..هفته پیش بود فکر کنم...الان مشغول بازی هستی...

بوس

[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 18:53 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین سری مهمونا...

بابا سلام. امروز خاله هاتو و خلاصه همه میان خونمون..دیروز میوه و شیرینی خریدیم. و سفارش گل دادیم برا عکس آقا. از مغازه گل افروز.روبرو اداره گازه.یه گلدون کاکتوسم شما پسند کردی خریدیم برات.

راستی دیروز یه گیتار کوچیکم خریدیم. چندروز پیشترم به آرزوت رسیدی : اسکووووترررررر !!!!!!!

یه اسکوتر صورتی خریدیم..

ادارم بابا. ساعت یک ربع به چهاره. باید زودی برم گلارو بگیرم و برم خونه به مامانی کمک کنم.مهمونا ساعت هفت میرسن..

بوس

[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ 15:47 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
برف یزد..

سلام بابا. چندروزه یعنی میشه گفت ده روزه نرسیده بودم بیام وبلاگ. درگیر اسباب جمع کردن بودیمو و مقدمات سفر تهران . به خاطر یه درس که واحد عملی داشت باید میرفتم دانشگاه. چون هوا سرد و یخبندون بود باقطار رفتیم..قبل رفتن از خیابون ایرانشهر برات جوراب خریدم و پالتوتم دادم خشکشویی چروک اکرمیه ..مامان بزرگ و بابابزرگو عمه از دیدنت کلی خوشحال شدند. مخصوصا از شیرین زبونیات...یه کلاه پشمی و کیفم هدیه گرفتی..برگشتنی ساعت شش و نیم صبح حرکت بود. شبش چهارساعت خوابیده بودی..اینه که صبحش داشتی حسابی شیرینکاری میکردی !! ..بعضی وقتا چشاتو لوچ میکردی....خلاصه....صحنه های خنده داری بود...خونمونم که رسیدیم دیدیم به به...ده سانت برف نشسته روماشین.. یه کم برف بازی کردی و بعد رفتی توخونه برف برات ریختم تو ظرف تا بازی کنی...خونه هم کلی سرد بود. پکیج خاموش بود..

هنوز اتاق تو و خودمون باید مرتب بشه...

بوس.

[ يکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 11:32 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد