هدیه خدا

هدیه خدا

نی نی ما! ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

مریضی بد.

سلام بابا. جمعه گذشته رفتیم انتهای سلطانب. دوهفته پیشم رفته بودیم. برفاش آب شده بود. با چوب و سنگ آتیش درست کردیم و دورش به شادی پرداختیم ! دیروز عصری یه دفعه سردرد شدی و آخرش بالا آوردی...تب کرده بودی..خلاصه حدود ساعت دوازده بود رفتیم مجیبیان ..دکترم گفت ازمایش خون بدی و ادرار . چون تبت بالا بود. تو بغل مامان با آسانسور رفتین بخش. طبقه دوم بیمارستان. از مچ دستت خون گرفته بود. جالبه که بارونم گرفته بود...خلاصه دکتر گفت احتمالا ده که بودین چیز الوده ای خوردی.....شایدم راس میگفت. اخه بادستت زغال و چوب میریختی تو آتیش و بادستت قند گذاشتی دهنت برا چایی خوردن...البته من و مامان باید میگفتیم دستتو بشوری حتما.....ببخش بابایی !

اسمم بابا برا محموآباد شرکت نفت دراومده. انشالله پنجم فروردین اونجاییم.این اولین باریه که میری اونجا...من و مامان سال 90 رفتیم اونجا..مطمئنم خوشت میاد.

بوس بابایی.

[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 8:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
از آی گشنمه! تا زبان آموزی و کلاسهای تسنیم تا سالگرد آقا...

تایتل کاملیه. نه ؟

سلام. هفته پیش خب رفتیم انتهای سلطانب. یه منطقه بکر و کشف نشده! انقد رو زمینش جای پای برفی گذاشتیم که نگو!

تو این یک هفته هم یه بار رفتیم خونه ننه اخرش بلند نشدی. گفتین پاشو بابا گفتی آاااااااااا ی گشنمه آااااااای..!!!! گفتی اینو تا نبریمت.ننه و خاله ثریا روده بر شده بودند از خنده!

کلاسهای تسنیمم دوجلسه است رفتی..جلسه دوم اخرش گریه کردی که مامان کووو؟ اخه من تنهایی اومده بودم دنبالت. مامان خونه بود. خلاصه با یه لپ لپ که توش یه خرس قهوه ای کوچولو جایزه اش بود آروم شدی..

چهارشنبه پنجشنبه هم مراسم سالگرد آقا بود....بیت الحسین. خدا بیامرزه آقارو..

دیشبم از پاساژ آریا یه لباس سفید با آستینای توری برات خریدیم. هم لباس عیدته هم برا پاتختیه دایی محمدرضا که 29 اسفنده. مبارکت باشه بابا.

بوسی

[ شنبه 14 اسفند 1395 ] [ 11:58 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
بازم برف

سلام ریحانه جان. امروز دوشنبست. جمعه ای رفتیم سخوید. برف خوبی باریده بود.کلی شلوغ بود.توومامانیم رفتین توبرفا یه ادم برفی حدودا قدخودت ساختین.عکسشم انداختیم. بعدش سردت شده بود زودی اوردیمت توماشین بخاری روشن کردم.....خبر دیگه ای نی جز سلامتی شما! اداره ام بابا ساعت هشته..خوابمم میاد....هااااااااااااا...خمیازست این !

بوسی

[ دوشنبه 2 اسفند 1395 ] [ 8:05 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عروس خانوم عروسکی

سلام. چون وقت اذون ظهره بابا نماز میخوام برم زودی میگمت. پریشب رفتیم نمایشگاه اقتصاد مقاومتی حسینیه ثارالله چهارراه معلم. یه عروسک قد خودت گرفتیم. باتورای صورتی..خوشگله. اسمشو گذاشتی کیمیا.

راستی به منم میگی گربه کثیف !!! دستت درد نکنه بابا! 

بوس

[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ 12:08 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خبرداغ همین الان!

سلام بابا. کفشتو امشب بردیم دوسایز کوچکشو برداشتیم. ازمغازه بغلم ماژیک خریدیم برات. میدون مارکار. خونه ننه ایم الان. دیدیم باماژیک قرمز یه چشم باابرو کشیدی! 

خبرداغ . همین الان.خبر....خبر....

بوس. داری به نقاشی ادامه میدی ...

[ دوشنبه 25 بهمن 1395 ] [ 21:06 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
کفش نو بازم مبارک

سلام بابا. امشب همین یکساعت پیش با نامه خرید ننه یه جفت کفش خوشگل سفید برات خریدیم. ننه هم بود . یه دمپایی خرید و مامان هم یه جفت کفش. داری الان باننه بازی میکنی. خونشونیم....

یه هندونه کوچیکم ننه آورده بود نصفشو خوردم نصفشو دادم شما...فکرنکنم هنوز یه تیکشم خورده باشی.فعلا درگیر کفشتو بازی باننه هستی!

شب بخیر

[ يکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ 20:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روزجمعه ای دیگه..

سلام بابا. دیروز جمعه ساعت یک بود حدودا ازخواب پاشدیم و زودی کارامون کردیم و وسایل جمع کردیم رفتیم حسین آباد.ساعت چهار اینا بود حدودا که رسیدیم..برنج و کباب و خورشت کدو برده بودیم. دمای غروب که شد رفتیم سلطانب...یه برف کوچولو هم داشت میزد...برگشتنی هم با چندتا قولی که دادی مبنی براینکه تاگفتیم ازخونه ننه پاشی, رفتیم خونه ننه.تا نه حدودا..

جلودرحیاط بابالشا خونه ساخته بودی و باننه بازی میکردی..

بوس

[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 9:03 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
لااله الا الله

سلام بابایی. دیشب اولین جمله وحدانیت خدارو به زبون آوردی. چندروزه که مامانی باهات قرآن کار میکنه.قل هوالله روهم میخونی...

الان خونه ننه ایم. با جامهری داری همه رو دوف میزنی و میکشی ! قبلش باننه رفتیم فروشگاه الماس فجر و خریدکردیم.توهم یه آبمیوه هلو سان استار برداشتی.

بوس

[ چهارشنبه 20 بهمن 1395 ] [ 22:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
در اوج فکر...

سلام بابا. دیروز بعدازمدتی رفتیم پارک سربسته چهارراه معلم. ترامپولی...ساعت اول باترامپولی بازی کردی و تاب و ....بعد رفتی سراغ بازی فکری و جورجورک...کاسه درست کردی و گل و....خلاصه در فکر ساختن اینا بوذی تو اون شلوغی! من و مامانیم کلی ذوق کرده بودیم و چندتا عکس انداختیم از کارات! ساعت دوم هم تازه یخت واشده بود! رفته بودی رو رمپ لیزخوردن و سر میخوردی....ده دقیقه به نه رفتیم تاااااااا ده و نیم شب. بعدشم که گشنه بودیم رفتیم گیلانه سه پرس کوبیده خوردیم..نشسته بودیم توماشین و شیشه ها بالا بود عرق کرده بود شیشه ها. گفتیم الان پلیس میگه اینا چیکار میکنن توماشین ! 

دوروز پیشم از پلاستیک مرتضوی سه راه حکیمیان برات قمقمه آب خریدیم.آبی خوشرنگه. مبارکت باشه. نی دار و محمکمه.

بوسی

[ سه شنبه 12 بهمن 1395 ] [ 9:24 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
اولین کفش تق تقی !

سلام بابا. دیشب بالاخره به ارزوی دیرینه ات رسیدی و با کفش پاشنه بلند درحالیکه داشتی کمی تلوتلو میخوردی اولیش کفش پاشنه دار سفیدتو پوشیدی. مغازه پیمان روبروی شازده فاضل یزد. مبارکت باشه. فقط صحنه تلو خوردنت با کلاه پشمی گوگولی دار روسرت خیلی جالب بود !

گفتم زودی بنویسم تا کارای اداره زیاد نشده ...

بوس

[ يکشنبه 3 بهمن 1395 ] [ 8:21 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد