هدیه خدا

هدیه خدا

نی نی ما! ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

سند اومد تو خونه !

باباسلام. دیروز بالاخره بعد دوسال سند خونه رو گرفتیم ! یه چهارساعتی البته کارداشت تو اداره ثبت. هفته پیش جمعه هم رفتیم بنافت. باغ ننه رو دیدیم. من و مامان رفتیم باغی که تو ارتفاع بود تو و ننه هم پیش عمو ننه بودی...

بوسی. 

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ] [ 11:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولد چهارسالگیت مبارک ریحانه

سلام. دیروز جشن چهارسالگیه شما بود بابا. با تم دخترتوت فرنگی. فکرکنم چیزی نگم تا عکساشو ببینی کاملتر باشه! بس که پرمحتوا بود! از توت فرنگی تازه بگیر تا کیک و دسر و.... تو اتاق خودت. پریروزم رفتیم اتلیه عکستو گرفتیم...چی بگم دیگه ! خبر تو خبره ...امروزم انشالله میریم کلاس اموزشی که مامانی میخواد رباتیک درس بده. یه جعبشم هفته پیش بعنوان نمونه مامانی برات خرید..

هفته شلوغیه....

بوس

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ] [ 14:55 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
قایق سواری

سلام بابا. چندروزه که عصرا میریم پارک بزرگ شهر. هوا خیلی خوبه. توهم روی تپه سبز پارک کلی میدویی و بازی میکنی. یه شب که پاچه هاتو داده بودی بالا رفته بودی رو حوض چندطبقه اول پارک. به زور آوردیمت بیرون! نمیخواستی درآی. .دیروزم سه تایی رفتیم قایق پدالی. به قول مامان انقد سنگین بودیم که کله اردکه رفته بود بالا تهش پایین ! بیست دقیقه ای چرخیدیم تو آبو پیاده شدیم..شبم رفتیم رو پشت بوم. بساط بلالو هندونه و آجیلو آلوچه آفتابیو چایی پهن کردیم. با خرگوش چاقت! من و مامانم دوتا شهاب سنگ دیدیم.هوای خنکی بود. توهم سردت شده بود.

بای

[ شنبه 2 ارديبهشت 1396 ] [ 11:43 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
خرید کرم

سلام بابا. کنار ساختمون خرید پنبه ریز وایسادم الان. بامامان رفتین تو ساختمون. کوچه قبل میدون باهنره. الان حدود نیم ساعته. مامان یه کرم بلاروسی سفارش داده بود. اومدیم بخریم ازش...

بیایین دیگه بابا...!

بوس

[ پنجشنبه 31 فروردين 1396 ] [ 16:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
سلام بر خرگووووش چاق !

سلام بابا..یکی دوروز بود بهت قول داده بودم یه خرگوش چاق بگیرم برات. تااینکه تو سایت دیجی کالا یه عروسک خوشگل خرگوش دیدم. زود سفارش دادمو دیروز باهماهنگی مامان ساعت چهار که رسیدم خونه زنگ درزدم. اومدم تو و عروسکو که مامانی گذاشته بود کمد اتاقمون برداشتم و گفتم ریحانه ریحانه کجایین؟ تو ومامانم پشت درکمد دیواری اتاقت قایم شده بودی. پریدی بیرونو یهو منو خرگوشو دیدی. کلی ذوق کردی و خلاصه تاشب کلی باهاش بازی کردیو روش خوابیدیو.....خرگوشه گوش درازه...

مبارکت باشه بابایی.

بوس

[ چهارشنبه 30 فروردين 1396 ] [ 11:31 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مهمانی با ننه و خاله

بابا پریروز خواستی که مهمون بیاد خونمون. دیروز ننه و خاله رو اوردیم خونمون ....خونه رو اب و جاری کردیم و رفتیم باهم دنبالشون...از ساعت 7 تا نه حدودا....کلی با خاله عروسک بازی کردی...تو حیاط روفرشیو پهن کردیمو بخور و بازی....هندونه و طالبی و دستنبو و شیرینی حاج خلیفه و آجیل و...

خوش گذشت. موقع رفتنم زنگ زدم فلافل بیست سفارش دادم. خ مهدی. وقتی رفتیم به صاحبش گفتم اقا پنج تا فلافلی که گفته بودمو....گفت چرا دروغ میگی ؟؟؟؟؟ بعد معلوم شد دکون عوض شده رفته خ سلمان....خلاصه شما و ننه رو گذاشتم خونه ننه و با مامان رفتیم فلافلو با ماسینه و نون بربری داغ برا خاله گرفتیم ....

اینم از خاطرات دیروز....ساعت یه ربع به یازده. اداره ام بابا...

[ يکشنبه 27 فروردين 1396 ] [ 10:46 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز پدر مبارک.

سلام بابا. دیروز روز اول عید پدرمرحوم اقامجید , باجناق من بود..به همین خاطر روز قبلش رفتیم گلفروشی مصنوعی بلوار خامنه ای یه جعبه گل مصنوعی خریدیم. شما هم یه شاخه گل رز مصنوعی از دستت گرفتم...برای روز پدر. ممنون بابا.

دیروزم رفتیم خونشون. تو حیاط نشسته بودیمو تو و حسین اقا و زهره خانوم بازی میکردی..به کاکتوس تو حیاط هم دست میزدی..

دیشب بهم گفتی بغلت کنم گلمیخ پرده رو دست بزنی..بعدم خواستی به قسمت بالای تاجش دست بزنی. گذاشتمت رو گردنم که البته ترسیده بودی (ولی وقتی کوچیکتر بودی نمیترسیدی) بعد چون مامان دستشویی بود گفتم بذار مامان بیاد بعد دوباره بذارمت رو گردنم...همینکه مامان اومد زودی دویدی پیشمو گفتی زودباش مامان اومد! منم زودی گذاشتمت رو گردنمو بردمت طرف تاج پرده....مامانم دید خلاصه....

شبم اول گفتی پیش من میخوای بخوابی...یه کم بودی پیشمو بعد رفتی پیش مامان....

بوسی بابا.

[ چهارشنبه 23 فروردين 1396 ] [ 9:37 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
برگشت ازسفر یک هفته ای نوروز

سلام بابا. بالاخره دیشب از سفر یک هفته ایه تهران و محمودآباد برگشتیم..تایادم نرفته بگم دیشب ساعت یک و نیم که ازسفربرگشتیم تومسیرمون رفتیم همبرمربع. سه تا همبر گرفتم. بدک نبود. توهم گفتی همش بو نونش میاد کاشششششکی بو گوشتشم میومد !! سوژه ای شد خلاصه...

بله...جونم برات بگه که سوم عید رفتیم پیش مامان بزرگ بابابزرگ و عمه. دوساعتی ننشسته بودیم که عموافشینم اومد و مارو باماشین جدیدش برد تفریح. پارک شیان و پارک پلیس و لواسان کوچک گشتیم..باسوگندم کلی بازی کردی و عکس انداختی.روز پنجم هم رهسپار مجتمع نفت شدیم..اولین بارت بود. یه بار سال 90 من و مامان و خاله مریم و اقارضا اومده بودیم...حضورت در کنسرت بهنام صفوی, دیدن اجرای حسن ریوندی که البته حوصلت سررفته بود!, دیدن مراسم اتش بازی کنارساحل و بالن ارزوها که البته ماله ما هوا نرفت چون پارافینش بیخود بود ! ...دیگه....بادبادک هوا کردن...کلی عکس خوشگل ازت انداختن و.....دیدن ابشارموزیکال...ایناخلاصه...امیدوارم که خاطرات خوبی برات بوده باشه بابا...الانم خونه ننه ایم. عروسکاتم که برات خریدم شامل یه عروسک باربی یه صندوق چوبی و یه دخترخانم کوچیک رو هم اوردی...

بوسی

[ جمعه 11 فروردين 1396 ] [ 22:40 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
عید96 مبارک.

سلام ریحانه جان. عیدت مبارک بابا. اولین عید توخونه خودمون. خیلی چسبید. کنار گلهایی که از گلخونه یاسمن خریده بودیم. روز قبلشم رفته بودی پاتختی دایی مخمدرضا. با لباسای سعید و کفش تق تقیو و لاکای صورتی !

همون روز عیدم یه خبر بد اومد : فوت پدر مجید آقا. باجناق من...بنده خدا هفت ساله که رو تخت خونه بود...دیروزم خاله ثریا رو بردن اورژانس. ریتم قلبش نامنظم شده بوده. الانم سی سی یوه.خونه ننه هستیم...دعاش کن..

انشالله پسفرداهم میریم تهران. بعدشم محمودآباد اگه خدابخواد...

بوس

[ سه شنبه 1 فروردين 1396 ] [ 15:12 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
مریضی بد.

سلام بابا. جمعه گذشته رفتیم انتهای سلطانب. دوهفته پیشم رفته بودیم. برفاش آب شده بود. با چوب و سنگ آتیش درست کردیم و دورش به شادی پرداختیم ! دیروز عصری یه دفعه سردرد شدی و آخرش بالا آوردی...تب کرده بودی..خلاصه حدود ساعت دوازده بود رفتیم مجیبیان ..دکترم گفت ازمایش خون بدی و ادرار . چون تبت بالا بود. تو بغل مامان با آسانسور رفتین بخش. طبقه دوم بیمارستان. از مچ دستت خون گرفته بود. جالبه که بارونم گرفته بود...خلاصه دکتر گفت احتمالا ده که بودین چیز الوده ای خوردی.....شایدم راس میگفت. اخه بادستت زغال و چوب میریختی تو آتیش و بادستت قند گذاشتی دهنت برا چایی خوردن...البته من و مامان باید میگفتیم دستتو بشوری حتما.....ببخش بابایی !

اسمم بابا برا محموآباد شرکت نفت دراومده. انشالله پنجم فروردین اونجاییم.این اولین باریه که میری اونجا...من و مامان سال 90 رفتیم اونجا..مطمئنم خوشت میاد.

بوس بابایی.

[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 8:35 ] [ بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد